Thursday, 19 October 2017

منتظر

قرارى بگذار با من در آفتابگيرترين نقطه، در بلنداى تپه اى كه شهر را در چشم اندازش و خاطرات رهايى در عين پايبندى را در پيچي گنجانده. قرارى بگذار و اگر شد همراهت يك بغل لبخند و يك بستنى نونى به تحفه برايم داشته باش

© All rights reserved
https://www.instagram.com/p/BabOJEzj-8Z/
Toothbrush stick / miswak (natural) http://naturalspasupplies.co.uk/shop-2/toothbrush-stick-miswak-siwak-peelu-chewing-stick/


ديروز يه رفيق قديمى رو ديدم، از بچه هاى سوماليه. از كيفم كه از جنس قاليه تعريف كرد. گفتم مى دونم كليشه است ولى دوسش دارم. گفت كليشه كه بد نيست، اتفاقا ما بايد كليشه هامون رو حفظ كنيم. دست كرد تو جيبش و تكه اى چوب دراورد. گفت منم اين كليشه رو همراه دارم. پرسيدم حالا اين چى چى هست. گفت چوب مسواك. يادم امد قديما ما هم تو ايران چوب مسواك داشتيم. گفتم تو كه با اين مسواك نمى كنى، مى كنى؟ گفت اتفاقا اين بهتر از هر مسواك و خميردندونيه. حالا بايد يك فروشگاه افريقايى پيدا كنم و يه چوب مسواك بگيرم و امتحان كنم ببينم واقعا به اون خوبى كه دوستم مى گفت هست يا نه. جالبه كه با اختراعات جديد خيلى از وسايل قديمى از دور خارج ميشن و كم كم از اونا يادمون ميره، بعد ميشينيم به دلسوزى كه پيش از اختراع فلان وسيله مردم طفلكيا چكار مى كردن؟

اتفاقا از شهر 
Bath
 كه يه حموم (مدل خزينه هاى قديم ايران) باقى مونده از دوران رومى ها داره، ديدن مى كرديم. راهنما قسمت هاى مختلف حمام رو نشون ميداد و مى گفت اون موقع صابون نبوده و بهداشت رو نمى توانستن رعايت كنن. ياد سدر، گل شستشو و ديگر شوينده هاى سنتى افتادم كه شايد براى ما خيلى آشنا نباشن، ولى عدم شناخت ما دليل نبودن اونا نميشه، ميشه؟ تازه خيلي از ماسك هاى ارايشى و بهداشتى امروز هم از همون مواد درش بكار رفته

نتيجه اخلاقى: سنتى يا نوپا بودن يك روش، دليل خوب يا بد بودن اون نيست. در هيچ زمينه اى 
#شهيره #سنگريزه 


© All rights reserved

Tuesday, 17 October 2017

پشت در بسته

گاه در، درست در لحظه ای که فکر می کنی نوبت توست تا عبور کنی، به رویت بسته می شود. تو می مانی و نگاهی ممتد که بر در بسته قفل شده و آن سوی دیوار که با وجود همه نزدیکی اش بس دست نیافتنی است. پنجه بر در بسته می کشی، حسرت لمس آن غیر قابل دسترس بر دلت چون غبار می نشیند، همانگونه که وجودت به دلهره. دوباره دست گیره ی در را که در وفور همگامی با سماع مچها از جلا افتاده  به پیچشی فرا می خوانی و او ذره ای راه نمیاید. پیشانیت را بر در تکیه می دهی، زیر لب دعایی می خوانی و به امید گشایش توکل می کنی ... قدمی عقب و نفسی عمیق می کشی و باز امتحان می کنی. این چرخه را با ترکیب امید و ناباوری بارها و بارها تکرار می کنی. لحظه ای می ایستی و دوباره دستگیره را می چرخانی، این بار محکم تر و خشن تر. در با لرزشی خفیف پذیرای خشمت می شود ولی همچنان بسته می ماند.  
وقتی قبول کردی که گیر افتادی، مشتی به در می کوبی و از آنجا که  توان ایستادن را هم نداری، همانجا دوزانو می نشینی، به در ماتت می برد و به تصور آنچه می شد بشود و نشد قطره ای اشک که کم کم به رشته ای پیوسته مبدل می شود می ریزی. این انفرادی ناگزیر محبسی اسفناک و مضطربانه است و تحملش بس دشوار. اما یقین داشته باش که پشت در بسته ماندنت بایدی نیست پایدار گر بتوانی شور عبور را در خاطرت بپرورانی  و قدرت لبخند بی پروایش را بی وقفه مرور کنی.


