Monday, 24 March 2014

پرسه در کوچه پس کوچه های هنر - پیمان ماندگار

با تشکر از پیمان ماندگار (كارگردان، عكاس و فيلم نامه نويس ايراني) که وقتی در اختیار بنده گذاشتند تا صحبتی داشته باشیم برای بخش پرسه در کوچه پس کوچه های هنر - تاریخ مصاحبه 17 مارس 2014 اینتلکت، منچستر، انگلستان

+++

 از ابتدا شروع کنیم. متولد1351هستید. از خانواده برایمان می گویید. چند تا برادر و خواهر هستید؟
.ما دو برادر و دو خواهر هستیم که من فرزند اولم

 برخورد خانواده در مورد هنر بطور کلی و فعالیت شما در این رشته چگونه بوده؟ آیا موافق بودند یا نه؟
هم می شود گفت موافق بودند و هم نه. بیشتر در خانواده ما پدر حرف اصلی را می زد. مادرم یک زن خانه دار معمولی بود که خیلی به این مسائل توجه نمی کرد. البته دائی های من گرایش به عکاسی و نقاشی داشتند و یک جورایی من  از آنها به ارث بردم. خانواده ی پدر بیشتر همه کارهای صنعتی داشتند. در خانواده خودم پدر بدش نمیآمد (از اینکه به سمت کارهای هنری کشیده شده بودم) ولی بیشتر دوست داشت که ما درس بخوانیم و ما هم درس خوان نبودیم. بازیگوشی می کردم، به تاتر رو آوردم و نهایتا هم به فیلم سازی

آیا برادر یا خواهرهای دیگر هم به هنر گرایش دارند؟
.در این بخش نه ولی در هنرهای دستی کارهای چرم و تابلوسازی خواهرم استاد است

پس مشوق اصلی شما در خانواده وقتی این راه را شروع کردید کی بوده؟ 
.مشوقی نداشتم

پیمان ماندگار اسم اصلی شماست یا اسم هنری؟
.اسم اصلی

می شود بپرسم چه کسی این اسم را انتخاب کرده؟ پدر یا مادر؟
.پدر

به نظر یک حس شاعرانه در این انتخاب نهفته است؟ انگار روش خیلی فکر شده؟
اینطوری نبوده. البته پدرم اسامی را خوب انتخاب می کرد ما هر چهار نفر اسامیمان با "پ" شروع می شود. نمی دانم علتش چی بوده. ولی فامیلی ما کمی تغییر کرده تا به ماندگار تبدیل شده. از قبل تعمدی برای (ترکیب اسم و فامیل من ) نبوده. ولی شاید جز معدود آدمهایی باشم که اسم و فامیلم بزرگ ترین شاخصه شخصیتم است. یعنی تعهدم به قول و قرارهایم خیلی شدیده

در یکی از مصاحبه هایتان از شما نقل قول شده که پدر اولین سرمایه گزار روی کارهای شما (در فیلم زخمی ها) بودند. این حمایت پدر چه اثری روی پشتکار و موفقیت شما داشته؟
البته به این شکل نبوده. پدر برای صدا و سیما کار می کرد و می خواست فیلم کوتاه داستانی در رابطه با معضلات جوانان بسازد منهم از این حربه استفاده کردم و راه خودم را رفتم. خواستم فیلم خودم را بسازم و خط خودم را دنبال کنم. تمام خطوط قرمز دولت وقت ایران که هنوز هم روی کار است را یکجورایی زیرپا گذاشتم. که بعدها هم کلی این دردسر ساز شد. اما تقریبا بعد از اینکه اولین جوایزم را گرفتم پدرم پشتیبانم شد و مشوقم تا الان 

 الان که اسامی برادر و خواهرها را گفتید، احتمالا پدر اهل شاهنامه خوانی نبودند؟ اسامی اصیل و ایرانی انتخاب کردند؟
 چرا همینطوره

