Sunday, 28 May 2017

با دوستان شاهنامه

Friends of Shahnameh read Zal and Rudabeh's first meeting, one of the love-stories of Shahnameh on Commemoration Day of Ferdowsi (May 2017). 
دوستان شاهنامه با داستان اولین ملاقات زال و رودابه در بزرگداشت فردوسی، منچستر، 1395
     تشکر ویژه از خانم سحر برای عکس ها 














دیگر پست های مربوط به برنامه


© All rights reserved

Zal and Rudabeh, their 1st meeting

Friends of Shahnameh read the story of the first meeting of Zal and Rudabeh, one of the love-stories of Shahnameh. Below is a short summary of what was read in the Commemoration Day of Ferdowsi in Manchester, 2017.

+++++
Sum a great hero of Iran wanted a child. Finally, his companionship got pregnant and gave birth to a baby boy. The baby was perfect in every way, but was born with white hair. Sum was disappointed and saw the baby’s white hair as a sign of demon. He gave the baby to one of his footmen and told him to take the baby to a field and leave him there.

Simurgh, the legendary bird, saw the baby and took him as a bite for her chicks who fall in love with the baby. Simurgh adopts the baby and look after him. Many years passed by and the baby who is a teenager now is spotted by travellers. Sum hears about this teenager with white hair and realises he is his own son. That night he had a dream. In his dream a holy man tells him if white hair is a sign of demon, how come your own hair and beard has gone white now?

Sum is sorry and starts looking for his son and won’t stop until he finds his son and brings him home. Sum names him Zal. Zal is a strong young man and under his father’s supervision he is trained to be an unrivalled worrier.

One day Zal goes to collect tax from Mehrab the ruler of one colonies of Iran. Mehrab meets Zal and then goes home and tell his wife and daughter, Rudabeh, about him. On hearing Zal’s description, Rudabeh falls in love with Zal.

She asks her Nadeemeh (companionship) to find a way so she could see Zal. Nadeemehs go near Zal’s camp. Zal becomes curious and goes out to investigate who they are. They say they are Rudabeh’s Nadeemeh and start talking about Rudabeh’s beauty. Zal asks Nadeemeh to find a way so he could see Rudabeh for himself. 

Nadeemeh tell Zal to come to Rudabeh’s palace that night and climb up the wall. That is what he does. Zal and Rudabeh fall in love before seeing each other and after meeting that night their love grows stronger. But they still have a long way to persuade both families that, despite their differences, let them marry and be with each other. Our story today is about  Zal and Rudabeh’s first meeting.



دیگر پست های مربوط به برنامه
© All rights reserved

جریده


دو چرخش 360 درجه پشت هم با پس زمینه ی سرگیجه ای تند. زمین زیر بازویت را می گیرد و کمکت می کند تا در خطی مستقیم به سویش بشتابی. نسیمی جاذبه را می شکافاند و باز به نقطه ی توقف  چرخش بالا می کشاندت تا سقوط گیج آلودت را باز از سرگیری. می چرخی و می چرخی  یا هواست که اطرافت می چرخد؟ درختان سربرافراشته بازوان را برای گرفتنت می گشایند ولی فقط به زخمی  می خراشاندندت. باز می چرخی
قطرات باران می خواندندت: "نترس! هراس به دل راه مده! سماعی بیش نیست. مستت می کند و رهایت. داستان همیشگی است. نمی دانستی؟ سماعی بیش نیست. نهراس!"
"ّا"اما بی آفتاب، چگونه؟
" ا"ما نیز جز در درنگ رنگین کمان دیدن آفتاب را نتوانیم. مهراس! با ما سماعی ببار

© All rights reserved

Wednesday, 24 May 2017

تا نفس باقی است


 همیشه خوش خیر ترین پیک بودی  و خواهی بود، حضورت مستی هشیاری و شوق هستی را با هم دارد. پس با هر حال و با هر آوایی که می خواهی بگو. این پیام ت نیست که تشنه ی درک آنم   

© All rights reserved

A sport for all ages


سپاس از همه ورزشکاران زورخونه پاسارگارد

پست های مربوط
© All rights reserved

Tuesday, 23 May 2017

شاهنامه خوانی در منچستر 107

دو سپاه ایران  (فرمانده کی خسرو) و توران (فرمانده افراسیاب) درجنگ هستند. افراسیاب که سپاهش خسارت زیادی دیده از تاریکی شب استفاده می کند و سپاه باقی مانده اش را به سمت دیگر روز جیجون می برد

