Tuesday, 15 August 2017

راست چپه نما

:
بعد ازً سلام و احوالپرسي رو صندلي كنار شارلوت نشستم، كتابم را ازً كيفم دراوردم و مثل بقيه براي اينكه از وقت استفاده كنم، همينطور كه منتظر بودم مشغول خواندن شدم. چند دقيقه گذشت.
شارلوت گفت: جه بامزه! #كتاب رو چپه مي خوني؟
گفتم: نه كتاب فارسيه و فارسي ازً راست به چپ نوشته ميشه.
خيلي ذوق كرد و گفت: چه خوب، كاش منم #فارسي بلد بودم اونوقت چپه مي توانستم بخونم.
گفتم: نه اونوقت تازه دست از چپه خوندن ورمي داشتي و درست و حسابي يعني ازً راست به چپ مي خواندي.
گفت: نه راست به چپ يعني چپه. اصلا چطوره رأي بگيريم. الان ازً بچه ها بپرسيم؟
گفتم؛ رأي گيري رو موافقم، واي الان نه. فردا بيا خونه ما منم دوستاي ايرانيم رو دعوت مي كنم بيان، اونوقت. چطوره؟
گفت: منظورت رو گرفتم اصلا رأي بي رأي توافق مي كنيم كه راست من چپ توست و راست تو چپ من. قانون ازً چپ به راست يا ازً راست به چپ هم نسبين و هر دوشون درستن.
با هم دست داديم و رو اختلاف داشتن توافق كرديم. ازً آن به بعد هر وقت شارلوت منو در حال كتاب خواندن مي بيند، كنارم مي شيند و محو كتاب خواندن من مي شود. منم صفحه رو نصفه خوانده و نخوانده ورق مي زنم تا لبخند غليظش را شاهد باشم.
خيلي ازً درست و غلط هاي زندگي هم همينه، هر كسي را بايد با معيار خودش سنجيد و نه معيار ديگران. :sunflower:

© All rights reserved

Friday, 11 August 2017

در نیابد حال هیچ زن، مرد خام

زن كه باشي و خاموش نباشي غوغاست
زن كه باشي و اجازه ندهي زنده در كفن بپوشانندت و بپوسانندت جنجال برپا مي شود
زن كه باشي و #عاشق كسي باشي كه برايت انتخاب نكرده اند به فحشا دچاري
زن كه باشي و در حرفه ات پيش رو، براي شوهر و فرزند كم گذاشته اي
زن كه باشي، حتي اگر لبخند بزني، مي شنگي و بايد بشكانندت
زن كه باشي و به آرايشت بپردازي براي توجه مردها به خود رسيده اي
زن كه باشي ... آه
زن كه باشي گاهي تو را بانو خطاب مي كنند تا احترامت نهند
+++
زنی که سنگيني قرن ها جهالت بشر را بر دوش كشيده اي، وقت آن رسيده كه زن باشی :sunflower:

© All rights reserved

Madness

It has been pretended that there are counties civilised enough to be trusted with nuclear power. The recent remarks of Donald Trump proves that madness does not know any boundaries. No one and no country should be trusted with nuclear power especially the US which has a proven record of using it. Remember Aug. 1945. Remember Japanese cities of Hiroshima and Nagasaki.

© All rights reserved

Wednesday, 9 August 2017

چرخه

خواب ازً چشمانم رميده
همچون من
از قداست حضورت
گر مي تواني دوباره دامي بگستران
شايد باز گرفتارت آمدم
:sunflower::sunny:
#سنگريزه #شهيره

© All rights reserved

This should be interesting

Since August 1947 the events surrounding Partition have been a staple of art, music, drama and fiction. Writer and spiritual teacher John Siddique draws on his Indian and Irish roots

© All rights reserved

Tuesday, 8 August 2017

تن-ها






 تنهایی یک حادثه یا وضعیت نیست، وفادارترین همراه است: می ماند وقتی دیگران ترکت می کنند
Loneliness is not a status, its the most loyal companion: it stays put when others leave.

© All rights reserved

Monday, 7 August 2017

شاهنامه خوانی در منچستر 111

  کی خسرو بعد از چند بار جنگیدن با تورانیان و چندین پیروزی بدون دست یابی به افراسیاب سپاه را به گستهم می سپارد و خود به سمت ایران روانه می شود

ببلخ اندرون بود یک ماه شاه
سر ماه بر بلخ بگزید راه
بهر شهر در نامور مهتری
بماندی سرافراز بالشکری
ببستند آذین به بیراه و راه
بجایی که بگذشت شاه و سپاه
+++
بشهر اندرون هرک درویش بود
وگر سازش از کوشش خویش بود
درم داد مر هر یکی را ز گنج
پراگنده شد بدره پنجاه و پنج
سر هفته را کرد آهنگ ری
سوی پارس نزدیک کاوس کی
دو هفته بری نیز بخشید و خورد
سیم هفته آهنگ بغداد کرد
+++
ببستند آذین بشهر وبه راه
همه برزن و کوی و بازارگاه
پذیره شدندش همه مهتران
بزرگان هر شهر وکنداوران
همه راه و بی راه گنبد زده
جهان شد چو دیبا بزر آزده
همه مشک با گوهر آمیختند
ز گنبد بسرها فرو ریختند

کی خسرو بالاخره به قرارگاه کی کاوس می رسد.  کی کاوس به بدرقه او میاد و نردیکی های نیشابور بهم می رسند

چو بیرون شد از شهر کاوس کی
ابا نامداران فرخنده پی
سوی طالقان آمد و مرو رود
جهان بود پربانگ و آوای رود
و زآن پس براه نشاپور شاه
بدیدند مر یکدگر را براه
نیا را چو دید از کران شاه نو
برانگیخت آن باره تندرو
بروبرنیا برگرفت آفرین
ستایش سزای جهان آفرین