می دانم که قبل از شروع جنگ ایران و عراق بچه بودید، ولی آیا از آبادان آن موقع قبل از جنگ خاطره ای دارید
بهرحال چند سالی آنجا زندگی کردیم. خودم هم که آنجا بدنیا آمده بودم. آبادان یک شهر مدرن بود و تمام آثار فرهنگ اروپایی درش نمایان بود. مردم آرامش خوبی داشتند شادی ها و خوشی های خاص خودشان را داشتند. اصلا به سیاست کاری نداشتند. تا قبل از ماجرای سینما رکس که یکی از موضوعاتی است که همیشه بهش پرداختم و هنوز هم دارم تحقیقاتم را ادامه می دهم. ماجرای سینما رکس باعث شد که پای آبادان به وسط کشیده شود و اتفاقی افتاد که نباید میافتاد و پشت بندش جنگ عراق بود که کار را تمام کرد

اون موقع مدرسه می رفتید؟
. مدرسه در آبادان نرفتم . مراحل ابتدایی مدرسه تا دیپلم را در بندر ماهشهر بودم. ولی تا قبل از دبستان در آبادان بودم. فضای کلی را یادم هست. با بچه ها بازی می کردیم. رفت و آمد همسایه ها بسیار قوی بود. کوچه ها، خیابان، مناسبات مردم یادم هست

آیا هنوز هم با دوستان و هم محله ای های قدیمی در تماس هستید؟
بله

کار با تاتر را در دوره ی راهنمایی و در مدرسه آغاز کردید (در دوران جنگ) تا چه حد ردپای جنگ که در خیلی از کارهای شما محسوس است مربوط به آن دوران است
کلا آثار جنگ هنوز توی ایران مشهود است. اما در مناطق خوزستان و مناطق مرزی که آبادان و خرمشهر هم شاملش می شود و تمرکز من بیشتر روی آبادان بوده، آثار جنگ به شدیدترین وجه به چشم می خورد، خرمشهر که بدتر ولی آبادان هم بی نصیب نبوده. از آب آشامیدنی گرفته تا اماکن تفریحی، اکثر ابنیه تفریحی قدیمی هستند، مربوط به دوران شاه هستند، هیج اتفاق خاصی انجام نگرفته. بنابراین هرکار هنری چه تاتر چه فیلم و چه شعر که انجام می دهیم، اینها آثار عوارض بعد از جنگ را با خودش همراه دارد همین الان که داریم صحبت می کنیم هنوز کارهایی که الان تولید می شود غالبا رنگ و بوی جنگ را دارد 

متاسفانه شانش این را نداشتم که آبادان و خرمشهر بعد از جنگ را ببینم، ولی آیا مردم باور دارند که تخریب را پشت سر گذاشتند و به دوران بازسازی رسیدند؟
کمی قضیه آبادان و خرمشهر پیچیده است به دلیل اینکه این شهر  دارای چند تا شاخصه شده. در گیرودار مناسبات سیاسی بودن از یک طرف و همجواری با کشورهای عربی باعث می شود که حکومت خیلی راغب به سرمایه گزاری نباشد. به دلیل اینکه همیشه رنگ و بوی جنگ آنجا هست. زمانیکه آمریکا به عراق حمله کرد تیر و ترکش هایش تا آبادان هم رسید و حتی یک نفر هم کشته داد. این از یک طرف. از طرف دیگه خصوصیات خود مردم آبادان، آدمهایی هستند که خیلی برونگرا هستند، اهل شادی، موسیقی و رقص هستند که با مناسبات جمهوری اسلامی هم خونی ندارد. این هم باعث می شود که حکومت خیلی توجهی به این شهر نداشته باشد و این شهر تقریبا یک حالت امنتتی داشته باشد. یعنی کاملا همه چیزش کنترل شده است. توی خود زندگی ها هم که نگاه می کنی مردم آبادان دوست دارند این پروسه را پشت سر بگذارند هنوز آثار جنگ درش هست متاسفانه. با این حال آبادان شهری است که قابلیت این را دارد که به یکی از بهترین شهرهای ایران به لحاظ سرمایه گزاری و صنعتی تبدیل بشود . ولی متاسفانه خیلی خیلی کار دارد تا به یک شهر نورمال تبدیل بشود