چنین گفت با لشکر افراسیاب 
که من چون گذر یابم از رود آب
دمادم شما از پسم بگذرید 
بجیحون و زورق زمان مشمرید
شب تیره با لشکر افراسیاب
  گذر کرد از آموی و بگذاشت آب 

روز بعد جلوداران سپاه ایران از نبود تورانی ها مطلع می شوند و خبر به کی خسرو می دهند. کی خسرو به خاطر این پیروزی خدا را شکر می کند

سپیده چو از باختر بردمید 
طلایه سپه را بهامون ندید
بیامد بمژده بر شهریار 
که پردخته شد شاه زین کارزار
همه دشت خیمه ست و پرده سرای
ز دشمن سواری نبینم بجای
 چو بشنید خسرو دوان شد بخاک
نیایش کنان پیش یزدان پاک
 همی گفت کای روشن کردگار 
جهاندار و بیدار و پروردگار
تو دادی مرا فر و دیهیم و زور 
     تو کردی دل و چشم بدخواه کور 

ابتدا کشته شدگان ایرانی را خاک می کنند، بعد کی خسرو پیامی به کی کاووس می نویسد و ماجرای جنگ را برایش شرح می دهد و می گوید که افراسیاب گریخته و ما هم به دنبال او روان خواهیم شد

بدین پنج روز اندرین رزمگاه
همی کشته جستند ز ایران سپاه 
 بشستند ایرانیان را ز گرد
سزاوار هر یک یکی دخمه کرد
+++
 بفرمود تا پیش او شد دبیر 
بیاورد قرطاس و مشک و عبیر
 نبشتند نامه بکاوس شاه 
 چنانچون سزا بود زان رزمگاه
+++
برفت او و ما از پس اندر دمان
کشیدیم تا بر چه گرد زمان 

افراسیاب که با سپاهش  فرارکرده  به مشورت با بزرگان توران وسپاه قراخان می نشیند و آنها پیشنهاد می دهند تا او و سپاه به گنگ دژ بروند تا هم استراحتی کنند و هم افراسیاب بتواند سپاهی برای مبارزه با کی خسرو جمع کند

چو زان رود جیحون شد افراسیاب
چو باد دمان تیز بگذشت آب 
 بپیش سپاه قراخان رسید 
همی گفت هر کس ز جنگ آنچ دید
سپهدار ترکان چه مایه گریست 
بران کس که از تخمه ی او بزیست
ز بهر گرانمایه فرزند خویش
  بزرگان و خویشان و پیوند خویش 
+++
همی بودش اندر بخارا درنگ 
همی خواست کایند شیران به جنگ
ازان پس چو گشت انجمن آنچ ماند  
بزرگان برتر منش را بخواند
چو گشتند پر مایگان انجمن
  ز لشکر هر آنکس که بد رای زن 
+++
بباشد برام ببهشت گنگ 
که هم جای جنگست و جای درنگ 

از طرف دیگر کی خسرو به دنبال افراسیاب از رود جیحون عبور می کند و به مردم آن منطقه که بهرحال تحت تسلط ایران نبودند می گوید که آسوده باشید ما به شما کاری نداریم 

سپه چون گذر کرد زان سوی رود 
فرستاد زان پس به هر کس درود
کزین آمدن کس مدارید باک
 بخواهید ما را ز یزدان(پاک؟) کلمه آخر در مصرع نیامده 

عده ای از راه بلدان محل را با خود همراه می کند. به سپاهش نیز می گوید هر کسی که تسلیم شد و دست از جنگ شست با او نجنگید فقط  اگر خواست تا با شما بجنگد او را بکشید

هر آن کس که بود از در کارزار 
بدانست نیرنگ و بند حصار 
بیاورد و با خویشتن یار کرد 
سر بدکنش پر ز تیمار کرد 
+++
 ز ترکان هر آنکس که فرمان کند 
دل از جنگ جستن پشیمان کند 
مسازید جنگ  مریزید خون 
مباشید کس را ببد رهنمون
وگر جنگ جوید کسی با سپاه 
دل کینه دارش نیاید براه
شما را حلال است خون ریختن 
بهر جای تاراج و آویختن
بره بر خورشها مدارید تنگ 
   مدارید کین و مسازید جنگ 