© All rights reserved

Friday, 8 September 2017

قرمز


روز غریبی است، برای فرار از دست افکار درهم که باز برهم می ریزدم کتاب ملت عشق (اثرالیف شافاک، ترجمه ارسلان فصیحی، انتشارات ققنوس، 1396) را دست می گیرم و اگرچه چند ساعتی است که روزم را آغاز کردم، دوباره به تخت برمی گردم. باران ریز و تندی که از دیروز عصر باریدن گرفته، غرق عطش بارش،  بر سقف و گاه بر پنجره می کوبد. سرم را برای دقیقه ای بر پشتی تخت تکیه می دهم و چشمانم را می بندم. سعی می کنم به هیچ چیز خاصی فکر نکنم ولی شیب افکار مرا باز به همان سمت معمول می کشاند. شاید باید بجای اصرار بیهوده در به هیچ پرداختن، خودم را با فکری دیگر مشغول کنم. "بمیرید قبل از آنکه میرانده شوید" عبارتی است که هنوز جایی در ذهنم منتظر تفسیر است. این چگونه مرگی است که خود باید به استقبالش رویم و چه چیز را در ازای آن بدست خواهیم آورد؟ ... فایده ای ندارد! حال و هوای امروز قدرت تفکر معمول را هم از من دریغ می دارد. بهتر است بجای پرداختن به هر فکری به کتابی که میان دستانم آرام گرفته بپردازم. صفحه ای را باز می کنم

"زندگیت بلانقصان، کامل و بی کم و کاست است. یا چنین تصور می کنی. با عادت ها کنار می آیی و اسیر تکرارها می شوی. گمان می کنی همان طور که تا امروز زندگی کرده ای، از این به بعد هم زندگی خواهی کرد. بعد در لحظه ای نامنتظر، کسی می آید شبیه هیچ کس دیگر، خودت را در آیینه این انسان نو می بینی. آیینه ای سحرآمیز است او؛ نه آنچه داری، بل آنچه نداری، آن را نشانت می دهد. و تو می فهمی که سال های سال، در اصل، همیشه با نوعی احساس نقصان زندگی کرده ای و در حصرت چیزی ناشناخته بوده ای. حقیقت مثل سیلی به صورتت می خورد. این شخص که خلا درونت رانشانت می دهد، ممکن است پیری، استادی، دوستی، رفیقی، همسری یا گاه کودکی باشد. مهم این است روحی را بیابی که کاملت می کند. همه پیامبران این پند را داده اند؛ کسی را پیدا کن که خودت را در آیینه وجودش ببینی، آن آیینه برای من شمس است" ص 291 

دوباره مطلب بالا را می خوانم، بر حکمت و شیوایی آن آفرین می فرستم.، کتاب را می بندم و تصمیم می گیرم ساعتی را زیر باران قدم بزنم

© All rights reserved

Tuesday, 5 September 2017

می روم

:
اگه عقلم سالها پيش به تكامل امروزش رسيده بود همون سي سال پيش با هم ازدواج كه كرده بوديم #هيچ، تا حالا بچه هامون هم عروس و داماد شده بودن. أوائل ازت بدم نمييومد ولي خيلي #آرماني فكر مي كردم. حوصله ي پسراي #عاشق _پيشه رو نداشتم. مي خواستم براي خودم انتخاب بشم نه به علت شباهتم به كسي كه بايد جاشو پر مي كردم. مي دونستم گلوت پيش سهيلا فريماني گير كرده بود. حالا چطور شد كه گذاشتي ازً دستت در بره و با ديگري #ازدواج كنه نمي دونم ولي درست دو ماه بعد ازدواج سهيلا و انتقالش به تهران، به #خواستگاري من امدي. انگار نه انگار كه همه دانشجوا مي دونستن كه شما دو تا با هم سر و سر دارين. وقتي فهميدم كه تو خواستگاري هستي كه اون روز قراره براش چايي ببرم، مي خواستم سيني چاي رو تو همون جلسه روت برگردونم. تو هر موردي ازً اينكه رو نيمكت ذخيره كسي بشينم و انتخابي غير #انتخاب اول باشم متنفر بودم. جه برسه براي زندگي مشترك. آنقدر ازً اينكه بمن به چشم كسي كه بايد جاي خالي اوني كه انتخاب كرده بود تنهات بذاره رو پر كنه نگاه كرده بودي ناراحت و #شرمنده شدم كه حتي براي اينكه مبادا چشمم تو چشمت بيفته، تغيير رشته دادم. أوائل ازً دستت براي اين شرمندگي و دردسراي تغيير رشته عصباني بودم. ولي بعد يه مدت به رشته ي جديد عادت كردم. تو و هم دوره هاي قبلي چيزي ازً جنس #خاطره شدين. بعد #فارغ_التحصيلي هم دردسراي پيدا كردن كار و بيماري پدرم كلا ازً فكر كردن در مورد تو و اتفاقات زندگي فارغم كرد. چند سال بعد هم يك #ازدواج ناموفق داشتم. تازه تازه دارم طعم رهايي رو مي چشم. حالا دوباره #سرنوشت ديدارت رو برام رقم زده. بخشي ازً من مي خواهدت و بخشي ديگر ازً تو و هر چه ازً جنس #عشق است گريزان.
جواب؟
ديگر دير شده. خيلي خيلي دير...

© All rights reserved

پایان ریاضت


نفس عميقي كشيد و خودش را روي مبل پرت كرد. يك "آخيش!" كشدار تمام چيزي بود كه توان گفتمش را داشت
اصلا مگر مي شود با لبان غرق #لبخند چيز ديگري هم گفت؟
#شهيره #سنگريزه
© All rights reserved

در ترک دیار

:
شهر را كه ترك كردي، زادگاهت را مي گوييم، ديگر به پشت سر #نگاه نكن. سر برنگردان و جز به جاده مقابل چشم ندوز. نه! #سنگ نمي شوي ولي چنان پر از وسوسه ي برگشت كه قدمي فراتر برداشتن نتواني.