.امیدواریم که به زودی این اتفاق بیفته
امیدواریم

  گفتید که دوران مدرسه را در آبادان نبودید، کی آبادان را ترک کردید؟ قبل از جنگ ؟ 
قبل از جنگ. البته پدرم به بندر ماهشهر منتقل شد و من تا سال 57 در آبادان در خانه عموم بودم، چون من تک نوه بودم و خیلی منو دوست داشتند منو نگه می داشتند. ولی موقع شروع مدرسه برگشتم به ماهشهر

گویا در سال 77 و زمانیکه  حدود 26 سال داشتید به آبادان برگشتید. از لحظه اولین برخورد با شهری که جنگ را پشت سر گذاشته بود، از حسی که داشتید در زمان بازگشتان به آبادان برایمان بگویید؟
البته ما با آبادان فاصله نداشتیم. آبادان 700 کیلومتر با ماهشهر فاصله دارد . اکثر اقواممان هنوز آنجا بودند و ما ارتباط مستمر داشتیم. ماهشهر هم یک جورایی 90% شباهت به آبادان داشت به لحاظ خلق و خوی مردمانش. اکثرا هم که جنگ زده شده بودند انگار که ما داشتیم در منطقه دیگری از آبادان زندگی می کردیم

آخرین باری که آبادان بودید کی بوده؟
دقیقا چند روز قبل از ترک ایران. حدود یک سال پیش

در کارها از گویش محلی استفاده می کنید تا چه حدی روی این مسئله تاکید دارید؟ آیا روی این امر پافشاری دارید دنبالش می روید و یا اتفاقی جور شده؟
کسی که فیلم سازی انجام می دهد باید از جایی که می شناسد شروع کند. چون من بچه آبادان بودم و شناخت داشتم بهرحال خواه ناخواه این اتفاق می افتاد یعنی من گزینه دیگه ای نداشتم. نمی توانستیم مثلا داخلی ترین منطقه آبادان را بگذاریم در حالیکه طرف با لهجه تهرانی صحبت می کند اصلا غیر ممکن بود. اگر این کار را می کردم کار بهیچ وجه قابل باور نبود. یکی از دلایل مهمی که خدا راشکر کارهایم مورد استفاده قرار گرفته همین استفاده از گویش جنوبی است

در برخی از فیلم ها ی پشت صحنه از کارهای شما، به نظر خیلی روی کارگردانی بازیگر در تمام مراحل دخیلید، تاکید دارید. آیا هیچ به بازیگر فضایی می دهید که برداشت خودش را هم در نقش آفرینی دخیل کند
کاملا درسته. باید این طوری باشد. کسانی هستند که این کار را نمی کنند. شما اگر کارهای بهرام بیضایی یا مسعود کیمیایی، که خودم دستیارش بودم و از کارهاش شناخت دارم، اگر شما کارهای این دو نفر را (بخصوص کارهای آقای بیضایی) را به عنوان مثال ببینید یک "واو" را بازیگر حق ندارد جابجا کند. کاملا باید آن چیزی که نویسنده یا کارگردان نوشته باید اجرا شود. بعضی ها هستند، نه، مثلا عباس کیارستمی سبکش به این شکل نیست. بازیگر را در موقعیتی قرار می دهد که دیالوگ مورد نظرش را بگویید. من تقریبا بین این دو خطوط حرکت می کنم. البته چون من با نابازیگر سروکار دارم. بهتره که دیالوگ را ننویسم. دیالوگ را توی موقعیت برایش خلق می کنم. یعنی  که از قبل می دانم که چی می خواهد بگوید توی اون موقعیت قرارش می دهم تا دیالوگ را بگوید و اگه نگفت بهش می گویم اینو اینجوری بگو

پس دیالوگ از قبل نوشته نمیشه؟
همش اینطوری نیست. بعضی هاش نوشته میشه و روی کاغذ میاد و بعضی هاش هم در ذهنم هست

 اون وقت برای بازیگر سخت نیست؟
( نه. تقریبا میشه گفت  99% آدمهایی که جلوی دوربین آوردم دفعه اولشان بوده (و اینطوری براشون راحت تره