بار دیگر سپاه ایران و توران بهم می رسند. اینبار در گنگ

زمین کان آهن شد از میخ نعل
همه آب دریا شد از خون لعل 
بسر بر ز گرد سیاه ابر بست 
تبیره دل سنگ خارا بخست
زمین گشت چون چادر آبنوس 
ستاره غمی شد ز آوای کوس
زمین گشت جنبان چو ابر سیاه
تو گفتی همی بر نتابد سپاه
همی نعل اسبان سرکشته خست
+++
همه دشت مغز و سر و پای بود
همانا مگر بر زمین جای بود

همه دشت بی تن سر و پای و دست

خردمند مردم بیکسو شدند 
دو لشکر برین کار خستو شدند
که گر یک زمان نیز لشکر چنین 
بماند برین دشت با درد و کین
نماند یکی زین سواران بجای 
همانا سپهر اندر آید ز پای 
ز بس چاک چاک تبرزین و خود
   روانها همی داد تن را درود 
+++
چو کیخسرو آن پیچش جنگ دید 
جهان بر دل خویشتن تنگ دید
بیامد بیکسو ز پشت سپاه 
بپیش خداوند شد دادخواه 
که ای برتر از دانش پارسا
جهاندار و بر هر کسی پادشا 
ار نیستم من ستم یافته 
چو آهن بکوره درون تافته
نخواهم که پیروز باشم بجنگ
نه بر دادگر بر کنم جای تنگ
 بگفت این و بر خاک مالید روی
جهان پر شد ازناله ی زار اوی
 همانگه برآمد یکی باد سخت 
که بشکست شاداب شاخ درخت
همی خاک بر داشت از رزمگاه 
     بزد بر رخ شاه توران سپاه 
+++
چنین تا سپهر و زمین تار شد 
فراوان ز ترکان گرفتار شد 
بر آمد شب و چادر مشک رنگ
بپوشید تا کس نیاید بجنگ 
 +++
جهان آفرین را دگر بود رای
بهر کار با رای او نیست پای

افراسیاب که بین سپاه کی خسرو و سپاه رستم و گستهم گیر افتاده به مشورت با یارانش برمی خیزد. بزرگان سپاه به او پیشنهاد می دهند تا در داخل دژ پناه گیرد 

چو بشنید گفتارها شهریار 
خوش آمدش و ایمن شد از روزگار
بیامد بدلشاد ببهشت گنگ 
 ابا آلت لشکر و ساز جنگ

افراسیاب به دژ گنگ می رود، نامه ای به فغفور چین می نویسد و از کمک می خواهد

پیاده بران باره بر دیده بان 
نگهبان بروز و بشب پاسبان 
رد و موبدش بود بر دست راست 
نویسنده ی نامه را پیش خواست
یکی نامه نزدیک فغفور چین
نبشتند با صد هزار آفرین
+++
چنین گفت کز گردش روزگار
نیامد مرا بهره جز کارزار 
بپروردم آن را که بایست کشت
کنون شد ازو روزگارم درشت
چو فغفور چین گر بیاید رواست 
که بر مهر او بر روانم گواست

گر خود نیاید فرستد سپاه
 کرین سو خرامد همی کینه خواه

افراسیاب سپاه را در داخل دژ سازمان دهی می کند و سپس با خیال راحت با رامشگران می نشیند

بدیوار عراده بر پای کرد
ببرج اندرون رزم را جای کرد
+++
بفرمود تا سنگهای گران
کشیدند بر باره افسونگران 
بس کاردانان رومی بخواند
سپاهی بدیوار دژ برنشاند 
برآورد بیدار دل جاثلیق
بران باره عراده و منجنیق 
+++
چو آسوده شد زین بشادی نشست
خود و جنگسازان خسرو پرست
پری چهره هر روز صد چنگ زن
شدندی بدرگاه شاه انجمن 
شب و روز چون مجلس آراستی 
سرود از لب ترک و می خواستی
همی داد هر روز گنجی بباد
بر امروز و فردا نیامدش یاد