کی خسرو از بزرگی کی کاووس می گوید و او هم همه خوبی ها را به خود کی خسرو نسبت می دهد

همی گفت بی تو مبادا جهان
نه تخت بزرگی نه تاج مهان
که خورشید چون تو ندیدست شاه
نه جوشن نه اسب و نه تخت و کلاه
+++
سیاوش گرش روز باز آمدی
بفر تو او رانیاز آمدی
بدو گفت شاه این زبخت تو بود
برومند شاخ درخت تو بود
زبرجد بیاورد و یاقوت و زر
همی ریخت بر تارک شاه بر
بدین گونه تا تخت گوهرنگار
بشد پایه ها ناپدید از نثار

یک هفته به مناسبت ورود کی خسرو در دربار کی کاووس جشن بود. کی خسرو ماجراهایی که در دریا برایش اتفاق افتاده تعریف می کند.  بعد از آن کی کاوس با کی خسرو تنها با مشاور می نشینند و صحبت از افراسیاب و خطر احتمالی برگشت او با سپاه تازه نفس به گنگ دژ می کنند

بیک هفته ز ایوان کاوس کی
همی موج برخاست از جام می
بهشتم در گنج بگشاد شاه
همی ساخت آن رنج راپایگاه
بزرگان که بودند بااوبهم
برزم و ببزم وبشادی و غم
باندازه شان خلعت آراستند
زگنج آنچ پرمای هتر خواستند
+++
وزآن پس نشستند بی انجمن
نیا و جهانجوی با رای زن
چنین گفت خسرو بکاوس شاه
جز از کردگار ازکه جوییم راه
بیابان و یک ساله دریا و کوه
برفتیم با داغ دل یک گروه
بهامون و کوه و بدریای آب
نشانی ندیدیم ز افراسیاب
گرو یک زمان اندر آید بگنگ
سپاه آرد از هر سویی بیدرنگ
همه رنج و سختی بپیش اندرست
اگر چندمان دادگر یاورست

کی کاوس پیشنهاد می دهد تا دست به درگاه پرودرگار بلند کنند و از اوکمک بخواهند تا بر افراسیاب پیروز بشوند 

نیا چون شنید از نبیره سخن
یکی پند پیرانه افگند بن
بدو گفت ما همچنین بردو اسب
بتازیم تا خان آذرگشسب
سر و تن بشوییم با پا و دست
چنانچون بودمرد یزدان پرست
ابا باژ با کردگار جهان
بدو برکنیم آفرین نهان
بباشیم بر پیش آتش بپای
مگر پاک یزدان بود رهنمای
بجایی که او دارد آرامگاه
نماید نماینده داد راه
برین باژ گشتند هر دو یکی
نگردیدیک تن ز راه اندکی
نشستند با باژ هر دو براسب
دوان تا سوی خان آذرگشسب
پراز بیم دل یک بیک پرامید
برفتند با جامه های سپید
چو آتش بدیدند گریان شدند
چو بر آتش تیز بریان شدند
بدان جایگه زار و گریان دو شاه
ببودند بادرد و فریاد خواه
جها نآفرین را همی خواندند
بدان موبدان گوهر افشاندند
چو خسرو بب مژه رخ بشست
برافشاند دینار بر زند و است
بیک هفته بر پیش یزدان بدند
مپندار کتش پرستان بدند
که آتش بدان گاه محراب بود
پرستنده را دیده پرآب بود
اگر چند اندیشه گردد دراز
هم از پاک یزدان نه ای بی نیاز
بیک ماه در آذرابادگان
ببودند شاهان و آزادگان

حال بعد از دعا به درگاه پروردگار چه ماجرایی رخ می دهد می ماند برای جلسه بعدی

لغاتی که آموختیم
آزده = از واژه آژدن به معنای گل دوزی برجسته پارچه
باژ = نیایشی را که آهسته و بزمزمه خوانند

ابیاتی که خیلی دوست داشتم

بیک هفته ز ایوان کاوس کی
همی موج برخاست از جام می
 موج بر خواستن از جام می را میشود چندجور تفسیر کرد: اشاره به انبوهی میزان می مصرف شده می تواند باشد، جام ها پی که پی در پی پرمی شدند و موج در جام تفسیر حالت شرابی است که در جام ریخته می شده و هم اینکه جام های شراب را بهم زدن (مثلا به نشان به سلامتی یا نوش) حالت موج را در آنها پدید آوردن  

اگر چند اندیشه گردد دراز
هم از پاک یزدان نه ای بی نیاز

بیک هفته بر پیش یزدان بدند
مپندار کتش پرستان بدند
که آتش بدان گاه محراب بود
پرستنده را دیده پرآب بود

آیین ها
بدیوار دیبا برآویختند
ز بر زعفران و درم ریختند
گنج بخشیدن به درویشی که دنبال تلاش و کوشش است
زیر پای شاه یاقوت و زر ریختن

شجره نامه
افراسیاب نوه فریدون
پشنگ پسر شیده پسر افراسیاب

قسمت های پیشین
ص 897 ازان پس چنان بد که افراسیاب
© All rights reserved

Sunday, 6 August 2017

در نبود خورشید



اين مطلب تخيلي است ولي اگر دوست داشتيد ازً آن واقعيتي بسازيد خوشحال مي شوم در جمله اي زندگي را ازً ديد خود برايم تعريف كنيد تا با نام خودتان كنار مطلب اضافه كنم. ممنون


