Friday, 29 May 2015

Thursday, 28 May 2015

تجربه ی تماشای ترسا




کاورانی را به جلو بردن در همواری راه هم کاری شاق است، چه رسد در عرصه ی هنر آن هم در دیار غربت. بخصوص که جسارت قدم فراتر نهادن از مرز زبان و فرهنگی خاص را نیز داشته باشی. از این بابت تاتر ترسا (اقتباسی از داستان شیخ صنعان عطار) که به مدت سه روز در منچستر بروی صحنه رفت* کاری درخور ستایش بود



شاید بیشتر به قصد حمایت به تماشاخانه رفتم. ولی حضورم توشه ای بیش از "شاهد کار تیمی خوبی بودن" را بهمراه داشت.  برای من اجرای علی امینی پور و موسیقی زنده ی نمایش از برجسته ترین قسمت های اجرا بود، ولی جا دارد به تمامی گروه بخصوص به مسئول میکس صدا آفرین گفت 

به امید اجراهای بعدی 

* http://www.z-arts.org/events/tarsa-2/

© All rights reserved

Wednesday, 27 May 2015

With Ferdowsi & his Shahnameh



شبی بی نظیر با دوستان شاهنامه بزرگداشت فردوسی را بهانه ای قرار دادیم تا ساعاتی را به فردوسی و شاهنامه او بپردازیم. سپاس ویژه از همه دوستان که با حضورشان ما را یاری فرمودند
  ممنون از سخنرانان و مجریان خانم ها: حمیرا دوستدار، آتوسا صادقی و آقایان: کیومرث بحیرایی و پاشا عبداللهی
 سپاس ویژه از انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه منجستر برای حمایت
 (امین باوندپور (برای ویدیو و عکس) و نیما (برای عکس

 چنانچه مایلید در برنامه سال آینده ما شرکت کنید، با ما در تماس باشید

© All rights reserved

Tuesday, 26 May 2015

طوس- ناحیه طبران- دیه باژ

مقاله ای بنام "شاهنامه برای دریافت صله سروده نشده" نوشته دکتر احمد علی رجائی که یکی از یازده مقاله ای است که در کتاب یادنامه فردوسی، شماره ی 71 انتشارات انجمن آثار ملی، آبان 1349، چاپ شده را می خواندم. به نکته یی جالب برخوردم و آن مقایسه ی پنجاه هزار درم (یا به عبارتی بیست هزار درم) که سلطان محمود، بابت 30 تا 35 سال سرودن شاهنامه، به فردوسی داده  با صله هایی که دیگر شاعران هم دوره ی فردوسی دریافت می کردند، بود

عنصری برای قصیده ای در مورد یکی از فتحهای هند سلطان محمود صد برده و صد بدره زر دریافت کرد. علوی زینتی (بقول بیهقی) در یک شب یک میلیون درم، غضائری رازی (بقول مسعود سعد) برای هر قصیده هزار دینار، ابومنصور عماره مروزی برای دوبیت در مدح محمود که در زمان سرمستی برایش می خوانند دو هزار دینار و عنصری (بقول نظامی عروضی) برای دو بیت سه بار دهانش را پر از جواهر می کنند
ص11 

© All rights reserved

شاهنامه خوانی در منچستر - 69

کی خسرو، طوس را به فرماندهی سپاه انتخاب می کند ولی به او می گوید که مبادا آزاری به کسانی که در راه می بینی، و به تو کاری ندارند، برسانی همچنین از طرفی که برادر من (پدر او سیاوش و مادرش دختر پیران بوده) با مادرش آنجا زندگی می کنند عبور نکن، از بیابان بگذر و به آنها کار نداشته باش

بشد طوس با کاویانی درفش
بپای اندرون کرده زرینه کفش
یکی پیل پیکر درفش از برش
بابر اندر آورده تابان سرش
بزرگان که با طوق و افسر بدند
جهانجوی وز تخم نوذر بدند
برفتند یکسر چو کوهی سیاه
گرازان و تازان بنزدیک شاه
+++
بفرمود تا نامداران گرد
ز لشکر سپهبد سوی شاه برد
چو لشکر همه نزد شاه آمدند
دمان با درفش و کلاه آمدند
بدیشان چنین گفت بیدار شاه
که طوس سپهبد به پیش سپاه
بپایست با اختر کاویان
بفرمان او بست باید میان
بدو داد مهری به پیش سپاه
که سالار اویست و جوینده راه
بفرمان او بود باید همه
کجا بندها زو گشاید همه
+++
نیازرد باید کسی را براه
چنینست آیین تخت و کلاه
کشاورز گر مردم پیشه ور
کسی کو بلشکر نبندد کمر
نباید که بر وی وزد باد سرد
مکوش ایچ جز با کسی همنبرد
نباید نمودن ببی رنج رنج
که بر کس نماند سرای سپنج
گذر زی کلات ایچ گونه مکن
گر آن ره روی خام گردد سخن
+++
پسر بودش از دخت پیران یکی
که پیدا نبود از پدر اندکی
برادر به من نیز ماننده بود
جوان بود و همسال و فرخنده بود
کنون در کلاتست و با مادرست
جهانجوی با فر و با لشکرست
نداند کسی را ز ایران بنام
ازان سو به نباید کشیدن لگام
سپه دارد و نامداران جنگ
یکی کوه بر راه دشوار و تنگ
همو مرد جنگست و گرد و سوار
بگوهر بزرگ و بتن نامدار
براه بیابان بباید شدن
نه نیکو بود راه شیران زدن

طوس با سپاه روانه می شوند. می روند تا به دو راهی می رسند. از یک سو بیابان در پیش رو بوده و از سوی دیگر آبادی. طوس برخلاف خواسته کی خسرو عمل می کند و راه آبادی را پیش می گیرد

ز یک سو بیابان بی آب و نم
کلات از دگر سوی و راه چرم
بماندند بر جای پیلان و کوس
بدان تا بیاید سپهدار طوس
کدامین پسند آیدش زین دو راه
بفرمان رود هم بران ره سپاه
چو آمد بر سرکشان طوس نرم
سخن گفت ازان راه بی آب و گرم
بگودرز گفت این بیابان خشک
اگر گرد عنبر دهد باد مشک
چو رانیم روزی به تندی دراز
بب و بسایش آید نیاز
همان به که سوی کلات و چرم
برانیم و منزل کنیم از میم
چپ و راست آباد و آب روان
بیابان چه جوییم و رنج روان
+++
همان به که لشکر بدین سو بریم
بیابان و فرسنگها نشمریم

پس سپاه به سرزمین فرود می رسد، فرود از مادرش راهنمایی می خواهد، جریره می گوید این سپاه برادر تو کی خسروست. تو هم به کین خواهی پدرت به سپاه بپیوند که کسی سزاوارتر از تو برای هدایت این لشکر نیست