© All rights reserved

دست در دست


:
در پرآشوب پنج شنبه اي افتاب پرچين، پرچين، پردرد تنهايي را به تبسمي فرو ريخت. پرتو نور #خورشيد تب آلود بي پروا و پرسان خواهان پنجه پيچاندنمان بود. پيچشي كه به پيدايش حسي انجاميد. حسي كه پيوسته با پرند (=حرير) پرواس (=لممس) ش پليدي هاي پناه گرفته در سنگر رسوم پوچ و پر رهرو را به پالايشي پريشان مي نمود و مرزهاي قرمز پينه بسته را به صورتي كم حالي تقليل مي داد كه هر پياده اي مي توانست بي پيمانه اي پشيماني با كوتاه پرشي ازً انها گذر كند.
#آفتاب عالم تاب بر من و همه ي عالم بي وقفه بتاب.
تابستان ٢٠١٧ منچستر

© All rights reserved

Tuesday, 15 August 2017

راست چپه نما

:
بعد ازً سلام و احوالپرسي رو صندلي كنار شارلوت نشستم، كتابم را ازً كيفم دراوردم و مثل بقيه براي اينكه از وقت استفاده كنم، همينطور كه منتظر بودم مشغول خواندن شدم. چند دقيقه گذشت.
شارلوت گفت: جه بامزه! #كتاب رو چپه مي خوني؟
گفتم: نه كتاب فارسيه و فارسي ازً راست به چپ نوشته ميشه.
خيلي ذوق كرد و گفت: چه خوب، كاش منم #فارسي بلد بودم اونوقت چپه مي توانستم بخونم.
گفتم: نه اونوقت تازه دست از چپه خوندن ورمي داشتي و درست و حسابي يعني ازً راست به چپ مي خواندي.
گفت: نه راست به چپ يعني چپه. اصلا چطوره رأي بگيريم. الان ازً بچه ها بپرسيم؟
گفتم؛ رأي گيري رو موافقم، واي الان نه. فردا بيا خونه ما منم دوستاي ايرانيم رو دعوت مي كنم بيان، اونوقت. چطوره؟
گفت: منظورت رو گرفتم اصلا رأي بي رأي توافق مي كنيم كه راست من چپ توست و راست تو چپ من. قانون ازً چپ به راست يا ازً راست به چپ هم نسبين و هر دوشون درستن.
با هم دست داديم و رو اختلاف داشتن توافق كرديم. ازً آن به بعد هر وقت شارلوت منو در حال كتاب خواندن مي بيند، كنارم مي شيند و محو كتاب خواندن من مي شود. منم صفحه رو نصفه خوانده و نخوانده ورق مي زنم تا لبخند غليظش را شاهد باشم.
خيلي ازً درست و غلط هاي زندگي هم همينه، هر كسي را بايد با معيار خودش سنجيد و نه معيار ديگران. :sunflower:

© All rights reserved

Friday, 11 August 2017

در نیابد حال هیچ زن، مرد خام

زن كه باشي و خاموش نباشي غوغاست
زن كه باشي و اجازه ندهي زنده در كفن بپوشانندت و بپوسانندت جنجال برپا مي شود
زن كه باشي و #عاشق كسي باشي كه برايت انتخاب نكرده اند به فحشا دچاري
زن كه باشي و در حرفه ات پيش رو، براي شوهر و فرزند كم گذاشته اي
زن كه باشي، حتي اگر لبخند بزني، مي شنگي و بايد بشكانندت
زن كه باشي و به آرايشت بپردازي براي توجه مردها به خود رسيده اي
زن كه باشي ... آه
زن كه باشي گاهي تو را بانو خطاب مي كنند تا احترامت نهند
+++
زنی که سنگيني قرن ها جهالت بشر را بر دوش كشيده اي، وقت آن رسيده كه زن باشی :sunflower:

© All rights reserved

Madness

It has been pretended that there are counties civilised enough to be trusted with nuclear power. The recent remarks of Donald Trump proves that madness does not know any boundaries. No one and no country should be trusted with nuclear power especially the US which has a proven record of using it. Remember Aug. 1945. Remember Japanese cities of Hiroshima and Nagasaki.

© All rights reserved

Wednesday, 9 August 2017

چرخه

خواب ازً چشمانم رميده
همچون من
از قداست حضورت
گر مي تواني دوباره دامي بگستران
شايد باز گرفتارت آمدم
:sunflower::sunny:
#سنگريزه #شهيره

© All rights reserved

This should be interesting

Since August 1947 the events surrounding Partition have been a staple of art, music, drama and fiction. Writer and spiritual teacher John Siddique draws on his Indian and Irish roots

© All rights reserved

Tuesday, 8 August 2017

تن-ها






 تنهایی یک حادثه یا وضعیت نیست، وفادارترین همراه است: می ماند وقتی دیگران ترکت می کنند
Loneliness is not a status, its the most loyal companion: it stays put when others leave.