+++
اولين سالي بود كه در بخش تماس با خوانندگان نشريه كار مي كردم. مسئول جمع اوري داستان هايي بودم كه خوانندگان براي بخش هاي مختلف مي فرستادند. آن روز از اطلاعات تماس گرفتند و مرا خواستند. دو برادر دوقلو بودند كه متني براي "تعريف زندگي" داشتند. ديدم حيف است كه طبق معمول فقط جملات انها را يادداشت، نامشان را به ليست قرعه كشي نشريه اضافه كنم و تمام. دعوتشان كردم تا براي گرفتن عكس به دفترم بيايند. تشخيص دوقلوها حتي براي لنز دوربين هم آسان نبود. رسيديم به ثبت جملات آنها. هر دو يك-صدا گفتند. #زندگي خود توفاني است. گفتم جالبه، مي خواهيد كمي آنرا توضيح بدهيد. برادري كه روبروي من نشسته بود گفت: وجود يا عدم وجود باد و #توفان مهم نيست، مهم انتخاب و تصميم تو با وجود توفان است. مطلب برايم جالب بود، براي همين گامي بيشتر ازً معمول برداشتم و پرسيدم: انتخاب شما با وجود توفان چه بود. برادري كه مقابل من بود ابتدا به سخن آمد. توفان همه زندگي مرا گرفت. حتي شوق ساختن دوباره را. اينگونه قسمت من توقف شد و بس. برادر دومي با سكوت برادرش صحبت را ادامه داد. باد شديدي كه مي وزيد همه را مي هراساند ولي من چشم به رقص آشفته گيسوي #يار در باد داشتم و ديگر هيچ. با هر توفاني شيفته تر شدم و هر بار دوباره ساختن را تجربه كردم. اينگونه قسمت من پويايي شد.
چنان محو داستان انها شده بودم كه تازه بعد از رفتنشان يادم امد كه اسمشان را نپرسيدم. سرم را ازً پنجره بيرون كردم و با صداي بلند گفتم. ببخشيد اسمتان چيست. انها هم از همان پايين داد زدند: شكست و پيروزي.
ديگر تشخيص اينكه كدام داستان مربوط به كدام برادر بود، با شما




© All rights reserved

Friday, 4 August 2017

هم-ب-ن-د

در سلول روی پاشنه چرخید و کسی به داخل هول داده شد. روی دو زانو بلند شدم و به تازه وارد نگاه کردم. هراسی در دلم خزید. شاید اگر هر کس دیگری جای من بود از داشتن یک هم-بند خوشحال هم می شد. ولی آنقدر به تنهایی خو گرفته بودم که حتی نمی توانستم باور کنم که می شود فضای بسته سلول را با دیگری شریک شد و از فقر اکسیژن نمرد. از طرفی می دانستم که گاهی برای اقرارگرفتن زندانی ای را هم-نشین-ت می کنند تا اعتماد کنی و هم-کلام شوی تا "وادار" که نه بلکه "داوطلب" به اقرار-ت کنند. تازه وارد آرام گوشه ی سلول رفت و منهم بعد از چندی مجدد به خواب رفتم. روز بعد چهره ی او اولین منظره ای بود که مقابل چشمانی که به دیدن "هیچ" معتاد بودند  قرار می گرفت. صبح بخیر گفت. امروز 21 ماه  از اولین صبح بخیرش می گذرد. خودم را خوش اقبال ترین اسیر دنیا می دانم. داشتن هم-بندی که می شد حرف هایش را حدس زد دهش غریبی است. امیدوارم دوره ی محکومیت او زودتر از من به پایان برسد. تصور اینکه او را تنها بگذارم حتی در قبال آزادی-یم سخت است

© All rights reserved

Thursday, 3 August 2017

زایشی در راه

معذرت می خواهم اگر بی موقع مزاحم می شوم
اشکالی ندارد. فرشته مقرب هستی و درگاه من به رویت همیشه باز است. اتفاقا به موقع آمدی. بیا و بنشین و شاهد یکی از برترین های خلقت باش
پروردگار مشغول آفرینش چه هستند
خورشید
خورشید چیست
نوری است که از او زندگی تداوم میابد
پس پروردگار نور را می آفرینند
نور را، هستی را، شادی را، عشق را
عجب! و همه اینها در خورشید تجلی می کند
همه اینها و بیشتر از این خود خورشیدند. پنجره را باز کن تا هم اکنون فرمان خلق خورشید را به کهکشان برسانم
بی صبرانه منتظر این تولد خاص هستم
پس چشم به افق بدوز و منتظر بمان تا تولد مهر را شاهد باشی
 آیا پروردگار این گلدان گل را هدیه ای مناسب برای زادروزش می دانند
زیباست ولی بگذار تا در نهاد این گل زردرنگ بخشی از خود مهر را نیز جای دهم. آنگاه آنرا ببر
سپاسگزارم از مهرتان. این گل را چه بنامیم
آنرا #آفتاب گردان بخوان. اکنون برو و خود را برای این جشن تولد آماده ساز
🌞🌞
© All rights reserved