پس آگاهی آمد بنزد فرود
که شد روی خورشید تابان کبود
ز نعل ستوران وز پای پیل
جهان شد بکردار دریای نیل
چو بشنید ناکار دیده جوان
دلش گشت پر درد و تیره روان
بفرمود تا هرچ بودش یله
هیونان وز گوسفندان گله
فسیله ببند اندر آرند نیز
نماند ایچ بر کوه و بر دشت چیز
همه پاک سوی سپد کوه برد
ببند اندرون سوی انبوه برد
جریره زنی بود مام فرود
ز بهر سیاوش دلش پر ز دود
بر مادر آمد فرود جوان
بدو گفت کای مام روشن روان
از ایران سپاه آمد و پیل و کوس
بپیش سپه در سرافراز طوس
چه گویی چه باید کنون ساختن
نباید که آرد یکی تاختن
جریره بدو گفت کای رزمساز
بدین روز هرگز مبادت نیاز
بایران برادرت شاه نوست
جهاندار و بیدار کیخسروست
ترا نیک داند به نام و گهر
ز هم خون وز مهر هی یک پدر
برادرت گر کینه جوید همی
روان سیاوش بشوید همی
گر او کینه جوید همی از نیا
ترا کینه زیباتر و کیمیا
برت را بخفتان رومی بپوش
برو دل پر از جوش و سر پر خروش
به پیش سپاه برادر برو
تو کینخواه نو باش و او شاه نو
+++
به گردی و مردی و جنگ و نژاد
باورنگ و فرهنگ و سنگ و بداد
بدو داد پیران مرا از نخست
وگر نه ز ترکان همی زن نجست
نژاد تو از مادر و از پدر
همه تاجدار و هم نامور
تو پور چنان نامور مهتری
ز تخم کیانی و کی منظری

فرود به مادرش می گوید که من کسی از ایران را نمی شناسم. مادر هم او را با تخوار روانه می کند تا سران سپاه را به او بنمایاند. جریره به فرود می گوید تا بهرام و زنگنه را از میان سپاه پیدا کرده و به آنها اعتماد کند

چنین گفت ازان پس بمادر فرود
کز ایران سخن با که باید سرود
+++
کز ایشان ندانم کسی را بنام
نیامد بر من درود و پیام
بدو گفت ز ایدر برو با تخوار
مدار این سخن بر دل خویش خوار
کز ایران که و مه شناسد همه
بگوید نشان شبان و رمه
ز بهرام وز زنگه ی شاوران
نشان جو ز گردان و جنگ آوران
+++
ازین هر دو هرگز نگشتی جدای
کنارنگ بودند و او پادشای
نشان خواه ازین دو گو سرفراز
کز ایشان مرا و ترا نیست راز
سران را و گردنکشان را بخوان
می و خلعت آرای و بالا و خوان
+++
سپه را تو باش این زمان پیش رو
تویی کینه خواه جهاندار نو
ترا پیش باید بکین ساختن
کمر بر میان بستن و تاختن

فرود با تخوار به بالای کوه می روند و از آنجا سپاه ایران را نظاره می کنند. فرود از تخوار می خواهد که سران سپاه را به او معرفی کند

برفتند پویان تخوار و فرود
جوان را سر بخت بر گرد بود
+++
جوان با تخوار سرایند گفت
که هر چت بپرسم نباید نهفت
کنارنگ وز هرک دارد درفش
خداوند گوپال و زرینه کفش
چو بینی به من نام ایشان بگوی
کسی را که دانی از ایران بروی
+++
چو بشنید گفتار او را تخوار
چنین داد پاسخ که ای شهریار
پس پشت طوس سپهبد بود
که در کینه پیکار او بد بود
درفشی پش پشت او دیگرست
چو خورشید تابان بدو پیکرست
برادر پدر تست با فر و کام
سپهبد فریبرز کاوس نام
پسش ماه پیکر درفشی بزرگ
دلیران بسیار و گردی سترگ
ورانام گستهم گژدهم خوان
که لرزان بود پیل ازو ز استخوان
پسش گرگ پیکر درفشی دراز
بگردش بسی مردم رزمساز
بزیر اندرش زنگه ی شاوران
دلیران و گردان و کنداوران
درفشی پرستار پیکر چو ماه
تنش لعل و جعد از حریر سیاه
ورا بیژن گیو راند همی
که خون بسمان برفشاند همی
درفشی کجا پیکرش هست ببر
همی بشکند زو میان هژبر
ورا گرد شیدوش دارد بپای
چو کوهی همی اندر آید ز جای
درفش گرازست پیکر گراز
سپاهی کمندافگن و رزم ساز
درفشی کجا پیکرش گاومیش
سپاه از پس و نیزه داران ز پیش
چنان دان که آن شهره فرهاد راست
که گویی مگر با سپهرست راست
درفشی کجا پیکرش دیزه گرگ
نشان سپهدار گیو سترگ
درفشی کجا شیر پیکر بزر
که گودرز کشواد دارد بسر
درفشی پلنگست پیکر گراز
پس ریونیزست با کام و ناز
درفشی کجا آهویش پیکرست
که نستوه گودرز با لشکرست
درفشی کجا غرم دارد نشان
ز بهرام گودرز کشوادگان

در همین بین طوس هم متوجه دو نفر می شود که از بالای کوه سپاه را نظاره می کنند. کسی را می خواهد که برود و ببیند که آن دو کی هستند و چنانچه از جاسوسان دشمن اند همانجا به دو نیمشان کند. بهرام گودرز داوطلب این کار می شود

چو ایرانیان از بر کوهسار
بدیدند جای فرود و تخوار
برآشفت ازیشان سپهدار طوس
فروداشت بر جای پیلان و کوس
چنین گفت کز لشکر نامدار
سواری بباید کنون نیک یار
که جوشان شود زین میان گروه
برد اسپ تا بر سر تیغ کوه
ببیند که آن دو دلاور کیند
بران کوه سر بر ز بهر چیند
گر ایدونک از لشکر ما یکیست
زند بر سرش تازیانه دویست
وگر ترک باشند و پرخاش جوی
ببندد کشانش بیارد بروی
وگر کشته آید سپارد بخاک
سزد گر ندارد از آن بیم و باک
ورایدونک باشد ز کارآگاهان
که بشمرد خواهد سپه را نهان
همانجا بدونیم باید زدن
فروهشتن از کوه و باز آمدن

بهرام شروع می کند به سمت آن دو نفر تاختن، فرود از تخوار می پرسد که این کیست که به سمت ما میاید، تخوار هم دقیقا او را نمی شناخته ولی گمان می کند از گودرزیان باشد

چنین گفت پس نامور با تخوار
که این کیست کامد چنین خوارخوار
همانا نیندیشد از ما همی
بتندی برآید ببالا همی
ییک باره ای برنشسته سمند
بفتراک بربسته دارد کمند
چنین گفت پس رای زن با فرود
که این را بتندی نباید بسود
بنام و نشانش ندانم همی
ز گودرزیانش گمانم همی
چو خسرو ز توران بایران رسید
یکی مغفر شاه شد ناپدید
گمانی همی آن برم بر سرش
زره تا میان خسروانی برش
ز گودرز دارد همانا نژاد
یکی لب بپرسش بباید گشاد
+++
چو بهرام بر شد ببالای تیغ
بغرید برسان غرنده میغ
چه مردی بدو گفت بر کوهسار
نبینی همی لشکر بیشمار
همی نشنوی ناله ی بوق و کوس
نترسی ز سالار بیدار طوس
فرودش چنین پاسخ آورد باز
که تندی ندیدی تو تندی مساز
سخن نرم گوی ای جهاندیده مرد
میارای لب را بگفتار سرد
نه تو شیر جنگی و من گور دشت
برین گونه بر ما نشاید گذشت
فزونی نداری تو چیزی ز من
بگردی و مردی و نیروی تن
سر و دست و پای و دل و مغز و هوش
زبانی سراینده و چشم و گوش
نگه کن بمن تا مرا نیز هست
اگر هست بیهوده منمای دست

فرود هم برای اینکه خود او را بشناسد، می پرسد این لشکریان کی هستند. بهرام همه را معرفی می کند. فرود می گوید که پس چرا از بهرام نامی نبردی؟ بهرام از فرود می پرسد تو بهرام را از کجا می شنانی؟ فرود هم می گوید که کیست و اطلاعات را مادرش به او داده