کی خسرو به پای دژ می رسد و از بساط سور و ساز حیران می شود

دو هفته برین گونه شادان بزیست 
که داند که فردا دل افروز کیست
سیم هفته کیخسرو آمد بگنگ
شنید آن غونای و آوای چنگ بماند
بخندید و برگشت گرد حصار 
اندر آن گردش روزگار 
چنین گفت کان کو چنین باره کرد 
نه از بهر پیکار پتیاره کرد 

کی خسرو و سپاهش در کنار دژ مستقر می شوند و کی خسرو نقشه ای برای تسخیر دژ گنگ می کشد

ز یک سوی آن شارستان کوه بود 
ز پیکار لشکر بی اندوه بود
بروی دگر بودش آب روان 
که روشن شدی مرد را زو روان
کشیدند بر دشت پرده سرای
ز هر سوی دژ پهلوانی بپای 
زمین هفت فرسنگ لشکر گرفت 
ز لشکر زمین دست بر سر گرفت
سراپرده زد رستم از دست راست 
ز شاه جهاندار لشکر بخواست
بچپ بر فریبرز کاوس بود 
دل افروز با بوق و با کوس بود
برفتند و بردند پرده سرای 
     سیم روی گودرز بگزید جای
+++
چو خورشید برداشت از چرخ زنگ
بدرید پیراهن مشک رنگ
نشست از بر اسب شبرنگ شاه  
بیامد بگردید گرد سپاه 
چنین گفت با رستم پیلتن 
که این نامور مهتر انجمن 
چنین دارم امید کافراسیاب 
نبیند جهان نیز هرگز بخواب 
اگر کشته گر زنده آید بدست
ببیند سر تیغ یزدان پرستدن
 برآنم که او را ز هر سو سپاه 
بیاری بیاید بدین رزمگاه 
بترسند وز ترس یاری کنند 
نه از کین و از کامکاری کنند
بکوشیم تا پیش ازان کو 
سپاه همه باره ی دژ فرود آوریم 
   همه سنگ و خاکش برود آوریم 

حال آیا کی خسرو موفق به فتح دژ می شود یا نه می ماند برای جلسه ای دیگر

لغاتی که آموختم
قرطاس = کاغذ نامه
عراده = آلت جنگی شبیه منجنیق ولی کوچک تر
شعر = گیسو، جامه ابریشمی ظریف

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
ز گیتی ستمکاره را دور کن 
ز بیمش همه ساله رنجور کن 
چو خورشید زرین سپر برگرفت
شب آن شعر پیروزه بر سر گرفت

شجره نامه
افراسیاب نوه فریدون
پشنگ پسر شیده پسر افراسیاب

قسمت های پیشین
ص  858   نبخواند برو بر بگیریم راه 

© All rights reserved

صبحی دردناک

اولين چيزي كه شنيدم خبر حمله انتحاري در #منچستر بود. اولين كاري هم كه بايد مي كردم تماس با پسرم بود. بالاخره بعد از چند بار پيام فرستادن و زنگ زدن، خواب الود تلفنش را جواب داد
:praاما تعداد زبادي از خانواده هاي مقيم منچستر امروز داغدارند. اكثر قربانيان نوجوانان حاضر در كنسرت بودند. براي چي و بنام چي؟ جهل چاهي عميقي است با دهانه اي بس فراخ كه در هر كوي و برزن مي تواند دهن باز كند. پناه بر پروردگار از شر جهل
به قول فردوسي
نداريم گيتي بکشتن نگاه
که نيکي دهش را جز اينست راه
#شهيره #سنگريزه


Monday, 22 May 2017

سپاس برای دوستان

باز امروز #دلم گرفته. "س" كه به ديدنم آمده بود از شعرگونه هاي سروده خود قطعه اي را برأيم خواند.عجب پر #احساس مي نويسد. با همه #زنانگيش. آن طور كه حتي اگر ازً زبان مردي بنويسد و نداني كه#نويسنده كيست متن داد مي زند كه زني آنرا نوشته. مثل داستان أوليه اي كه ويس و رامين ازً روي آن سروده شده...كاش غمي نبود يا اگر بود لااقل در روزهاي ابري نبود يا اگر بود خوب بود كه دوستي مثل س هر روز به ديدار ميامد با تحفه اي از سروده هايش تا با سكوت اوازه خوان محله كمتر فرصت دلتنگي پيدا كني. #شهيره #سنگريزه

© All rights reserved