Thursday, 27 July 2017

فلش فیکشن

یکی از سبک های نوشتاری مورد علاقه من داستانک، داستان خیلی کوتاه یا فلش فیکشن است. به عقیده ی من (اینرا گفتم که اعتراضی نباشد که تعریف اکادمیک این ژانر متفاوت است!) داستان یا روایت کلی در این ژانر زاییده ی تخیل نویسنده است ولی زیربنای اثر بسته به دید و تجارب خواننده می تواند جزئیات متفاوتی داشته باشد. این سبک اگرچه به تازگی مورد توجه قرار گرفته ولی کاری جدید نیست و تاریخچه ای طولانی دارد. از مشهورترین داستانک ها می توان به داستانی منسوب به ارنست همینگوی اشاره کرد. داستانی که در شش کلمه بیان شده. اصل این داستان در انگلیسی در زیر آمده 
"For sale: baby shoes, never worn." 
می توان آنرا اینگونه ترجمه کرد
".برای فروش: کفش نوزاد، هرگز پوشیده نشده"
نمونه ای را هم مایلم از گلستان سعدی به اشتراک بگذارم که به عقیده خیلی ها فلش فیکشن شناخته شده
"ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می‌کرد پسر به فراست استبصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر"
فلش فیکشن باید داستان را در قالب چند (یک تا 750) کلمه تعریف کند بدیهی است که محدودیت تعداد کلمات امکان بیان تمام داستان را نمی دهد. اینجاست که باید انتخاب کنی چه جملاتی را بنویسی تا به اندازه کافی خواننده را راهنمایی کنی و اطلاعات بدهی تا خود او جزئیات نگفته شده را تصور کند. هر جمله و هر کلمه نقشی مهم را در این ژانر نوشتاری بازی می کند که نه تنها وظیفه ی بیان سرنخ ها را دارد بلکه باید بتواند خواننده را نیز به دنبال خود بکشد. خواننده هم در ازای همکاری فکری مضاعف که لازمه ی درک این ژانر است، داستان یا روایتی با تاثیرگذاری بیشتر و ماندگارتر خواهد خواند.
 خیلی خوشحالم که یکی از فلش فیکشن های من در مجموعه ی فلش فیکشنی توسط کامن ورد* چاپ خواهد شد. بی صبرانه منتظر سال دیگر و چاپ کتاب هستم.

*Commonword
© All rights reserved

Wednesday, 26 July 2017

صید عوضی؟

شاید پری دریایی بود که در تور ماهی گیری گیر افتاده بود. شاید هم ماهی ای بود که در دامی که به قصد پری دریایی گسترانده شده بود اسیرشده بود. در هر دو حال در تله افتاده بود و باید برای رهایی خود راهی می جست
عجیب بندی است دچار شدن حتی اگر از ابتدا منظور صیاد نباشی

Maybe she is a mermaid stuck in a fishnet or maybe a fish that had been trapped in a web aimed for mermaids. In any event, she is caught.
You don’t need to be the intended prey to be trapped.

© All rights reserved

Monday, 24 July 2017

انتقام


چشمانش را به سختي باز كرد ولي هنوز سلطه محض تاريكي با همان لجاجت ادامه داشت. طنين برخورد مشت هاي خاك بر تابوت پوسيده اش گويا قدرت فرياد را به گلوي كبودش باز گرداند
"هنوز زنده ام"
لحظه اي آبشار خاك ازً هجوم باز ماند ولي پس ازً لختي دوباره بارش خاك ادامه يافت
"هنوز زنده ام.... من زنده ام! مي شنوي! زنده"
زمين تكاتي مي خورد. "نترس من هستم. درميابمت. در من دوباره زنده خواهي شد "
"نمي ترسم ... اما هنوز ..."
"هنوز چه؟ مي خواهي بگويي زنده اي؟ نيستي. اگر بودي او مي دانست"
"ازً همين متحيرم. او كه اين قدر به من نزديك بود چرا نمي داند كه قلبم هنوز مي تپد"
"مي داند"
"مي داند و مرا به خاك مي سپارد؟"
"مي داند"
"آخر چرا؟"
"چون مي خواهد ازً تو خاطره بسازد"
"خاطره؟ خاطره چگونه برتر و بهتر ازً خود من خواهد بود؟"
"خاطره را مي تواند در هر قالبي كه دوست دارد بريزد و آنرا به هر شكلي تحريف كند و اينگونه بخشي ازً تو را كه دوست نًدارد پاك و چيزي ديگر را جايگزبن آن كند"
"اين بي رحمانه است"
زمين با لبخندي تلخ سر مي جنباند و او در خاموشي شوري اشك را با طعم خاك مزه مزه مي كند
#شهيره #سنگريزه

© All rights reserved

Saturday, 15 July 2017

در صورت گری باران

The artist of rain

Beijing‎, China

The rain paints your everywhere, even inside the hard concrete. It must be in love with you.

مات حکایت ناممکن توانایی بازتاب نور در سطوح مات م که در حضور باران  ممکن می شود. زمین حتما عاشق باران است

© All rights reserved

Monday, 10 July 2017

شاهنامه خوانی در منچستر 110

داستان را تا جایی دنبال کردیم که کی خسرو قصد دارد از طریق دریا افراسیاب را تعقیب نماید. کی خسرو سپاه را به گستهم می سپارد و راهی سفری به چین و مکران می شود. فغفور چین پذیرای کی خسرو می شود و سپاهش را حمایت می کند. کی خسرو از آنجا به مکران می رود ولی پادشاه مکران کی خسرو و سپاهش را نمی پذیرد. در نتیجه بین سپاه ایران و مکران  جنگی در می گیرد که در طی آن شاه مکران زمین کشته می شود و نهایتا مکران هم به تصرف ایران درمیاید  

هوا پر ز پیکان شد و پر و تیر
جهان شد بکردار دریای قیر
بقلب اندرون شاه مکران بخست
وزآن خستگی جان او هم برست

یک سالی کی خسرو در مکران می ماند و گروهی از دریانوردان و کشتی گران را دور خود جمع می کند. سپس مکران را به اشکش می سپارد و از راه بیابان به سمت زره رود می رود و در آنجا کشتی ها را بار و به دریا می زنند