بدو گفت کز چه ز بهرام نام
نبردی و بگذاشتی کار خام
ز گودرزیان ما بدوییم شاد
مرا زو نکردی بلب هیچ یاد
بدو گفت بهرام کای شیرمرد
چنین یاد بهرام با تو که کرد
چنین داد پاسخ مر او را فرود
که این داستان من ز مادر شنود

بهرام از فرود می خواهد تا پیراهنش را درآورد و خال بازویش که نشان سیاوش است را به او بنمایاند. فرود هم این کار را می کند و بهرام متوجه می شود که این همان برادر کی خسرو است که قرار بود طوس به او کاری نداشته باشد

بدو گفت بهرام بنمای تن
برهنه نشان سیاوش بمن
به بهرام بنمود بازو فرود
ز عنبر بگل بر یکی خال بود
کزان گونه بتگر بپرگار چین
نداند نگارید کس بر زمین
بدانست کو از نژاد قباد
ز تخم سیاوش دارد نژاد


لغاتی که آموختم
کلات= دیه یا دژی کوچک بر بلندی
  بسودن= دست زدن، لمس کردن
لگام = دهنه

ابیاتی که دوست داشتم
بدو گفت رای تو ای شیر زن
درفشان کند دوده و انجمن

از افراز چون کژ گردد سپهر
نه تندی بکار آید از بن نه مهر


ز بس ترگ زرین و زرین درفش
ز گوپال زرین و زرینه کفش
تو گفتی به کان اندرون زر نماند
برآمد یکی ابر و گوهر فشاند

بدو گفت کان پیل پیکر درفش
سواران و آن تیغهای بنفش
کرا باشد اندر میان سپاه
چنین آلت ساز و این دستگاه

شجره نامه
گستهم = فرزند گژدهم
فرامرز = پسر رستم

قسمت های پیشین

ص 512 بشورید با گیو و گودرز و شاه 

© All rights reserved

حایل بین پلید و پاک

مطلبی بود که چندی پیش در رابطه با "داستان فداکاری مردی که چون دختری که دوست می داشته به آبله دچار شده و زیبایی ظاهرش را از دست داده، خودش را فدا می کند و به مدت 20 سال تظاهر به نابینایی، تا دختر آبله رو با خیال راحت با او زندگی کند" در وبلاگم نوشته بودم، جالب اینجا بود که اکثر آقایانی که در مورد آن پست نظر دادند، این کار را فداکاری مرد می دانستند. با دوستی در این مورد بحث یا صحبتی داشتیم، همینطور که به صحبت های او گوش می دادم، این شعر هم در ذهنم می چرخید "زن باید خوشگل باشه...". سوال اینجاست که جدا از داستان، آیا ارزش زن را در زیبایی ظاهر او خلاصه کردن و تمسخر شعور و حق و خواسته ی او بنام مهربانی از عوارض جانبی مردسالاری در جامعه نیست؟ 
به قول مهستی گنجوی 
خود را بمیان خلق زاهد کردن
با نفس پلید و جامه پاک چه سود
  
© All rights reserved

Monday, 25 May 2015

گزارش جلسه ی بزرگداشت روز فردوسی


 بزرگداشت روز فردوسی در 15 ماه مه با حمایت سازمان دانشجویان ایرانی دانشگاه منچستر برگزار شد. این گردهمایی سالانه که برای اولین بار به دو زبان فارسی و انگلیسی برگزار می شد، حکم موقعیت بررسی مقدمانی برای جلسه ای سال اینده (2016) را نیز داشت
با تشکر از دوستانی که با حضور خود در جهت معرفی و بزرگداشت فردوسی و شاهنامه ی او ما را حمایت کردند. سپاس ویژه از مجری برنامه خانم دوستدار و سخنرانان خانم صادقی و آقایان بحیرایی و عبداللهی 

نتیجه بررسی فرم های ارزشیابی که حضار لطف فرموده و آنها را کامل کردند به قرار زیر می باشد

بیشترین گروه سنی حاضر در جلسه را گروه سنی 50 تا 59 سال تشکیل می داد
این امر می تواند راهنمایی برای برنامه ریزی سال آینده باشد. ضمن اینکه بسیاری از دانشجویان که معمولا در گروه سنی پایین تر قرار دارند در این فصل مشغول امتحانات هستند، شاید برگزاری جلسه ای مشابه در زمانی متفاوت برای جلب دانشجویان موثر باشد

اکثر حضار در جلسه با زبان فارسی آشنایی داشتند، 10 در صد با فارسی آشنا نبودند

اکثر حضار با شاهنامه و فردوسی در ابتدای برنامه آشنا بودند، اگر چه تقریبا تمام شرکت کنندگان، حضور در جلسه را عاملی برای افزایش میزان اطلاعات خود در این رابطه دانستند

حضار، در کل، جلسه را برنامه ای جالب توجه دانستند. میانگین امتیاز داده شده به این مقوله 4 بود، از دامنه ی انتخاب 1-کم تا 5-زیاد

تقریبا همه حضار اعلام کرده بودند که در برنامه های بعدی "دوستان شاهنامه" شرکت خواهند کرد و حضور در این جلسات را به دیگران هم توصیه می کنند

تمام قسمت های اجرا شده به عنوان قطعه ی مورد علاقه، توسط افراد مختلف نام برده شده بود

پیشنهادات برای بهتر شدن برنامه به کیفیت مکان اجرا برمی گشت. حضار مکانی بزرگ تر و دور از سر و صدای خیابان را پیشنهاد داده بودند. البته لازم به یادآوری است که این جلسه برای شرکت 20 نفر تنظیم شده بود، حضور تعداد بیشتری از علاقمندان اگرچه مایه خوشحالی و دلگرمی بود کمی نیز غافلگیرکننده بود. به این مهم در سال آینده توجه بیشتری خواهیم کرد


© All rights reserved

Sunday, 24 May 2015

کیک حماسی

حماسی ترین کیک دنیا


ممنون از ماندانا جان برای درست کردن کیک و امین آقا برای طرح روی کیک

© All rights reserved

Wednesday, 20 May 2015

شاهنامه خوانی در منچستر - 68

کی خسرو که برای جنگ با افراسیاب آماده می شده. تمام پهلوانان را جمع می کند و به آنان توشه راه (به زر و گوهر، اسب و غلام و کنیز) می دهد. از بزرگان و سپاهیانشان آمار می گیرد و آنها را آرایش جنگی می دهد و کار هر یک مشخص می شود. از اسپنوی نامی که در خدمه ی تژاو بوده یاد می کند که او را زنده می خواهد. بیژن وظیفه آوردن او را قبول می کند

چنین گفت بیدار شاه رمه
که اسپان و این خوبرویان همه
کسی را که چون سر بپیچد تژاو
سزد گر ندارد دل شیر گاو
پرستنده ای دارد او روز جنگ
کز آواز او رام گردد پلنگ
به رخ چون بهار و به بالا چو سرو
میانش چو غرو و به رفتن چو تذرو
یکی ماهرویست نام اسپنوی
سمن پیکر و دلبر و مشک بوی
نباید زدن چون بیابدش تیغ
که از تیغ باشد چنان رخ دریغ
به خم کمر ار گرفته کمر
بدان سان بیارد مر او را به بر
بزد دست بیژن بدان هم به بر
بیامد بر شاه پیروزگر

گیو هم کشتن تژاو را به عهده می گیرد و همچنین وظیفه گذر از راه دشوار و پر آتش تا به روان سیاوش درود فرستد