بازیگران  فیلم هایتان را چطور انتخاب می کنید؟ انتخاب بازیگران شهر خوبان را در اینترنت نگاه می کردم به نظرم ساختگی آمد، تا چه حد واقعیت داشت؟
کدوم یکی

بخشی بود در مورد اینکه شما مطلبی را در روزنامه خواندید در مورد راننده ی تاکسی، بعد با او تماس گرفتید، گفتید ما می خواهیم از شما در فیلم برداری استفاده کنیم
نه دیگه به این صورت هم نیست بهرحال ما یک مقداری توی واقعیت ها دست می بریم ولی ماهیت کلیش همین هست، درسته. مثلا همین بازیگر که شما مثالش را زدید، دستیارم گفت که  با یک راننده تاکسی آشنا شدم. از نحوه حرف زدنش و کارهایش خوشم آمد. به نظرم به درد می خوره. با او ملاقاتی داشتم و (برای اجرای نقش) پسندیدمش. البته این موردی که شما فرمودید عوض شد یعنی دقیقه نود از صدا و سیما دستور دادند که فیلم نامه را کلا عوض کنید. ما هم مجبور شدیم که کار را عوض کنیم

پس بطور کلی از آدمایی که دوروبرتون هستند و از آنها خوشتان میاد، می خواهید نقشی را که در ذهن دارید برایتان اجرا کنند
البته دلیلی نداره که من خوشم بیاد از اون طرف.  اگر مناسب کار باشد و به کارم بخورد (از او استفاده می کنم) دلیلی ندارد که چون با این آدم دوستی دارم، اونو انتخاب کنم

پس میشود گفت که در ذهنتان الگوهایی دارید و می بینید که کی به اون الگوها می خوره؟
کاملا

هیچ وقت از بازیگر حرفه ای استفاده کردید؟
در فیلم کوتاهی به اسم رستاخیز. چون تهیه کننده احمد نجفی بود، بازیگر سینما، دست منو باز گذاشت. من دوتا بازیگر انتخاب کردم که خیلی ستاره نبودند. البته فیلم بازی کرده بودند. چون در فیلمی که عکاسیش را انجام می دادم، آنها هم حاضر بودند و از نزدیک رفتار و نوع برخورد و ایفای نقش آنها را دیده بودم خواستم که توی کارم بیارمشون و خدارا شکر که خوبم بود

تا چه حد از فاکتور سورپریز استفاده می کنید. گریزی بزنم به کارهای خودتون، گاهی بازیگرها در جریان نیستند که چه اتفاقی می افتد یا حداقل یکی از بازیگرها. چقدر روی این اصل تاکید دارید؟
بهرحال این جز شگردهای کار است و چون بازیگر حرفه ای نیست، مجبوریم ترفندهایی بکار ببریم تا اون لحظه به صورت طبیعی اتفاق بیفتد. مثلا به کسی که بازیگر نبوده و هیچ تحصیلات و تجربه ای (در این زمینه) نداشته بهش بگوییم که الان قرار آب توی صورتت پاشیده بشود، از قبل این در تمام میمیک و اجزای صورتش کاملا پیداست ولی اگر ناقافل این اتفاق بیفتد تمام کنش ها و واکنش ها کاملا طبیعی جلوی دوربین اتفاق میفتد و ما از این قضیه زیاد استفاده کردیم 

نمی دانم تا چه حد با سیستم اینجا آشنایی دارید. گاهی مسائل ایمنی اینجا زیادی دست و پا گیر هست. برعکس برخی از صحنه ها در کارهای شما از نظر ایمنی کمی نگران کننده میامد. مثل تابلویی که از بالای سرهنرپیشه باید بیفتد. آیا هیچ وقت در کارهای ریسکی از بدل استفاده کردید؟ 
اگر بازیگر تمام اعضای بدنش دیده شود امکان استفاده از بدل غیر ممکن است ولی توی یک صحنه احتیاح بود که یک موتوری کیف یک خانم چادری را بزنه. این خانم پشت به دوربین بود. کسی حاضر نشد که نقش بدل آن خانم را بازی کند و خودم مجبور شدم چادر پوشیدم و رفتم برای بازی. اتفاقا توی اون بازی دختر خود من هم بازی می کرد که وقتی موتوری شروع کرد به کشیدن کیف دخترم از ترس اینکه بلایی به سر من بیاد  گریه کرد و کاملا صحنه طبیعی شد