جهاندار سالی بمکران بماند
ز هر جای کشتی گرانرا بخواند
چو آمد بهار و زمین گشت سبز
همه کوه پر لاله و دشت سبز
چراگاه اسبان و جای شکار
بیاراست باغ از گل و میوه دار
باشکش بفرمود تا با سپاه
بمکران بباشد یکی چندگاه
نجوید جز از خوبی و راستی
نیارد بکار اندرون کاستی
و زآن شهر راه بیابان گرفت
همه رنجها بر دل آسان گرفت
+++
چو آمد بنزدیک آب زره
گشادند گردان میان از گره
همه چاره سازان دریا براه
ز چین و زمکران همی برد شاه
بخشکی بکرد آنچ بایست کرد
چو کشتی بب اندر افگند مرد
بفرمود تا توشه برداشتند
بیک ساله ره راه بگذاشتند

ماه ها کشتی بر آب روان است کی خسرو و همراهانش به سرزمین های عجیب با موجوداتی عجیب الخلقه برمی خورند ولی هیچ اثری از افراسیاب و کشتی او نمی یابند

پرآشوب دریا ازان گونه بود
کزو کس نرستی بدان برشخود
بشش ماه کشتی برفتی بب
کزو ساختی هر کسی جای خواب
بهفتم که نیمی گذشتی ز سال
شدی کژ و بی راه باد شمال
سر بادبان تیز برگاشتی
چو برق درخشنده بگماشتی
براهی کشیدیش موج مدد
که ملاح خواندش فم الاسد
چنان خواست یزدان که باد هوا
نشد کژ با اختر پادشا
شگفت اندران آب مانده سپاه
نمودی بانگشت هر یک بشاه
باب اندرون شیر دیدند و گاو
همی داشتی گاو با شیر تاو
همان مردم و مویها چون کمند
همه تن پر از پشم چون گوسفند
گروهی سران چون سر گاومیش
دو دست از پس مردم و پای پیش
یکی سر چو ماهی و تن چون نهنگ
یکی پای چون گور و تن چون پلنگ
نمودی همی این بدان آن بدین
بدادار بر خواندند آفرین
ببخشایش کردگار سپهر
هوا شد خوش و باد ننمود چهر
گذشتند بر آب بر هفت ماه
که بادی نکرد اندریشان نگاه

بعد از ماهها سفر دریایی کی خسرو و سپاهش به خشکی باز می گردند. کی خسرو سراغ افراسیاب را می گیرد. به او خبر می دهند که افراسیاب از دریا برگشته در گنگ دژ مقیم است

پس از گنگ دژ باز جست آگهی
ز افراسیاب و ز تخت مهی
+++
کنون تا برآمد ز دریای آب
بگنگست با مردم افراسیاب
+++
بفرمود تا بازگشتند شاه
سوی گنگ دژ رفت با آن سپاه
+++
چهانجوی چون گنگ دژ را بدید
شد از آب دیده رخش ناپدید
پیاده شد از اسب و رخ بر زمین
همی کرد بر کردگار آفرین
همی گفت کای داور داد و پاک
یکی بنده ام دل پر از ترس و باک
که این باره ی شارستان پدر
بدیدم برآورده از ماه سر
سیاوش که از فر یزدان پاک
چنین باره ای برکشید از مغاک
ستمگر بد آن کو ببد آخت دست
دل هر کس از کشتن او بخست

کی خسرو هم روانه ی گنگ دژ می شود. به افراسیاب خبر می رسد که کی خسرو به گنگ دژ آمده. او هم بدون اینکه به کسی چیزی بگوید تنها می گریزد

پس آگاهی آمد بافراسیاب
که شاه جهاندار بگذاشت آب
شنیده همی داشت اندر نهفت
بیامد شب تیره با کس نگفت
جهاندیدگان را هم آنجا بماند
دلی پر ز تیمار تنها براند

 کی خسرو یک سالی هم آنجا به استراحت می پردازد تا اینکه سران سپاه یادآور می شوند که اکنون در ایران کسی نیست و چنانچه افراسیاب به ایران بتازد کی از ایران دفاع خواهد کرد

همی بود در گنگ دژ شهریار
یکی سال با رامش و میگسار
جهان چون بهشتی دلاویز بود
پر از گلشن و باغ و پالیز بود
برفتن همی شاه را دل نداد
همی بود در گنگ پیروز و شاد
همه پهلوانان ایران سپاه
برفتند یکسر بنزدیک شاه
که گر شاه را دل نجنبد ز جای
سوی شهر ایران نیایدش رای
همانا بداندیش افراسیاب
گذشتست زان سو بدریای آب
چنان پیر بر گاه کاوس شاه
نه اورنگ و فر و نه گنج و سپاه
گر او سوی ایران شود پر ز کین
که باشد نگهبان ایران زمین

کی خسرو دست به نیایش برمبدارد. این بار هم دعای او همراه با انصاف و بدور از خودخواهی است. او از خداوند می خواهد که اگر تو از افراسیاب خوشنودی پس این کینه را از دل من دور کن. ضمنا صبر هم دارد و انتظار پاسخ فوری نیایشش را ندارد ضمن اینکه خود نیز برای رسیدن به هدف برنامه دارد و صرفا دعا نمی کند و کنار نمی نشیند 

جهاندار یک شب سرو تن بشست
بشد دور با دفتر زند و است
همه شب بپیش جهان آفرین
همی بود گریان وسربر زمین
همی گفت کین بنده ناتوان
همیشه پر از درد دارد روان
همه کوه و رود و بیابان و آب
نبیند نشانی ز افراسیاب
همی گفت کای داور دادگر
تودادی مرانازش و زور و فر
که او راه تو دادگر نسپرد
کسی را زگیتی بکس نشمرد
تو دانی که او نیست برداد و راه
بسی ریخت خون سربیگناه
+++
بگیتی ازو نام و آواز نیست
ز من راز باشد ز تو راز نیست
اگر زو تو خشنودی ای دادگر
مرابازگردان ز پیکار سر
بکش در دل این آتش کین من
بیین خویش آور آیین من