چنین گفت کین هدیه آن را که تاو
بود در تنش روز جنگ تژاو
سرش را بدین بارگاه آورد
به پیش دلاور سپاه آورد
ببر زد بدین گیو گودرز دست
میان رزم آن پهلوان را ببست
+++
ز هیزم یکی کوه بیند بلند
فزونست بالای او ده کمند
چنان خواست کان ره کسی نسپرد
از ایران به توران کسی نگذرد
دلیری از ایران بباید شدن
همه کاسه رود آتش اندر زدن
+++
همان گیو گفت این شکار منست
برافروختن کوه کار منست

 سپس کی خسرو کسی را می خواهد تا پیامی به افراسیاب ببرد و پاسخش را بیاورد. گرگین میلاد هم داوطلب آنکار می شود. فردای آنروز رستم و زواره به دیدار کی خسرو می روند. رستم از شهری خبر می دهد که خیره سری های کی کاووس آن شهر را بدست تورانیان انداخته و رمز شکست افراسیاب را در تسخیر این شهر می داند

چنین گفت رستم به شاه زمین
که ای نامبردار باآفرین
بزاولستان در یکی شهر بود
کزان بوم و بر تور را بهر بود
منوچهر کرد آن ز ترکان تهی
یکی خوب جایست با فرهی
چو کاوس شد بیدل و پیرسر
بیفتاد ازو نام شاهی و فر
همی باژ و ساوش بتوران برند
سوی شاه ایران همی ننگرند
فراوان بدان مرز پیلست و گنج
تن بیگناهان از ایشان برنج
ز بس کشتن و غارت و تاختن
سر از باژ ترکان برافراختن
کنون شهریاری بایران تراست
تن پیل و چنگال شیران تراست
یکی لشکری باید اکنون بزرگ
فرستاد با پهلوانی سترگ
اگر باژ نزدیک شاه آورند
وگر سر بدین بارگاه آورند
چو آن مرز یکسر بدست آوریم
بتوران زمین بر شکست آوریم

کی خسرو هم از رستم می خواهد تا سپاهی فراهم کند و فرامرز (فرزند خود) را به فرماندهی آن بگمارد 

برستم چنین پاسخ آورد شاه
که جاوید بادی که اینست راه
ببین تا سپه چند باید بکار
تو بگزین از این لشکر نامدار
زمینی که پیوسته ی مرز تست
بهای زمین درخور ارز تست
فرامرز را ده سپاهی گران
چنان چون بباید ز جنگ آوران
گشاده شود کار بر دست اوی
بکام نهنگان رسد شصت اوی

بدین گونه لشکر کی خسرو اماده می شود و راه میافتد. نمی شود از قطعه ی زیر بدون تحسین هنر فردوسی در به تصویر کشیدن فضا رد شد

نهادند بر کوهه ی پیل تخت
ببار آمد آن خسروانی درخت
بیامد نشست از بر پیل شاه
نهاده بسر بر ز گوهر کلاه
یکی طوق پر گوهر شاهوار
فروهشته از تاج دو گوشوار
بزد مهره بر کوهه ی ژنده پیل
زمین شد بکردار دریای نیل
ز تیغ و ز گرز و ز کوس و ز گرد
سیه شد زمین آسمان لاژورد
تو گفتی بدام اندرست آفتاب
وگر گشت خم سپهر اندر آب
همی چشم روشن عنانرا ندید
سپهر و ستاره سنان را ندید
ز دریای ساکن چو برخاست موج
سپاه اندر آمد همی فوج فوج
سراپرده بردند ز ایوان بدشت
سپهر از خروشیدن آسیمه گشت
همی زد میان سپه پیل گام
ابا زنگ زرین و زرین ستام

سپس فردوسی به آرایش جنگی سپاه را به تصویر می کشد. کی خسرو از سپاه و فرماندهان سان می بیند

همی بود بر پیل در پهن دشت
بدان تا سپه پیش او برگذشت
نخستین فریبرز بد پیش رو
که بگذشت پیش جهاندار نو
ابا گرز و با تاج و زرینه کفش
پس پشت خورشید پیکر درفش
یکی باره ای برنشسته سمند
بفتراک بر حلقه کرده کمند
همی رفت با باد و با برز و فر
سپاهش همه غرقه در سیم و زر
+++
پس شاه گودرز کشواد بود
که با جوشن و گرز پولاد بود
درفش از پس پشت او شیر بود
که جنگش بگرز و بشمشیر بود
بچپ بر همی رفت رهام نیو
سوی راستش چون سرافراز گیو
پس پشت شیدوش یل با درفش
زمین گشته از شیر پیکر بنفش
+++
یکی گرگ پیکر درفشی سیاه
پس پشت گیو اندرون با سپاه
درفش جهانجوی رهام ببر
که بفراخته بود سر تا بابر
پس بیژن اندر درفشی دگر
پرستارفش بر سرش تاج زر
+++
پس هر یک اندر دگرگون درفش
جهان گشته بد سرخ و زرد و بنفش
+++
پس پشت گودرز گستهم بود
که فرزند بیدار گژدهم بود
+++
پس گستهم اشکش تیزگوش
که با زور و دل بود و با مغز و هوش
+++
سپاهش ز گردان کوچ و بلوچ
سگالیده جنگ و برآورده خوچ
+++
درفشی برآورده پیکر پلنگ
همی از درفشش ببارید جنگ
+++
گزیده پس اندرش فرهاد بود
کزو لشکر خسرو آباد بود
+++
یکی پیکرآهو درفش از برش
بدان سایه ی آهو اندر سرش
+++
گرازه سر تخمه ی گیوگان
همی رفت پرخاشجوی و ژگان
درفشی پس پشت پیکر گراز
سپاهی کمندافگن و رزمساز
سواران جنگی و مردان دشت
بسی آفرین کرد و اندر گذشت
+++
دمان از پسش زنگه ی شاوران
بشد با دلیران و کنداوران
درفشی پس پشت پیکرهمای
سپاهی چو کوه رونده ز جای
+++
ز پشت سپهبد فرامرز بود
که با فر و با گرز و باارز بود
+++
درفشی کجا چون دلاور پدر
که کس را ز رستم نبودی گذر
سرش هفت همچون سر اژدها
تو گفتی ز بند آمدستی رها


پند کی خسرو به فرامرز (پسر رستم) هم خواندنی است

بدو گفت پرورده ی پیلتن
سرافراز باشد بهر انجمن
تو فرزند بیداردل رستمی
ز دستان سامی و از نیرمی
کنون سربسر هندوان مر تراست
ز قنوج تا سیستان مر تراست
گر ایدونک با تو نجویند جنگ
برایشان مکن کار تاریک و تنگ
بهر جایگه یار درویش باش
همه رادبا مردم خویش باش
ببین نیک تا دوستدار تو کیست
خردمند و انده گسار تو کیست
بخوبی بیارای و فردا مگوی
که کژی پشیمانی آرد بروی
+++
ترا دادم این پادشاهی بدار
بهر جای خیره مکن کارزار
مشو در جوانی خریدار گنج
ببی رنج کس هیچ منمای رنج
مجو ایمنی در سرای فسوس
که گه سندروسست و گاه آبنوس
ز تو نام باید که ماند بلند
نگر دل نداری بگیتی نژند
مرا و ترا روز هم بگذرد
دمت چرخ گردان همی بشمرد

رستم با فرامرز مسیری را طی می کند. سپس پدر و پسر با هم خداحافظی می کنند و رستم باز می گردد

تهمتن دو فرسنگ با او برفت
همی مغزش از رفتن او بتفت
بیاموختش بزم و رزم و خرد
همی خواست کش روز رامش برد
پر از درد از آن جایگه بازگشت
بسوی سراپرده آمد ز دشت