© All rights reserved

Monday, 7 August 2017

شاهنامه خوانی در منچستر 111

  کی خسرو بعد از چند بار جنگیدن با تورانیان و چندین پیروزی بدون دست یابی به افراسیاب سپاه را به گستهم می سپارد و خود به سمت ایران روانه می شود

ببلخ اندرون بود یک ماه شاه
سر ماه بر بلخ بگزید راه
بهر شهر در نامور مهتری
بماندی سرافراز بالشکری
ببستند آذین به بیراه و راه
بجایی که بگذشت شاه و سپاه
+++
بشهر اندرون هرک درویش بود
وگر سازش از کوشش خویش بود
درم داد مر هر یکی را ز گنج
پراگنده شد بدره پنجاه و پنج
سر هفته را کرد آهنگ ری
سوی پارس نزدیک کاوس کی
دو هفته بری نیز بخشید و خورد
سیم هفته آهنگ بغداد کرد
+++
ببستند آذین بشهر وبه راه
همه برزن و کوی و بازارگاه
پذیره شدندش همه مهتران
بزرگان هر شهر وکنداوران
همه راه و بی راه گنبد زده
جهان شد چو دیبا بزر آزده
همه مشک با گوهر آمیختند
ز گنبد بسرها فرو ریختند

کی خسرو بالاخره به قرارگاه کی کاوس می رسد.  کی کاوس به بدرقه او میاد و نردیکی های نیشابور بهم می رسند

چو بیرون شد از شهر کاوس کی
ابا نامداران فرخنده پی
سوی طالقان آمد و مرو رود
جهان بود پربانگ و آوای رود
و زآن پس براه نشاپور شاه
بدیدند مر یکدگر را براه
نیا را چو دید از کران شاه نو
برانگیخت آن باره تندرو
بروبرنیا برگرفت آفرین
ستایش سزای جهان آفرین

کی خسرو از بزرگی کی کاووس می گوید و او هم همه خوبی ها را به خود کی خسرو نسبت می دهد

همی گفت بی تو مبادا جهان
نه تخت بزرگی نه تاج مهان
که خورشید چون تو ندیدست شاه
نه جوشن نه اسب و نه تخت و کلاه
+++
سیاوش گرش روز باز آمدی
بفر تو او رانیاز آمدی
بدو گفت شاه این زبخت تو بود
برومند شاخ درخت تو بود
زبرجد بیاورد و یاقوت و زر
همی ریخت بر تارک شاه بر
بدین گونه تا تخت گوهرنگار
بشد پایه ها ناپدید از نثار

یک هفته به مناسبت ورود کی خسرو در دربار کی کاووس جشن بود. کی خسرو ماجراهایی که در دریا برایش اتفاق افتاده تعریف می کند.  بعد از آن کی کاوس با کی خسرو تنها با مشاور می نشینند و صحبت از افراسیاب و خطر احتمالی برگشت او با سپاه تازه نفس به گنگ دژ می کنند

بیک هفته ز ایوان کاوس کی
همی موج برخاست از جام می
بهشتم در گنج بگشاد شاه
همی ساخت آن رنج راپایگاه
بزرگان که بودند بااوبهم
برزم و ببزم وبشادی و غم
باندازه شان خلعت آراستند
زگنج آنچ پرمای هتر خواستند
+++
وزآن پس نشستند بی انجمن
نیا و جهانجوی با رای زن
چنین گفت خسرو بکاوس شاه
جز از کردگار ازکه جوییم راه
بیابان و یک ساله دریا و کوه
برفتیم با داغ دل یک گروه
بهامون و کوه و بدریای آب
نشانی ندیدیم ز افراسیاب
گرو یک زمان اندر آید بگنگ
سپاه آرد از هر سویی بیدرنگ
همه رنج و سختی بپیش اندرست
اگر چندمان دادگر یاورست

کی کاوس پیشنهاد می دهد تا دست به درگاه پرودرگار بلند کنند و از اوکمک بخواهند تا بر افراسیاب پیروز بشوند 

نیا چون شنید از نبیره سخن
یکی پند پیرانه افگند بن
بدو گفت ما همچنین بردو اسب
بتازیم تا خان آذرگشسب
سر و تن بشوییم با پا و دست
چنانچون بودمرد یزدان پرست
ابا باژ با کردگار جهان
بدو برکنیم آفرین نهان
بباشیم بر پیش آتش بپای
مگر پاک یزدان بود رهنمای
بجایی که او دارد آرامگاه
نماید نماینده داد راه
برین باژ گشتند هر دو یکی
نگردیدیک تن ز راه اندکی
نشستند با باژ هر دو براسب
دوان تا سوی خان آذرگشسب
پراز بیم دل یک بیک پرامید
برفتند با جامه های سپید
چو آتش بدیدند گریان شدند
چو بر آتش تیز بریان شدند
بدان جایگه زار و گریان دو شاه
ببودند بادرد و فریاد خواه
جها نآفرین را همی خواندند
بدان موبدان گوهر افشاندند
چو خسرو بب مژه رخ بشست
برافشاند دینار بر زند و است
بیک هفته بر پیش یزدان بدند
مپندار کتش پرستان بدند
که آتش بدان گاه محراب بود
پرستنده را دیده پرآب بود
اگر چند اندیشه گردد دراز
هم از پاک یزدان نه ای بی نیاز
بیک ماه در آذرابادگان
ببودند شاهان و آزادگان