از انجا که کی خسرو مدت درازی از ایران دور بوده و خود و بزرگان سپاه نگران ایران و کی کاووس هستند. سپاه را به گستهم سپرده، از او می خواهد تا حواسش به افراسیاب باشد و خود به سمت ایران راهی می شود 

چو بودن بگنگ اندرون شد دراز
بدیدار کاوسش آمد نیاز
بگستهم نوذر سپرد آن زمین
ز قچغار تا پیش دریای چین
بی اندازه لشکر بگستهم داد
بدو گفت بیدار دل باش و شاد
بچین و بمکران زمین دست یاز
بهر سو فرستاده و نامه ساز
همی جوی ز افراسیاب آگهی
مگر زو شود روی گیتی تهی

خب گویا پس از مدتها جنگ و گریز افراسیاب باز هم از دیده ها مخفی شده. حال سرانجامش چیست، می ماند برای جلسه بعدی شاهنامه خوانی در منچستر

لغاتی که آموختیم
فم الاسد = دهان شیر
شخودن = خراشیدن

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
نمانم که بر بوم من بگذری
وزین مرز جایی به پی بسپری

گر ایوان ما در خور شاه نیست
گمانم که هم بتر از راه نیست

وفا چون درختی بود میوه دار
همی هرزمانی نو آید ببار

آیین ها
بدیوار دیبا برآویختند
ز بر زعفران و درم ریختند

شجره نامه
افراسیاب نوه فریدون
پشنگ پسر شیده پسر افراسیاب

قسمت های پیشین
ص 895 بازگشتن کیخسرو از توران به ایران
© All rights reserved

Thursday, 6 July 2017

pondering


حضورت زیباترین هدیه زندگی است
حتی اگر به بوسه ای مهمانم نکنی

© All rights reserved

Monday, 3 July 2017

شاهنامه خوانی در منچستر 109

افراسیاب می خواهد سپاه ایران را غافلگیر کند. از این رو کارآگاهان خود را می فرستد تا سر و گوشی آب بدهند. آنها هم به سمت سپاه ایران می روند و چون هیچ نگهبانی را سر پست مراقبت نمی بینند به افراسیاب خبر می دهند که همه سپاه در خواب است و موقعیت برای حمله مناسب است. البته ما از جلسه قبل بیاد داریم که کی خسرو حمله شبانه افراسیاب را پیش بینی کرده بود و آماده بود

سپهدار ترکان چو شب در شکست
میان با سپه تاختن را ببست
ز لشکر جهاندیدگان را بخواند
ز کار گذشته فراوان براند
چنین گفت کین شوم پر کیمیا
چنین خیره شد بر سپاه نیا
کنون جمله ایرانیان خفته اند
همه لشکر ما برآشفته اند
کنون ما ز دل بیم بیرون کنیم
سحرگه بریشان شبیخون کینم
گر امشب بر ایشان بیابیم دست
ببیشی ابر تخت باید نشست
وگر بختمان بر نگیرد فروغ
همه چاره بادست و مردی دروغ
برین برنهادند و برخاستند
ز بهر شبیخون بیاراستند
+++
ز کارآگهان آنک بد رهنمای
بیامد بنزدیک پرده سرای
بجایی غو پاسبانان ندید
تو گفتی جهان سربسر آرمید
طلایه نه و آتش و باد نه
ز توران کسی را بدل یاد نه
چو آن دید برگشت و آمد دوان
کزیشان کسی نیست روشن روان
همه خفتگان سربسرمرد هاند
وگر نه همه روز می خورد هاند
بجایی طلایه پدیدار نیست
کس آن خفتگان را نگهدار نیست

 سپاه توران به آرامی به قرارگاه سپاه ایران نزدیک می شود ولی همینکه پرچمشان را بالا می برند از یک سو سپاه تحت فرماندهی رستم و از سوی دیگر سپاه تحت فرماندهی گستهم، گیو و توس بر آنها می تازند 

سپه را فرستاد و خود برنشست
میان یلی تاختن را ببست
برفتند گردان چو دریای آب
گرفتند بر تاختن بر شتاب
بران تاختن جنبش و ساز نه
همان ناله ی بوق و آواز نه
چو رفتند نزدیک پرده سرای
برآمد خروشیدن کر نای
غو طبل بر کوهه زین بخاست
درفش سیه را برآورد راست
+++
ز یک دست رستم برآمد ز دشت
ز گرد سواران هواتیره گشت
ز دست دگر گیو گودرز و طوس
بپیش اندرون نال هی بوق و کوس
شهنشاه باکاویانی درفش
هوا شد ز تیغ سواران بنفش
برآمد ده و گیر و بربند و کش
نه با اسب تاب و نه با مرد هش
+++
ازیشان ز صد نامور ده بماند
کسی را که بد اختر بد براند
چو آگاهی آمد برین رزمگاه
چنان خسته بد شاه توران سپاه
که از خستگی جمله گریان شدند
ز درد دل شاه بریان شدند
+++
برآمد خروش از دو پرد هسرای
جهان پر شد از ناله ی کر نای
گرفتند ژوپین و خنجر بکف
کشیدند لشکر سه فرسنگ صف
بکردار دریا شد آن رزمگاه
نه خورشید تابنده روشن نه ماه
سپاه اندر آمد همی فوج فوج
بران سان که برخیزد از باد موج