لغاتی که آموختم
تژاو = نام داماد افراسیاب که بدست گیو کشته می شود
  ژکان = از ژکیدن به معنی زیر لب نالیدن

ابیاتی که دوست داشتم
چو روی زمین گشت چون پر زاغ
ز افراز کوه اندر آمد چراغ

که هر کس که در شاهی او داد داد
شود در دو گیتی ز کردار شاد
همان شاه بیدادگر در جهان
نکوهیده باشد بنزد مهان
به گیتی بماند از او نام بد
همان پیش یزدان سرانجام بد
کسی را که پیشه بجز داد نیست
چنو در دو گیتی دگر شاد نیست

دلت شاد باید تن و جان درست
سه دیگر ببین تا چه بایدت جست

کجا سلم و تور و فریدون کجاست
همه ناپدیدند با خاک راست
بپوییم و رنجیم و گنج آگنیم
بدل بر همی آرزو بشکنیم
سرانجام زو بهره خاکست و بس
رهایی نیابد ز او هیچ کس

شجره نامه
گستهم = فرزند گژدهم
فرامرز = پسر رستم

قسمت های پیشین

ص 474  گفتار اندر رزم فرود سیاوشان 

© All rights reserved

Monday, 18 May 2015

ممنون از هدیه ات عزیز


روی دفترش خم شده بود و آماده نوشتن مشق هایش بود، ولی نه تنها مشقی ننوشت، بلکه دفترش را هم بمن داد

© All rights reserved

Sunday, 17 May 2015

راه نما

راه را درست آمدی، نگران نباش. ادامه بده، سر خم جاده به راست بپیچ و از دامنه ی کوه مقابل بالا برو. به قله که رسیدی به چپ متمایل شو، آن وقت مقصد را در پایین شیب تند پیش پایت می بینی. البته رسیدن به مقصد پایان راه نخواهد بود، مگر هدف اتلاف وقت باشد، وگرنه........با مشکلات عدیده بزرگترین سد راه برنامه ریزی برای کاری فرهنگی که همان عدم وجود "کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش" است را پشت سر می گذاری، ولی تازه نوبت به "پی مواخذه شدن را به تن مالیدن" است. از غرولندهای معمول: "به ما زود گفتی یا دیر خبر دادی"، "چای که در زمان تنفس سرو شد داغ بود و مانع تنفس"، "شیرینی ها وسطش شکلات داشتند و ما دوست نداشتیم" گرفته تا کمبودهای سلیقه ای اجرا و ........ خلاصه که گناهت به سنگینی جرم قطاری می شود که به محض حرکت مورد حمله ی بچه های  سنگ و کلوخ به دست، قرار می گیرد
آری، به نقشه نیازی نیست، همین که می بینی به جرم عدم-سکون بازخواست شده ای، بدان که در "مسیری شایسته" قدم برداشته ای

© All rights reserved

Saturday, 16 May 2015

نقش رستم



Some cake decorations should be seem, not eaten!

آخ، مگه دلم میومد این کیک را ببرم
رستم جان ببخشید که با چنگال به رزمت آمدم، آخه خیلی خوشمزه بودی
© All rights reserved

Friday, 15 May 2015

بهترین روز اردیبهشت


با آرزوی روزی زیبا برای تک تک شما دوستان
چنانچه در حوالی منچستر هستید، فراموش نکنید، می توانید برای بزرگداشت روز فردوسی بما بپیوندید


Even the date looks amazingly balanced today 15/5/15

© All rights reserved

Thursday, 14 May 2015

"آسان رو"یی را چشم داشتن

در آستانه ی گذر از حدفاصل جوانی و پیری هستم. جاده ی پر پیچ و خم پشت سرم به نظر راهی کوتاه میاید که کوره راههای دشوارگذار آنرا چندی پیش فراموش کرده ام. از راه پیش رو هراسی ندارم، "یاهو" گوییان جلو می روم. بپش از همه چیز سپاس برای سلامتی، خانواده و دوستان عزیزی که داشته و دارم
خوشحالم که صحبت پیرامون "فردوسی و شاهنامه ی او" توشه ی راهم است و سپاس از همراهانی که برای بدرقه با من همگام می شوند



© All rights reservedآ 

Monday, 11 May 2015

شاهنامه خوانی در منچستر - 67

.نشستن کی خسرو به تخت پادشاهی به همه جا پخش شد. رستم به همراه دیگر بزرگان برای دیدار کی خسرو آمد

جهان شد پر از خوبی و ایمنی
ز بد بسته شد دست اهریمنی
فرستادگان آمد از هر سوی
ز هر نامداری و هر پهلوی
+++
پس آگاهی آمد سوی نیمروز
بنزد سپهدار گیتی فروز
که خسرو ز توران به ایران رسید
نشست از بر تخت کو را سزید
+++
بیاراست رستم به دیدار شاه
ببیند که تا هست زیبای گاه
ابا زال، سام نریمان بهم
بزرگان کابل همه بیش و کم
سپاهی که شد دشت چون آبنوس
بدرید هر گوش ز اوای کوس
سوی شهر ایران گرفتند راه
زواره فرامرز و پیل و سپاه

کی خسرو از خبرآمدن رستم خوشحال شد. گیو، گودرز و طوس به پیشواز رستم و دیگر بزرگان رفتند

دل شاه شد زان سخن شادمان
سراینده را گفت کاباد مان
که اویست پروردگار پدر
وزویست پیدا به گیتی هنر
+++
یکی لشکر از جای برخاستند
پذیره شدن را بیاراستند
+++
خروش آمد و نال هی بوق و کوس
ز قلب سپه گیو و گودرز و طوس
به پیش گو پیلتن راندند
به شادی برو آفرین خواندند
گرفتند هر سه ورا در کنار
بپرسید شیراوژن از شهریار
ز رستم سوی زال سام آمدند
گشاده دل و شادکام آمدند
نهادند سوی فرامرز روی
گرفتند شادی به دیدار اوی

سیاوش، پدر کی خسرو، را رستم بزرگ کرده و تعلیم داده بود. وقتی که رستم به دیدار کی خسرو آمد از شباهت بین او و با سیاوش در شگقت شد

چو خسرو گو پیلتن را بدید
سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید
فرود آمد از تخت و کرد آفرین
تهمتن ببوسید روی زمین
به رستم چنین گفت کای پهلوان
همیشه بدی شاد و روشن روان
به گیتی خردمند و خامش تویی
که پروردگار سیاوش تویی
+++
نگه کرد رستم سرو پای اوی
نشست و سخن گفتن و رای اوی
رخش گشت پرخون و دل پر ز درد
زکار سیاوش بسی یاد کرد
به شاه جهان گفت کای شهریار
جهان را تویی از پدر یادگار
ندیدم من اندر جهان تا جور
بدین فر و مانندگی پدر

پس از آن سپاه همراه کی خسرو و دیگر بزرگان راه افتاد و همه به اباد کردن ویرانی های ایران پرداخنتند

همه بوم ایران سراسر بگشت
به آباد و ویرانی اندر گذشت
هران بوم و برکان نه آباد بود
تبه بود و ویران ز بیداد بود
درم داد و آباد کردش ز گنج
ز داد و ز بخشش نیامدش رنج

سپس کی خسرو با همراهانش به دیدار کی کاووس شتافت و نزد  کی کاووس سوگند یاد کرد تا انتقام پدرش (سیاوش) را از افراسیاب بگیرد و خویشاوندی مادرش با افراسیاب دلیل فراموشی کینه ای او از افراسیاب نشود