حال بعد از دعا به درگاه پروردگار چه ماجرایی رخ می دهد می ماند برای جلسه بعدی

لغاتی که آموختیم
آزده = از واژه آژدن به معنای گل دوزی برجسته پارچه
باژ = نیایشی را که آهسته و بزمزمه خوانند

ابیاتی که خیلی دوست داشتم

بیک هفته ز ایوان کاوس کی
همی موج برخاست از جام می
 موج بر خواستن از جام می را میشود چندجور تفسیر کرد: اشاره به انبوهی میزان می مصرف شده می تواند باشد، جام ها پی که پی در پی پرمی شدند و موج در جام تفسیر حالت شرابی است که در جام ریخته می شده و هم اینکه جام های شراب را بهم زدن (مثلا به نشان به سلامتی یا نوش) حالت موج را در آنها پدید آوردن  

اگر چند اندیشه گردد دراز
هم از پاک یزدان نه ای بی نیاز

بیک هفته بر پیش یزدان بدند
مپندار کتش پرستان بدند
که آتش بدان گاه محراب بود
پرستنده را دیده پرآب بود

آیین ها
بدیوار دیبا برآویختند
ز بر زعفران و درم ریختند
گنج بخشیدن به درویشی که دنبال تلاش و کوشش است
زیر پای شاه یاقوت و زر ریختن

شجره نامه
افراسیاب نوه فریدون
پشنگ پسر شیده پسر افراسیاب

قسمت های پیشین
ص 897 ازان پس چنان بد که افراسیاب
© All rights reserved

Sunday, 6 August 2017

در نبود خورشید



اين مطلب تخيلي است ولي اگر دوست داشتيد ازً آن واقعيتي بسازيد خوشحال مي شوم در جمله اي زندگي را ازً ديد خود برايم تعريف كنيد تا با نام خودتان كنار مطلب اضافه كنم. ممنون


+++
اولين سالي بود كه در بخش تماس با خوانندگان نشريه كار مي كردم. مسئول جمع اوري داستان هايي بودم كه خوانندگان براي بخش هاي مختلف مي فرستادند. آن روز از اطلاعات تماس گرفتند و مرا خواستند. دو برادر دوقلو بودند كه متني براي "تعريف زندگي" داشتند. ديدم حيف است كه طبق معمول فقط جملات انها را يادداشت، نامشان را به ليست قرعه كشي نشريه اضافه كنم و تمام. دعوتشان كردم تا براي گرفتن عكس به دفترم بيايند. تشخيص دوقلوها حتي براي لنز دوربين هم آسان نبود. رسيديم به ثبت جملات آنها. هر دو يك-صدا گفتند. #زندگي خود توفاني است. گفتم جالبه، مي خواهيد كمي آنرا توضيح بدهيد. برادري كه روبروي من نشسته بود گفت: وجود يا عدم وجود باد و #توفان مهم نيست، مهم انتخاب و تصميم تو با وجود توفان است. مطلب برايم جالب بود، براي همين گامي بيشتر ازً معمول برداشتم و پرسيدم: انتخاب شما با وجود توفان چه بود. برادري كه مقابل من بود ابتدا به سخن آمد. توفان همه زندگي مرا گرفت. حتي شوق ساختن دوباره را. اينگونه قسمت من توقف شد و بس. برادر دومي با سكوت برادرش صحبت را ادامه داد. باد شديدي كه مي وزيد همه را مي هراساند ولي من چشم به رقص آشفته گيسوي #يار در باد داشتم و ديگر هيچ. با هر توفاني شيفته تر شدم و هر بار دوباره ساختن را تجربه كردم. اينگونه قسمت من پويايي شد.
چنان محو داستان انها شده بودم كه تازه بعد از رفتنشان يادم امد كه اسمشان را نپرسيدم. سرم را ازً پنجره بيرون كردم و با صداي بلند گفتم. ببخشيد اسمتان چيست. انها هم از همان پايين داد زدند: شكست و پيروزي.
ديگر تشخيص اينكه كدام داستان مربوط به كدام برادر بود، با شما




© All rights reserved

Friday, 4 August 2017

هم-ب-ن-د

در سلول روی پاشنه چرخید و کسی به داخل هول داده شد. روی دو زانو بلند شدم و به تازه وارد نگاه کردم. هراسی در دلم خزید. شاید اگر هر کس دیگری جای من بود از داشتن یک هم-بند خوشحال هم می شد. ولی آنقدر به تنهایی خو گرفته بودم که حتی نمی توانستم باور کنم که می شود فضای بسته سلول را با دیگری شریک شد و از فقر اکسیژن نمرد. از طرفی می دانستم که گاهی برای اقرارگرفتن زندانی ای را هم-نشین-ت می کنند تا اعتماد کنی و هم-کلام شوی تا "وادار" که نه بلکه "داوطلب" به اقرار-ت کنند. تازه وارد آرام گوشه ی سلول رفت و منهم بعد از چندی مجدد به خواب رفتم. روز بعد چهره ی او اولین منظره ای بود که مقابل چشمانی که به دیدن "هیچ" معتاد بودند  قرار می گرفت. صبح بخیر گفت. امروز 21 ماه  از اولین صبح بخیرش می گذرد. خودم را خوش اقبال ترین اسیر دنیا می دانم. داشتن هم-بندی که می شد حرف هایش را حدس زد دهش غریبی است. امیدوارم دوره ی محکومیت او زودتر از من به پایان برسد. تصور اینکه او را تنها بگذارم حتی در قبال آزادی-یم سخت است