 نحوه ی حرکت دوربین بخصوص در کلکسیون بسیار زیباست. گاهی تصویر از داخل گیتار گرفته می شد گاهی از داخل دریچه ای کوچک. ایده این کار را از کجا میاد. آیا تیم خاصی برای این کار دارید؟
متاسفانه می شود گفت که 90% از کارها را خودم تنهایی انجام می دهم، نهایتا شاید یک نفر کنارم باشد که بوم صدا را بخواهد نگه دارد. از نورپردازی و صداگذاری و مونتاژ همه را خودم انجام می دهم. برای آن نمای گیتار اصلا وسیله ای ساختم. عکس های پشت صحنه آن در فیس بوک هست. جعبه ای درست کردم با چند تا سیم و دوربین را داخلش قرار دادم و حرکت دادم. اینها همه  با امکانات فقیرانه است اگر ما وسایل پیشرفته تر مثل کرین داشتیم قضیه متفاوت تر هم بود
از جوایزی که در جشنواره های مختلف خارجی یا داخلی بردید کدام یک برایتان از همه حائز اهمیت تر است و چرا؟
راستش را بخواهید نفس جایزه را همه دوست دارند. همه دوست دارند کارهایشان جایزه بگیر باشد. ولی من همیشه اولویت اول را به دیده شدن فیلم هایم دادم. برای کاری مثل فیلم کوتاه دو راه برای نمایش بیشتر وجود ندارد یا باید تلوزیون آنرا پخش بکند یا در سینما اکران شود.  سینما که نمی شود فیلم کوتاه را اکران بکند و اصلا براش تعریف نشده. تلویزیون هم که شرایط خاص خودش را دارد و هیچ کدام از فیلم های من حتی یک پلان هم قابل پخش در تلویزیون ایران نیستند و در نتیجه تنها راهی که می شود فیلم را عرضه کرد یا جشنواره داخلی است و یا جشنواره خارجی. در دوره اصلاحات در دوره خاتمی  کارهای من روی بورس بود. نمایش داده می شد و جوایزی هم در جشنواره ها گرفتم. بعد ار اون نه تنها  کارهایم در ایران توقیف شد بلکه اسمم هک در "بلک لیست" اداره پست هم رفت و دیگر حتی اجازه فرستادن فیلم به جشنواره خارجی را هم نداشتم. تک و توک جایزه هایی هم که تا الان یعنی تا 2010 که آخریش بود، تماما گریز شد یعنی فیلم بر حسب تصادف از مرز عبور کرد و جایزه گرفت، وگرنه شاید خیلی از جشنواره ها  بیشتر به این کارها می پرداختند. ولی خب هر جایزه ای که بگیرید خوشایند است. همه خوب بودند چه داخلی و چه خارجی مهم این بوده که عده ای فیلم ها را دیده و پسندیده اند

فرمودید که حدود یک سال هست که از ایران دور هستید. بیشتر از هر چیزی دلتنگ چی هستید؟ 
دلتنگ فضای کاری، بیشتر. بهرحال هرکسی دلش تنگ می شود برای مناسبات و چیزهایی که اینجا نیست و توی ایران هست. اینهاست که دل آدم رو بدرد میاورد. ولی بیشتر برای موقعیت کاری که جمع می شدیم و کار می کردیم دلم تنگه. اگر موقعیتی پیش بیاد و بتوانم همون فضا را اینجا پیدا بکنم شاید برایم این قضیه تعدیل بشه