کنون از تو سوگند خواهم یکی
نباید که پیچی ز داد اندکی
که پرکین کنی دل ز افراسیاب
دمی آتش اندر نیاری به آب
ز خویشی مادر بدو نگروی
نپیچی و گفت کسی نشمری
به گنج و فزونی نگیری فریب
همان گر فراز آیدت گر نشیب
به تاج و به تخت و نگین و کلاه
به گفتار با او نگردی ز راه
بگویم که بنیاد سوگند چیست
خرد را و جان ترا پند چیست

 پیمان را بر کاغذی می نویسند و تمامی بزرگان به آن شهادت می دهند، سپس سوگند نامه را به رستم می سپارند

چو بشنید زو شهریار جوان
سوی آتش آورد روی و روان
به دادار دارنده سوگند خورد
به روز سپید و شب لاژورد
+++
که هرگز نپیچم سوی مهر اوی
نبینم بخواب اندرون چهر اوی
+++
یکی خط بنوشت بر پهلوی
به مشکاب بر دفتر خسروی
گوا بود دستان و رستم برین
بزرگان لشکر همه همچنین
به زنهار بر دست رستم نهاد
چنان خط و سوگند و آن رسم و داد

کی خسرو به نیایش می نشیند و سپس با سپاه خود سخن می گوید و آنها را به جنگ می خواند. ولی جالب اینجاست که آماده ی پذیرش رای آنها نیز هست

به روز جوانی تو کردی رها
مرا بی سپاه از دم اژدها
تو دانی که سالار توران سپاه
نه پرهیز داند نه شرم گناه
به ویران و آباد نفرین اوست
دل بیگناهان پر از کین اوست
به بیداد خون سیاوش بریخت
بدین مرز باران آتش ببیخت
دل شهریاران پر از بیم اوست
بلا بر زمین تخت و دیهیم اوست
به کین پدر بنده را دست گیر
ببخشای بر جان کاوس پیر
+++
وزان جایگه شد سوی تخت باز
بر پهلوانان گرد ن فراز
چنین گفت کای نامداران من
جهانگیر و خنجر گزاران من
بپیمودم این بوم ایران بر اسپ
ازین مرز تا خان آذرگشسپ
ندیدم کسی را که دلشاد بود
توانگر بد و بومش آباد بود
همه خستگانند از افراسیاب
همه دل پر از خون و دیده پرآب
+++
کنون گر همه ویژ ه یار منید
به دل سربسر دوستدار منید
به کین پدر بست خواهم میان
بگردانم این بد ز ایرانیان
اگر همگنان رای جنگ آورید
بکوشید و رستم پلنگ آورید
+++
هران خون که آید به کین ریخته
گنهکار او باشد آویخته
وگر کشته گردد کسی زین سپاه
بهشت بلندش بود جایگاه
چه گویید و این را چه پاسخ دهید
همه یکسره رای فرخ نهید
+++
بزرگان به پاسخ بیاراستند
به درد دل از جای برخاستند
که ای نامدار جهان شادباش
همیشه ز رنج و غم آزاد باش
تن و جان ما سربه سر پیش تست
غم و شادمانی کم و بیش تست
ز مادر همه مرگ را زاده ایم
همه بنده ایم ارچه آزاده ایم

سپس دفتر را آوردند، نام پهلوانان را با شجره نامه ی آنها یکی یکی در آن ثبت شد و قرار شد تا اول ماه برای رزم راه بیفتند و  مشغول آماده کردن تدارکات نبرد شدند

دو هفته در بار دادن ببست
بنوی یکی دفتر اندر شکست
بفرمود موبد به روزی دهان
که گویند نام کهان و مهان
نخستین ز خویشان کاوس کی
صد و ده سپهبد فگندند پی
سزاوار بنوشت نام گوان
چنانچون بود درخور پهلوان
فریبرز کاوسشان پیش رو
کجا بود پیوسته ی شاه نو
گزین کرد هشتاد تن نوذری
همه گرزدار و همه لشکری
زرسپ سپهبد نگهدارشان
که بردی به هر کار تیمارشان
که تاج کیان بود و فرزند طوس
خداوند شمشیر و گوپال و کوس
سه دیگر چو گودرز کشواد بود
که لشکر به رای وی آباد بود
+++
نبیره پسر داشت هفتاد و هشت
دلیران کوه و سواران دشت
فروزنده ی تاج و تخت کیان
فرازنده ی اختر کاویان
چو شصت و سه از تخمه ی گژدهم
بزرگان و سالارشان گستهم
ز خویشان میلاد بد صد سوار
چو گرگین پیروزگر مایه دار
ز تخم لواده چو هشتادو پنج
سواران رزم و نگهبان گنج
کجا برته بودی نگهدارشان
به رزم اندرون دست بردارشان
چو سی و سه مهتر ز تخم پشنگ
که رویین بدی شاهشان روز جنگ
به گاه نبرد او بدی پیش کوس
نگهبان گردان و داماد طوس
ز خویشان شیروی هفتاد مرد
که بودند گردان روز نبرد
گزین گوان شهره فرهاد بود
گه رزم سندان پولاد بود
ز تخم گرازه صد و پنج گرد
نگهبان ایشان هم او را سپرد
کنارنگ وز پهلوانان جزین
ردان و بزرگان باآفرین
چنان بد که موبد ندانست مر
ز بس نامداران با برز و فر
نوشتند بر دفتر شهریار
همه نامشان تا کی آید به کار
بفرمود کز شهر بیرون شوند
ز پهلو سوی دشت و هامون شوند
سر ماه باید که از کرنای
خروش آید و زخم هندی درای
همه سر سوی رزم توران نهند
همه شادمانی و سوران نهند
لغاتی که آموختم
بدره = کیسه پول
بنوی =  بار دیگر
پهلو = شهر. نام پرثو به پارسی باستان به مرور زمان به پهلو مبدل شده

ابیاتی که دوست داشتم
گهر آنک از فر یزدان بود
نیازد به بد دست و بد نشنود

هنر گر بیاموزی از هر کسی
بکوشی و پیچی ز رنجش بسی

بدانید کو شد به بد پیشدست
مکافات بد را نشاید نشست

قسمت های پیشین

ص 466  نهادند پیش سرافراز شاه 

© All rights reserved

Sunday, 10 May 2015

کتابی متفاوت



از مسافری که عازم این طرف آب بود خواستم تا کتاب کافه پیانو را از ایران برایم بیاورد،  تازه وقتی که کتاب را دست گرفتم فهمیدم متاعی با ارزش را طلبیده بودم. سبک نوشته متفاوت و خاص خود بود و شیوه برخورد طنزآمیز نویسنده با مشکلاتی چون سانسور دلچسب و صادقانه می نمود. فرهاد جعفری مخصوصا در خلق شخصیت راوی که گاهی معقول می نمود و گاه دیوانه، در قالب "خود شیفته"، "نفرت انگیز" ولی گاهی "قابل درک" با افکاری "مردسالارماب" موفق بوده
 و چه قدر خوب بود این آناستازیا ورتینس کایا لعنتی که صورتش پر کک و مک است، زنم بود و من  می توانستم روزی ده هزار بار، همین جور بی خودی و بی وقفه صدایش بزنم، و هر باز که از توی آشپرخانه سرک می کشد و ازم می پرسد چی یه؟ چه کارم داری؟ بهش بگویم هیچی - فقط دلم خاس بی خودی صدات کنم. تو به کارت برس آناستازیا ورتیتس کایا. به کارت برس." ص124
با تشکر از "ط" برای معرفی کتاب 