© All rights reserved

Thursday, 3 August 2017

زایشی در راه

معذرت می خواهم اگر بی موقع مزاحم می شوم
اشکالی ندارد. فرشته مقرب هستی و درگاه من به رویت همیشه باز است. اتفاقا به موقع آمدی. بیا و بنشین و شاهد یکی از برترین های خلقت باش
پروردگار مشغول آفرینش چه هستند
خورشید
خورشید چیست
نوری است که از او زندگی تداوم میابد
پس پروردگار نور را می آفرینند
نور را، هستی را، شادی را، عشق را
عجب! و همه اینها در خورشید تجلی می کند
همه اینها و بیشتر از این خود خورشیدند. پنجره را باز کن تا هم اکنون فرمان خلق خورشید را به کهکشان برسانم
بی صبرانه منتظر این تولد خاص هستم
پس چشم به افق بدوز و منتظر بمان تا تولد مهر را شاهد باشی
 آیا پروردگار این گلدان گل را هدیه ای مناسب برای زادروزش می دانند
زیباست ولی بگذار تا در نهاد این گل زردرنگ بخشی از خود مهر را نیز جای دهم. آنگاه آنرا ببر
سپاسگزارم از مهرتان. این گل را چه بنامیم
آنرا #آفتاب گردان بخوان. اکنون برو و خود را برای این جشن تولد آماده ساز
🌞🌞
© All rights reserved

Thursday, 27 July 2017

فلش فیکشن

یکی از سبک های نوشتاری مورد علاقه من داستانک، داستان خیلی کوتاه یا فلش فیکشن است. به عقیده ی من (اینرا گفتم که اعتراضی نباشد که تعریف اکادمیک این ژانر متفاوت است!) داستان یا روایت کلی در این ژانر زاییده ی تخیل نویسنده است ولی زیربنای اثر بسته به دید و تجارب خواننده می تواند جزئیات متفاوتی داشته باشد. این سبک اگرچه به تازگی مورد توجه قرار گرفته ولی کاری جدید نیست و تاریخچه ای طولانی دارد. از مشهورترین داستانک ها می توان به داستانی منسوب به ارنست همینگوی اشاره کرد. داستانی که در شش کلمه بیان شده. اصل این داستان در انگلیسی در زیر آمده 
"For sale: baby shoes, never worn." 
می توان آنرا اینگونه ترجمه کرد
".برای فروش: کفش نوزاد، هرگز پوشیده نشده"
نمونه ای را هم مایلم از گلستان سعدی به اشتراک بگذارم که به عقیده خیلی ها فلش فیکشن شناخته شده
"ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می‌کرد پسر به فراست استبصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر"
فلش فیکشن باید داستان را در قالب چند (یک تا 750) کلمه تعریف کند بدیهی است که محدودیت تعداد کلمات امکان بیان تمام داستان را نمی دهد. اینجاست که باید انتخاب کنی چه جملاتی را بنویسی تا به اندازه کافی خواننده را راهنمایی کنی و اطلاعات بدهی تا خود او جزئیات نگفته شده را تصور کند. هر جمله و هر کلمه نقشی مهم را در این ژانر نوشتاری بازی می کند که نه تنها وظیفه ی بیان سرنخ ها را دارد بلکه باید بتواند خواننده را نیز به دنبال خود بکشد. خواننده هم در ازای همکاری فکری مضاعف که لازمه ی درک این ژانر است، داستان یا روایتی با تاثیرگذاری بیشتر و ماندگارتر خواهد خواند.
 خیلی خوشحالم که یکی از فلش فیکشن های من در مجموعه ی فلش فیکشنی توسط کامن ورد* چاپ خواهد شد. بی صبرانه منتظر سال دیگر و چاپ کتاب هستم.

*Commonword
© All rights reserved

Wednesday, 26 July 2017

صید عوضی؟

شاید پری دریایی بود که در تور ماهی گیری گیر افتاده بود. شاید هم ماهی ای بود که در دامی که به قصد پری دریایی گسترانده شده بود اسیرشده بود. در هر دو حال در تله افتاده بود و باید برای رهایی خود راهی می جست
عجیب بندی است دچار شدن حتی اگر از ابتدا منظور صیاد نباشی

Maybe she is a mermaid stuck in a fishnet or maybe a fish that had been trapped in a web aimed for mermaids. In any event, she is caught.
You don’t need to be the intended prey to be trapped.