  شاید برای این سوال زود باشه، چون یکسال فرصت کافی نیست. ولی دیدتان در مورد فعالیت هنری در خارج از ایران چیه؟
متاسفانه هنر فیلم سازی هنر پر خرجی است. حتی اگر بخواهم یک دوربین، یک نورافکن یا ست صدا تهیه کنم هزینه ای می برد که فعلا مقدور نیست اما طرح هایم را روی کاغذ می نویسیم تا حداقل یک فیلم کوتاه را برای سال دیگر کار بکنم حالا اگر سریال هم کنارش کار بکنم که خوب دیگه خیلی بهتر

فکر می کنید وظیفه شما به عنوان هنرمند برون مرزی چیست؟
 هر کس که به یک هنر چه نقاشی چه شعر می پردازد اصولا دغدغه های درونی خودش را پیاده می کند. من خودم همیشه فضای دید خودم را محدود کردم به خودم و اطراف خودم یعنی اینکه بخواهم یک تز کلی بدهم که هنرمند چکار باید بکند، زیاد من دوروبر این ماجرا نرفتم. ولی همین که بتوانم اون چیزی را که می بینم و باهاش درگیر هستم چه حسی چه عقلی بتوانم بدون ریا، بدون دروغ به بیننده ارائه بکنم که اونم بپسنده این فکر می کنم حداکثر کاری است که باید انجام بدهم

اگر دوستان خواننده  بخواهند با کارهای شما بیشتر آشنا شوند کدام کار را برای معرفی خود پیشنهاد می دهید؟
این جمله معروف همه فیلم سازهاست که می گویند تمام فیلم هایمان مثل بچه هایمان می ماند. ولی برای باب آشنایی فیلم
کلکسیون، آخرین کارم قبل از خروج از ایران (سرکوب) که به ماجرای انتخابات می پردازد و رستاخیز مناسب است.سریال ها چون زیر نظر تلویزیون ایران بوده مناسبات خاص خودش را دارد و چون برای مقطع زمانی خاص و برای مردم آن شهر ساختم (خیلی مناسب نیست). در فیلم کوتاه بهتر میشد کار بکنم. بیشتر پنج شش کار آخرم (را پیشنهاد می دهم) از نظر کیقیت صدا و تصویر هم این چندتای آخر بهترند

در وب سایت در لیست فیلم نامه های شما از فیلم نامه ای بنام "بدرود سینما" در سال 1390 نام برده شده. آیا این در واقع خداحافظی شخصی با سینماست؟
اصلا به هیچ عنوان خداحافظی نیست. نمی دانم خواننده های این مصاحبه با فیلم پارادیزو، که ماندنی ترین فیلم تاریخ سینما است و پیشنهاد می کنم همه این فیلم رو ببینند، آشنا هستند یا نه. به نظرم آمد این داستان در تنها شهری که می تواند یکبار دیگر اتفاق بیفتد آبادان است. آبادان بعد از تهران اولین شعری بود که بیشترین سینما را داشت. داستانی تهیه کردم که از قبل از اتقلاب می پرداختیم به زندگی چند تا نوجوان که علاقمند به سینما می شوند. جنگ، درگیری های سیاسی، انقلاب و ماجرای سینما ریکس را در سینما می بینند. بعد از اینکه جنگ شروع شد اینها از سینما و از شهرشون جدا می شوند و کل داستان به به شخصیت اصلی داستان مربوط می شود که باسینمای شهرش خداحافظی می کند نه الزاما با خود سینما
* http://fa.wikipedia.org/wiki/سینما_پارادیزو

در پایان برای خوانندگانی که به بازیگری علاقه دارند چه توصیه ای دارید؟
کار مشگلی است ولی  چنانچه علاقمند هستند گاهی بهتر است به عنوان یکی از عوامل فیلم شروع بکار کنند چون گاهی برای ایفای برخی از نقش های کوتاه هنرپیشه گرفته نمی شود و آن نقش به یکی از عوامل فیلم داده می شود

© All rights reserved

1 comment:

Hengameh Ashuri said...

آفرین، مصاحبه خیلی جالبی بود
متاسفام که دیر به دیر پای کامپیوتر
هستم و بخصوص وقت خواندن مطالب در . اینجا را پیدا می کنم

موفق باشید هر دوی شما
(شما و آقای ماندگار)