© All rights reserved

Thursday, 7 May 2015

N+Either my first play

دیشب اولین شب اجرای اولین نمایشنامه ام* روی صحنه تاتر بود. باید اعتراف کنم حتی تا چند ساعت قبل از اجرا منتظر بودم یکی بگوید: "ببخشین اشتباه شده و اصلا نمایش شما اجرا نمیشه!" ولی خوشبختانه این اتفاق نیفتاد و نمایش به عنوان یکی از هفت نمایش کوتاه روی صحنه رفت. تجربه ای باورنکردنی بود. و چه لذتی داشت در میان جمع بشینی و دگردیسی "واژه" به "اجرا" را شاهد باشی، و با هر جمله ی طنزت که بازیگری ادا می کرد خنده ی تماشاچیان را بشنوی و باز از همان تماشاچیان بشنوی که با اجرای خطوطی که تکیه بر حسی دور داشتند، اشک به چشمانشان آمده
 ممنون از تمامی گروه، خانواده، دوستان و غریبه هایی که دیشب به تاتر آمدند


From the set of the *N+Either
https://www.facebook.com/events/865277516865600/

© All rights reserved

Tuesday, 5 May 2015

شهیره ی دومی هم پیدا شد

 تابحال به خیلی از عکس هایی که خودم گرفتم برخوردم که بنام دیگران در اینترنت چاپ شده، مانده بود عکس خودم که آنهم دیگری بجای عکس پروفایلش گذاشته و اصلا انگار نه انگار. اینجاست که فقط می شود گفت: جلل الخالق

شاید کسی کپی رایت را برای دوستان توضیح نداده، شاید اینکه خیلی مواقع مرزها مشخص نیست و هر کسی در زندگی، کار، شیوه ی لباس پوشیدن دیگری و ... می تواند دخالت کند، عدم احترام به حق و حقوق دیگران در موارد دیگر را هم باعث می شود، شاید عدم پیگیری متخلفین قوانین کپی رایت بازار کپی آثار دیگران را رونق خاصی بخشیده و هزار شاید دیگر.
ولی لطفا کپی نکنید. از مروت، انسانیت، جوانمردی، درستی، شرف، شفقت، محبت و کمال بدور است که کار دیگری را بنام خود ثبت کنید. حالا جالب اینجاست که حتی کسانی که قدرت خلق کاری حتی بهتر از آنچه که کپی کردند را دارند، هم مرتب از دیگران کپی می کنند. خواهشا خودتان را جای طرف بگذارید و ببینید چگونه احساسی است
 دوست عزیز، طرف صحبت من شمایید. ممنون می شوم عکسی را که از من کپی کردید، پاک کنید یا حداقل یک جمله زیر عکس اضافه کنید که این عکس را از فلان جا کپی کرده اید. امیدوارم همین توضیح کلی کافی باشه. ممنون

© All rights reserved

Sunday, 3 May 2015

#rule35



پلاکی پلاستیکی که شماره ای روی آن نوشته شده بود به گردنم انداخت، وقتی سوال مرا در رابطه با مدتی که قرار بود چشم بند به چشمانم گذاشته شود شنید، به جای جواب پیشنهاد داد تا بدون چشم بند وارد سالن شوم. ولی اصرار من برای تجربه ی حسی که باید تجربه می کردم، باعث شد تا چشمانم را ببندد. کسی از پشت دستش را روی بازوهای من گذاشت و مرا به جلو هدایت کرد. دستم را پیش رو دراز کردم تا مطمئن شوم سدی جلوی راهم نیست، ولی بلافاصله کسی که مرا هدایت می کرد دستم را پایین آورد. مجبور بودم دستانم را در امتداد بدنم نگه دارم وخودم را به کسی که نمی دانستم کیست بسپارم. شاید همین اجبار یا شاید هم عدم بی خبری بود که اشک به چشمانم آورد. صدای مبهمی که شبیه صدای موتور هواپیما بود از همه طرف احاطه ام کرده بود، فردی که مرا هدایت می کرد، دستور داد تا بشینم، با احتیاط روی صندلی که کنارم بود و با لمس به وجودش اطمینان پیدا کردم، نشستم. چند بار وسوسه شدم تا چشم بند را از چشمانم باز کنم، ولی هر بار خودم را با وعده ی گذرا بودن مدت بسته بودن چشمانم از این وسوسه دور کردم. چشمانم را از پشت چشم بند گشودم، با نور جانبخشی که از درز باریکی پایین چشم بند به دنیای تاریکی که احاطه ام کرده بود می ریخت، تحمل آسان تر شد، کاش که در هیچ کجا چشم بندی نبود و یا اگر بود، راه را تماما بر نور نمی بست... چند دقیقه گذشت و کسی چشم بند را از چشمانم باز کرد. به دوروبرم نگاه کردم و به دنبال (آ) گشتم. بلاخره پیدایش کردم، روی صندلی ای دور تر از من نشسته بود و رنگ و رویش به نظر پریده میامد. اینها همه قبل از اجرای تاتر بود. تاتری بی نظیر که در شوک کردن تماشاچیان و القای حس پناهندگانی که در کمپ نگهداری (یا شاید زندانی) می شوند موفق بود


© All rights reserved

نامه سرگشاده به همسر به مناسبت روز مرد

از پیام های تبریک روی فیس بوک معلومه که دوروبر روز مرد هستیم. یادم باشه امروز سر راه یک کیک بگیرم و به شمعی تزیینش کنم تا نگویی که روزت را جشن نگرفتیم. میماند کادو... لطفی بکن و سر راه از مغازه ی خرازی یک جفت جوراب بگیر، نگران کادو کردنش هم نباش، اون با من. منوچهر  را هم  شما از مدرسه بردار، راستی داشت یادم می رفت، لطفا سر راه غذا هم بگیر. باید برای جشن آماده بشم، با اینهمه کار به غذا درست کردن نمی رسم دیگه

© All rights reserved

شاهنامه خوانی در منچستر 66

برای اینکه جانشین کی کاووس انتخاب شود قرار شد بین خسرو و فریبرز مسابقه ای باشد و هر کدام قادر به شکست دژ بهمن شدند، بجای کی کاووس بر تخت بشینند. ابتدا فریبرز (فرزند کی کاووس)  به میدان رفت. در رکاب وی طوس پهلوان بود که به برحقی وی بر جانشینی پدر اصرار داشت

پس اندر فریبرز و کوس و درفش
هوا کرده از سم اسپان بنفش
چو فرزند را فر و برز کیان
بباشد نبیره نبندد میان
بدو گفت شاه ار تو رانی ز پیش
زمانه نگردد ز آیین خویش
برای خداوند خورشید و ماه
توان ساخت پیروزی و دستگاه
بشد طوس با کاویانی درفش
به پا اندرون کرده زرینه کفش
فریبرز کاووس در قلبگاه
به پیش اندرون طوس و پیل و سپاه

.ولی وقتی به  دژ بهمن رسیدند، نتوانستد وارد دژ شوند و بناچار شکست خورده برگشتند

چو نزدیک بهمن دژ اندر رسید
زمین همچو آتش همی بردمید
بشد طوس با لشکری جنگجوی
به تندی سوی دژ نهادند روی
سر باره ی دژ بد اندر هوا
ندیدند جنگ هوا کس روا
سنانها ز گرمی همی برفروخت
میان زره مرد جنگی بسوخت
جهان سر به سر گفتی از آتش است
هوا دام آهرمن سرکش است
سپهبد فریبرز را گفت مرد
به چیزی چو آید به دشت نبرد
به گرز گران و به تیغ و کمند
بکوشد که آرد به چیزی گزند
به پیرامن دژ یکی راه نیست
ز آتش کسی را دل ای شاه نیست
میان زیر جوشن بسوزد همی
تن بارکش برفروزد همی
بگشتند یک هفته گرد اندرش
بدیده ندیدند جای درش
به نومیدی از جنگ گشتند باز
نیامد بر از رنج راه دراز