© All rights reserved

Monday, 24 July 2017

انتقام


چشمانش را به سختي باز كرد ولي هنوز سلطه محض تاريكي با همان لجاجت ادامه داشت. طنين برخورد مشت هاي خاك بر تابوت پوسيده اش گويا قدرت فرياد را به گلوي كبودش باز گرداند
"هنوز زنده ام"
لحظه اي آبشار خاك ازً هجوم باز ماند ولي پس ازً لختي دوباره بارش خاك ادامه يافت
"هنوز زنده ام.... من زنده ام! مي شنوي! زنده"
زمين تكاتي مي خورد. "نترس من هستم. درميابمت. در من دوباره زنده خواهي شد "
"نمي ترسم ... اما هنوز ..."
"هنوز چه؟ مي خواهي بگويي زنده اي؟ نيستي. اگر بودي او مي دانست"
"ازً همين متحيرم. او كه اين قدر به من نزديك بود چرا نمي داند كه قلبم هنوز مي تپد"
"مي داند"
"مي داند و مرا به خاك مي سپارد؟"
"مي داند"
"آخر چرا؟"
"چون مي خواهد ازً تو خاطره بسازد"
"خاطره؟ خاطره چگونه برتر و بهتر ازً خود من خواهد بود؟"
"خاطره را مي تواند در هر قالبي كه دوست دارد بريزد و آنرا به هر شكلي تحريف كند و اينگونه بخشي ازً تو را كه دوست نًدارد پاك و چيزي ديگر را جايگزبن آن كند"
"اين بي رحمانه است"
زمين با لبخندي تلخ سر مي جنباند و او در خاموشي شوري اشك را با طعم خاك مزه مزه مي كند
#شهيره #سنگريزه

© All rights reserved

Saturday, 15 July 2017

در صورت گری باران

The artist of rain

Beijing‎, China

The rain paints your everywhere, even inside the hard concrete. It must be in love with you.

مات حکایت ناممکن توانایی بازتاب نور در سطوح مات م که در حضور باران  ممکن می شود. زمین حتما عاشق باران است

© All rights reserved

Monday, 10 July 2017

شاهنامه خوانی در منچستر 110

داستان را تا جایی دنبال کردیم که کی خسرو قصد دارد از طریق دریا افراسیاب را تعقیب نماید. کی خسرو سپاه را به گستهم می سپارد و راهی سفری به چین و مکران می شود. فغفور چین پذیرای کی خسرو می شود و سپاهش را حمایت می کند. کی خسرو از آنجا به مکران می رود ولی پادشاه مکران کی خسرو و سپاهش را نمی پذیرد. در نتیجه بین سپاه ایران و مکران  جنگی در می گیرد که در طی آن شاه مکران زمین کشته می شود و نهایتا مکران هم به تصرف ایران درمیاید  

هوا پر ز پیکان شد و پر و تیر
جهان شد بکردار دریای قیر
بقلب اندرون شاه مکران بخست
وزآن خستگی جان او هم برست

یک سالی کی خسرو در مکران می ماند و گروهی از دریانوردان و کشتی گران را دور خود جمع می کند. سپس مکران را به اشکش می سپارد و از راه بیابان به سمت زره رود می رود و در آنجا کشتی ها را بار و به دریا می زنند

جهاندار سالی بمکران بماند
ز هر جای کشتی گرانرا بخواند
چو آمد بهار و زمین گشت سبز
همه کوه پر لاله و دشت سبز
چراگاه اسبان و جای شکار
بیاراست باغ از گل و میوه دار
باشکش بفرمود تا با سپاه
بمکران بباشد یکی چندگاه
نجوید جز از خوبی و راستی
نیارد بکار اندرون کاستی
و زآن شهر راه بیابان گرفت
همه رنجها بر دل آسان گرفت
+++
چو آمد بنزدیک آب زره
گشادند گردان میان از گره
همه چاره سازان دریا براه
ز چین و زمکران همی برد شاه
بخشکی بکرد آنچ بایست کرد
چو کشتی بب اندر افگند مرد
بفرمود تا توشه برداشتند
بیک ساله ره راه بگذاشتند

ماه ها کشتی بر آب روان است کی خسرو و همراهانش به سرزمین های عجیب با موجوداتی عجیب الخلقه برمی خورند ولی هیچ اثری از افراسیاب و کشتی او نمی یابند

پرآشوب دریا ازان گونه بود
کزو کس نرستی بدان برشخود
بشش ماه کشتی برفتی بب
کزو ساختی هر کسی جای خواب
بهفتم که نیمی گذشتی ز سال
شدی کژ و بی راه باد شمال
سر بادبان تیز برگاشتی
چو برق درخشنده بگماشتی
براهی کشیدیش موج مدد
که ملاح خواندش فم الاسد
چنان خواست یزدان که باد هوا
نشد کژ با اختر پادشا
شگفت اندران آب مانده سپاه
نمودی بانگشت هر یک بشاه
باب اندرون شیر دیدند و گاو
همی داشتی گاو با شیر تاو
همان مردم و مویها چون کمند
همه تن پر از پشم چون گوسفند
گروهی سران چون سر گاومیش
دو دست از پس مردم و پای پیش
یکی سر چو ماهی و تن چون نهنگ
یکی پای چون گور و تن چون پلنگ
نمودی همی این بدان آن بدین
بدادار بر خواندند آفرین
ببخشایش کردگار سپهر
هوا شد خوش و باد ننمود چهر
گذشتند بر آب بر هفت ماه
که بادی نکرد اندریشان نگاه

بعد از ماهها سفر دریایی کی خسرو و سپاهش به خشکی باز می گردند. کی خسرو سراغ افراسیاب را می گیرد. به او خبر می دهند که افراسیاب از دریا برگشته در گنگ دژ مقیم است