جنگ بین دو سپاه ایران و توران بالا می گیرد. در همین موقع باد و توفانی به سمت تورانیان می وزد و به سپاه ایران کمک می  کند. نهایتا سپاه توران تار و مار می شود

در و دشت گفتی همه خون شدست
خور از چرخ گردنده بیرون شدست
کسی را نبد بر تن خویش مهر
بقیر اندر اندود گفتی سپهر
همانگه برآمد یکی تیره باد
که هرگز ندارد کسی آن بیاد
همی خاک برداشت از رزمگاه
بزد بر سر و چشم توران سپاه
ز سرها همی ترگها برگرفت
بماند اندران شاه ترکان شگفت
همه دشت مغز سر و خون گرفت
دل سنگ رنگ طبر خون گرفت
+++
چو کیخسرو آن خاک و آن باد دید
دل و بخت ایرانیان شاد دید
ابا رستم و گیو گودرز و طوس
ز پشت سپاه اندر آورد کوس
دهاده برآمد ز قلب سپاه
ز یک دست رستم ز یک دست شاه
شد اندر هوا گرد برسان میغ
چه میغی که باران او تیر و تیغ
تلی کشته هر جای چون کوه کوه
زمین گشته از خون ایشان ستوه

افراسیاب که موقعیت را وخیم می بیند باز هم می گریزد

هوا گشت چون چادر نیلگون
زمین شد بکردار دریای خون
ز تیر آسمان شد چو پر عقاب
نگه کرد خیره سر افراسیاب
بدید آن درفشان درفش بنفش
نهان کرد بر قلبگه بر درفش
سپه را رده بر کشیده بماند
خود و نامداران توران براند
زخویشان شایسته مردی هزار
بنزدیک او بود در کارزار
به بیراه راه بیابان گرفت
برنج تن از دشمنان جان گرفت

کی خسرو که مطلع می شود که افراسیاب گریخته آتش بس اعلام می کند

ز لشکر نیا را همی جست شاه
بیامد دمان تا بقلب سپاه
ز هر سوی پویید و چندی شتافت
نشان پی شاه توران نیافت
سپه چون نگه کرد در قلبگاه
ندیدند جایی درفش سیاه
ز شه خواستند آن زمان زینهار
فروریختند آلت کارزار
چو خسرو چنان دید بنواختشان
ز لشکر جدا جایگه ساختشان
+++
می آورد و رامشگران را بخواند
ز لشکر فراوان سران را بخواند
شبی کرد جشنی که تا روز پاک
همی مرده برخاست از تیره خاک
چو خورشید بر چرخ بنمود پشت
شب تیره شد از نمودن درشت
شهنشاه ایران سر و تن بشست
یکی جایگاه پرستش بجست
کز ایرانیان کس مر او را ندید
نه دام و دد آوای ایشان شنید
ز شبگرد تا ماه بر چرخ ساج
بسر بر نهاد آن د لافروز تاج
ستایش همی کرد برکردگار
ازان شادمان گردش روزگار
فراوان بمالید بر خاک روی
برخ بر نهاد از دو دیده دو جوی
و زآنجا بیامد سوی تاج و تخت
خرامان و شادان دل و نیکبخت
از ایرانیان هرک افگنده بود
اگر کشته بودند گر زنده بود
ازان خاک آورد برداشتند
تن دشمنان خوار بگذاشتند
همه رزمگه دخم هها ساختند
ازان کشتگان چو بپرداختند

وقتی خبر شکست تورانیان به خاقان چین می رسد از اینکه  او با سپاهش افراسیاب را همراهی کرده پشیمان می شوند و برای دلجویی از کی خسرو هدایایی تهیه می کنند و با پیکی می فرستند

چو آگاهی آمد بماچین و چین
ز ترکان وز شاه ایران زمین
بپیچید فغفور و خاقان بدرد
ز تخت مهی هر کسی یاد کرد
وزان یاوریها پشیمان شدند
پراندیشه دل سوی درمان شدند
همی گفت فغفور کافراسیاب
ازین پس نبیند بزرگی بخواب
ز لشکر فرستادن و خواست
شود کار ما بی گمان کاسته
پشیمانی آمد همه بهر ما
کزین کار ویران شود شهر ما
ز چین و ختن هدی هها ساختند
بدان کار گنجی بپرداختند
فرستاده ای نیک دل را بخواند
سخنهای شایسته چندی براند
یکی مرد بد نیک دل نیک خواه
فرستاد فغفور نزدیک شاه
طرایف بچین اندرون آنچ بود
ز دینار وز گوهر نابسود
بپوزش فرستاد نزدیک شاه
فرستادگان برگرفتند راه

کی خسرو هم معذرت خواهی خاقان چین را قبول می کند ولی می گوید که اگر افراسیاب از شما کمک خواست نباید به او کمک کنید. خاقان چین هم وقتی که افراسیاب از او کمک می خواهد، او را جواب می کند. افراسیاب نتیجتا به آب رو میاورد و با سپاه همراهش به دریا می زند