نوبت به خسرو (نوه ی کی کاووس) رسید تا اقبالش را امتحان کند. وی به همراه پهلوان گودرز به راه افتاد

یکی تخت زرین زبرجدنگار
نهاد از بر پیل و بستند بار
به گرد اندرش با درفش بنفش
به پا اندرون کرده زرینه کفش
جهانجوی بر تخت زرین نشست
به سر برش تاجی و گرزی به دست
دو یاره ز یاقوت و طوقی به زر
به زر اندرون نقش کرده گهر
همی رفت لشکر گروها گروه
که از سم اسپان زمین شد چو کوه
چو نزدیک دژ شد همی برنشست
بپوشید درع و میان را ببست

وقتی به دژ رسیدند، کی خسرو نامه ای نوشت و به گیو سپارد تا به حضار دژ برساند

که این نامه از بنده ی کردگار
جهانجوی کیخسرو نامدار
که از بند آهرمن بد بجست
به یزدان زد از هر بدی پاک دست
که اویست جاوید برتر خدای
خداوند نیکی ده و رهنمای
خداوند بهرام و کیوان و هور
خداوند فر و خداوند زور
مرا داد اورند و فر کیان
تن پیل و چنگال شیر ژیان
جهانی سراسر به شاهی مراست
در گاو تا برج ماهی مراست
گر این دژ بر و بوم آهرمنست
جهان آفرین را به دل دشمنست
به فر و به فرمان یزدان پاک
سراسر به گرز اندر آرم به خاک
و گر جاودان راست این دستگاه
مرا خود به جادو نباید سپاه
چو خم دوال کمند آورم
سر جاودان را به بند آورم
وگر خود خجسته سروش اندرست
به فرمان یزدان یکی لشکرست
همان من نه از دست آهرمنم
که از فر و برزست جان و تنم
به فرمان یزدان کند این تهی
که اینست پیمان شاهنشهی

گودرز هم نامه را به دژ گذاشت و به سرعت بازگشت  نبرد آغاز شد

همانگه به فرمان یزدان پاک
ازان باره ی دژ برآمد تراک
تو گفتی که رعدست وقت بهار
خروش آمد از دشت و ز کوهسار
جهان گشت چون روی زنگی سیاه
چه از باره دژ چه گرد سپاه
تو گفتی برآمد یکی تیره ابر
هوا شد به کردار کام هژبر
برانگیخت کیخسرو اسپ سیاه
چنین گفت با پهلوان سپاه
که بر دژ یکی تیر باران کنید
هوا را چو ابر بهاران کنید
برآمد یکی میغ بارش تگرگ
تگرگی که بردارد از ابر مرگ
ز دیوان بسی شد به پیکان هلاک
بسی زهره کفته فتاده به خاک
ازان پس یکی روشنی بردمید
شد آن تیرگی سر به سر ناپدید
جهان شد به کردار تابنده ماه
به نام جهاندار پیروز شاه
برآمد یکی باد با آفرین
هوا گشت خندان و روی زمین
برفتند دیوان به فرمان شاه
در دژ پدید آمد از جایگاه
+++
یکی شهر دید اندر آن دژ فراخ
پر از باغ و میدان و ایوان و کاخ
بدانجای کان روشنی بردمید
سر باره ی دژ بشد ناپدید
بفرمود خسرو بدان جایگاه
یکی گنبدی تا به ابر سیاه
درازی و پهنای او ده کمند
به گرد اندرش طاقهای بلند
ز بیرون دو نیمی تگ تازی اسپ
برآورد و بنهاد آذرگشسپ
نشستند گرد اندرش موبدان
ستار ه شناسان و هم بخردان
دران شارستان کرد چندان درنگ
که آتشکده گشت با بوی و رنگ

خبر پیروزی کی خسرو به ایران رسید و از ایران بزرگان برای تبریک به پیش او آمدند از جمله فریبرز و طوس. کی خسرو از تخت پایین میاید و روی عموی خود (فریبرز) را می بوسد و او را کنار تخت خود می نشاند. طوس هم که از گفته خود پشیمان است و پرچم و طبل و کفشش را تسلیم کی خسرو می کند تا کی خسرو آنها را به هر که سزاوار جانشینی طوس می داند ببخشد. ولی کی خسرو از طوس دلجویی می کند، او را کنار خود می نشاند و می گوید از خود تو سزاوارتر بر مقام پهلوانی نیست و نیازی به عذرخواهی نیست

همه مهتران یک به یک با نثار
برفتند شادان بر شهریار
فریبرز پیش آمدش با گروه
از ایران سپاهی بکردار کوه
چو دیدش فرود آمد از تخت زر
ببوسید روی برادر پدر
نشاندش بر تخت زر شهریار
که بود از در یاره و گوشوار
همان طوس با کاویانی درفش
همی رفت با کوس و زرینه کفش
بیاورد و پیش جهاندار برد
زمین را ببوسید و او را سپرد
بدو گفت کاین کوس و زرینه کفش
به نیک اختری کاویانی درفش
ز لشکر ببین تا سزاوار کیست
یکی پهلوان از در کار کیست
ز گفتارها پوزش آورد پیش
بپیچید زان بیهده رای خویش
جهاندار پیروز بنواختش
بخندید و بر تخت بنشاختش
بدو گفت کین کاویانی درفش
هم آن پهلوانی و زرینه کفش
نبینم سزای کسی در سپاه
ترا زیبد این کار و این دستگاه
ترا پوزش اکنون نیاید به کار
نه بیگانه ای خواستی شهریار

خسرو به نزد کی کاووس می رود. کی کاووس خسرو را بر تخت پادشاهی برجای خود می نشاند

چو کاووس بر تخت زرین نشست
گرفت آن زمان دست خسرو به دست
ببوسید و بنهاد بر سرش تاج
به کرسی شد از نامور تخت عاج
ز گنجش زبرجد نثار آورید
بسی گوهر شاهوار آورید
بسی آفرین بر سیاوش بخواند
که خسرو به چهره جز او را نماند
ز پهلو برفتند آزادگان
سپهبد سران و گرانمایگان
به شاهی برو آفرین خواندند
همه زر و گوهر برافشاندند
لغاتی که آموختم
تراک = صدای شکستن یا شکافتن چیزی
اورند = یزرگی، شوکت

ابیاتی که دوست داشتم

جهان را چنین است ساز و نهاد
ز یک دست بستد به دیگر بداد
بدردیم ازین رفتن اندر فریب
زمانی فراز و زمانی نشیب
اگر دل توان داشتن شادمان
به شادی چرا نگذرانی زمان
به خوشی بناز و به خوبی ببخش
مکن روز را بر دل خویش رخش
ترا داد و فرزند را هم دهد
درختی که از بیخ تو برجهد
نبینی که گنجش پر از خواستست
جهانی به خوبی بیاراستست
کمی نیست در بخشش دادگر
فزونی بخوردست انده مخور

شجره نامه
کی خسرو = پسر فرنگیس و سیاوش
 طوس = فرزند نوذر؟ نبیره منوچهر شاه
گودرز ، .. کشوادگان

قسمت های پیشین

ص 489 پادشاهی کیخسرو 

© All rights reserved