پس از گنگ دژ باز جست آگهی
ز افراسیاب و ز تخت مهی
+++
کنون تا برآمد ز دریای آب
بگنگست با مردم افراسیاب
+++
بفرمود تا بازگشتند شاه
سوی گنگ دژ رفت با آن سپاه
+++
چهانجوی چون گنگ دژ را بدید
شد از آب دیده رخش ناپدید
پیاده شد از اسب و رخ بر زمین
همی کرد بر کردگار آفرین
همی گفت کای داور داد و پاک
یکی بنده ام دل پر از ترس و باک
که این باره ی شارستان پدر
بدیدم برآورده از ماه سر
سیاوش که از فر یزدان پاک
چنین باره ای برکشید از مغاک
ستمگر بد آن کو ببد آخت دست
دل هر کس از کشتن او بخست

کی خسرو هم روانه ی گنگ دژ می شود. به افراسیاب خبر می رسد که کی خسرو به گنگ دژ آمده. او هم بدون اینکه به کسی چیزی بگوید تنها می گریزد

پس آگاهی آمد بافراسیاب
که شاه جهاندار بگذاشت آب
شنیده همی داشت اندر نهفت
بیامد شب تیره با کس نگفت
جهاندیدگان را هم آنجا بماند
دلی پر ز تیمار تنها براند

 کی خسرو یک سالی هم آنجا به استراحت می پردازد تا اینکه سران سپاه یادآور می شوند که اکنون در ایران کسی نیست و چنانچه افراسیاب به ایران بتازد کی از ایران دفاع خواهد کرد

همی بود در گنگ دژ شهریار
یکی سال با رامش و میگسار
جهان چون بهشتی دلاویز بود
پر از گلشن و باغ و پالیز بود
برفتن همی شاه را دل نداد
همی بود در گنگ پیروز و شاد
همه پهلوانان ایران سپاه
برفتند یکسر بنزدیک شاه
که گر شاه را دل نجنبد ز جای
سوی شهر ایران نیایدش رای
همانا بداندیش افراسیاب
گذشتست زان سو بدریای آب
چنان پیر بر گاه کاوس شاه
نه اورنگ و فر و نه گنج و سپاه
گر او سوی ایران شود پر ز کین
که باشد نگهبان ایران زمین

کی خسرو دست به نیایش برمبدارد. این بار هم دعای او همراه با انصاف و بدور از خودخواهی است. او از خداوند می خواهد که اگر تو از افراسیاب خوشنودی پس این کینه را از دل من دور کن. ضمنا صبر هم دارد و انتظار پاسخ فوری نیایشش را ندارد ضمن اینکه خود نیز برای رسیدن به هدف برنامه دارد و صرفا دعا نمی کند و کنار نمی نشیند 

جهاندار یک شب سرو تن بشست
بشد دور با دفتر زند و است
همه شب بپیش جهان آفرین
همی بود گریان وسربر زمین
همی گفت کین بنده ناتوان
همیشه پر از درد دارد روان
همه کوه و رود و بیابان و آب
نبیند نشانی ز افراسیاب
همی گفت کای داور دادگر
تودادی مرانازش و زور و فر
که او راه تو دادگر نسپرد
کسی را زگیتی بکس نشمرد
تو دانی که او نیست برداد و راه
بسی ریخت خون سربیگناه
+++
بگیتی ازو نام و آواز نیست
ز من راز باشد ز تو راز نیست
اگر زو تو خشنودی ای دادگر
مرابازگردان ز پیکار سر
بکش در دل این آتش کین من
بیین خویش آور آیین من

از انجا که کی خسرو مدت درازی از ایران دور بوده و خود و بزرگان سپاه نگران ایران و کی کاووس هستند. سپاه را به گستهم سپرده، از او می خواهد تا حواسش به افراسیاب باشد و خود به سمت ایران راهی می شود 

چو بودن بگنگ اندرون شد دراز
بدیدار کاوسش آمد نیاز
بگستهم نوذر سپرد آن زمین
ز قچغار تا پیش دریای چین
بی اندازه لشکر بگستهم داد
بدو گفت بیدار دل باش و شاد
بچین و بمکران زمین دست یاز
بهر سو فرستاده و نامه ساز
همی جوی ز افراسیاب آگهی
مگر زو شود روی گیتی تهی

خب گویا پس از مدتها جنگ و گریز افراسیاب باز هم از دیده ها مخفی شده. حال سرانجامش چیست، می ماند برای جلسه بعدی شاهنامه خوانی در منچستر

لغاتی که آموختیم
فم الاسد = دهان شیر
شخودن = خراشیدن

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
نمانم که بر بوم من بگذری
وزین مرز جایی به پی بسپری

گر ایوان ما در خور شاه نیست
گمانم که هم بتر از راه نیست

وفا چون درختی بود میوه دار
همی هرزمانی نو آید ببار

آیین ها
بدیوار دیبا برآویختند
ز بر زعفران و درم ریختند

شجره نامه
افراسیاب نوه فریدون
پشنگ پسر شیده پسر افراسیاب

قسمت های پیشین
ص 895 بازگشتن کیخسرو از توران به ایران
© All rights reserved