جهاندار پیروز بنواختشان
چنانچون ببایست بنشاختشان
بپذرفت چیزی که آورده بود
طرایف بد و بدره و پرده بود
فرستاده را گفت کو را بگوی
که خیره بر ما مبر آب روی
نباید که نزد تو افراسیاب
بیاید شب تیره هنگام خواب
فرستاده برگشت و آمد چو باد
بفغفور یکسر پیامش بداد
چو بشنید فغفور هنگام خواب
فرستاد کس نزد افراسیاب
که از من ز چین و ختن دور باش
ز بد کردن خویش رنجور باش
هرآنکس که او گم کند راه خویش
بد آید بداندیش را کار پیش
+++
چو بشنید افراسیاب این سخن
پشیمان شد از کرده های کهن
بیفگند نام مهی جان گرفت
به بیراه، راه بیابان گرفت
+++
بیامد ز چین تا بب زره
میان سوده از رنج و بند گره
چو نزدیک آن ژرف دریا رسید
مر آن را میان و کرانه ندید
بدو گفت ملاح کای شهریار
بدین ژرف دریا نیابی گذار
مرا سالیان هست هفتاد و هشت
ندیدم که کشتی بروبر گذشت
بدو گفت پر مایه افراسیاب
که فرخ کسی کو بمیرد در آب
مرا چون بشمشیر دشمن نکشت
چنانچون نکشتش نگیرد بمشت
+++
چنین گفت کایدر بباشیم شاد
ز کار گذشته نگیریم یاد
چو روشن شود تیره گرن اخترم
بکشتی بر آب زره بگذرم
ز دشمن بخواهم همان کین خویش
درفشان کنم راه و آیین خویش
چو کیخسرو آگاه شد زین سخن
که کار نو آورد مرد کهن
به رستم چنین گفت کافراسیاب
سوی گنگ دژ شد ز دریای آب

کی خسرو از گریز افراسیاب به آب با خبر می شود و با سران سپاهش می گوید که من هنوز در پی انتقام خون پدرم سیاوش هستم پس راهی نیست جر اینکه باید به دریا بتازیم. بزرگان سپاه ایران از این سخن مات می مانند و می گویند ما در خشکی قادر به جنگ هستیم ولی در دریا نه. در آب سرنوشتمان معلوم نیست

مرا با نیا جز بخنجر سخن
نباشد نگردانم این کین کهن
+++
شما رنج بسیار برداشتید
بر و بوم آباد بگذاشتید
همین رنج بر خویشتن برنهید
ازان به که گیتی بدشمن دهید
+++
شدند اندران پهلوانان دژم
دهان پر ز باد ابروان پر زخم
که دریای با موج و چندین سپاه
سر و کار با باد و شش ماه راه
که داند که بیرون که آید ز آب
بد آمد سپه را ز افراسیاب
چو خشکی بود ما بجنگ اندری
بدریا بکام نهنگ اندریم

رستم پادرمیانی می کند و می گوید اگر چنین نکنیم و در دریا به جنگ افراسیاب نرویم تمام رنج ما تا اکنون بیهوده بوده. بزرگان سپاه هم حرف رستم را می پذیرند و قبول می کنند تا در آب به جنگ با افراسیاب بپردازند

همی گفت رستم که ای مهتران
جهان دیده و رنجبرده سران
نباید که این رنج بی بر شود
به ناز و تن آسانی اندر شود
و دیگر که این شاه پیروزگر
بیابد همی ز اختر نیک بر
از ایران برفتیم تا پیش گنگ
ندیدیم جز چنگ یازان بجنگ
ز کاری که سازد همی برخورد
بدین آمد و هم بدین بگذرد
چو بشنید لشکر ز رستم سخن
یکی پاسخ نو فگندند بن
که ما سربسر شاه را بنده ایم
ابا بندگی دوست دارنده ایم

کی خسرو دستور می دهد تا گیو تمام زنان و بازماندگان افراسیاب به همراه جهن و گرسیوز که در کشتن سیاوش دست داشتند را نزد کی کاووس ببرد. او هم گروگان ها را به کی کاووس می رساند.

بفرمود زان پس بهنگام خواب
که پوشیده رویان افراسیاب
ز خویشان و پیوند چندانک هست
اگر دخترانند اگر زیر دست
همه در عماری براه آوردند
ز ایوان بمیدان شاه آوردند
دو از نامداران گردنکشان
که بودند هر یک بمردی نشان
چو جهن و چو گرسیوز ارجمند
بمهد اندرون پای کرده ببند
+++
همان بیگنه روی پوشیدگان
پس پرده اندر ستم دیدگان
همان جهن و گرسیوز بندسای
که او برد پای سیاوش ز جای
چو گرسیوز بدکنش را بدید
برو کرد نفرین که نفرین سزید
همان جهن را پای کرده ببند
ببردند نزدیک تخت بلند
بدان دختران رد افراسیاب
نگه کرد کاوس مژگان پر آب
پس پرده ی شاهشان جای کرد
همانگه پرستنده بر پای کرد
اسیران و آنکس که بود از نوا
بیاراست مر هر یکی را جدا
یکی را نگهبان یکی را ببند
ببردند از پیش شاه بلند
+++
دگر بردگان مهتران را سپرد
بایوان ببرد از بزرگان و خرد
+++
بدژ بر یکی جای تاریک بود
ز دل دور با دخمه نزدیک بود
بگرسیوز آمد چنان جای بهر
چنینست کردار گردنده دهر
+++
ز بس ناله ی نای و بانگ سرود
همی داد گل جام می را درود
بیک هفته از کاخ کاوس کی
همی موج برخاست از جام می

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
که دارنده و بر سر آرنده اوست
زمین و زمان را نگارنده اوست
همو آفریننده ی پیل و مور
ز خاشاک تا آب دریای شور
همه با توانایی او یکیست
خداوند هست و خداوند نیست

خنک آنکسی کو بود پادشا
کفی راد دارد دلی پارسا

بداند که گیتی برو بگذرد
نگردد بگرد در بی خرد

جهان آفرین رهنمای تو باد
سرت سبز باد و دلت پر ز داد

شجره نامه
افراسیاب نوه فریدون
پشنگ پسر شیده پسر افراسیاب

قسمت های پیشین
ص 884  بره بر نبودش بجایی درنگ
© All rights reserved