Monday, 26 November 2012

شاهنامه خوانی در منچستر - 6

امروز از پادشاهی ضحاک و ابتدای داستان فریدون خواندیم. نحوه شرح فردوسی از دوران اختناق و اشاره به صفات حکمرانان خودکامه فوق العاده است: گرچه شاهنامه روایتی است که هزار سال پیش نوشته شده ولی انگار برای عصر ما و همین امروز نوشته شده. به راستی که تاریخ تکرار می شود

ضحاک به پادشاهی رسیده و خدمه او هر روز از مغز جوانان خوراک برای مارهای روی دوش ضحاک تهیه می کنند. دوران استبداد به زیبایی و فقط در سه بیت نوصیف شده  

نهان گشت کردار فرزانگان    پراکنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد، جادویی ارجمند   نهان راستی، آشکارا گزند
شد بر بدی دست دیوان دراز   به نیکی نبودی سخن جر براز  

++++

ندانست خود جز بد آموختن   جز از کشتن و غارت و سوختن
بدین بود بنیاد ضحاک شوم   جهان شد مرورا چو یک مهره موم

ارمایل و گرملایل دو نفر بودند که آشپزی آموختند و در دربار ضحاک رخنه کردند و به کار در آشپزخانه مشغول شدند بدین ترتیب از هر دو جوانی که برای کشتن به آشپزخانه میاوردند، یکی را نجات می دادند و بجای مغز وی مغز گوسفندی را با مغز جوان دیگر قاطی می کردند 

شهرناز و ارنواز دو خواهر از خاندان جمشید بودند که به دربار ضحاک میاورند و به او می سپارند. شبی که ضحاک در کنار ارنواز خواب بوده، خوابی پریشان می بیند و هراسان بلند می شود. ارنواز می گوید نترس، تو می توانی موبدان را بخوانی تا خواب را برایت معنی کنند و سپس چاره ای بیندیشی. وقتی یکی از موبدان خواب را تعبیر می کند که فریدون نامی بدنیا میاید و تو را با گرزی به شکل کله گاو می کشد ضحاک می پرسد چرا از من اینقدر کینه دارد. گویا به رسم دژخیمان تاریخ بر جور خود آگاه نیست! و بجای اصلاح منش خود در پی فریدون برمی خیزد تا او را بکشد

بدو گفت ضحاک ناپاک دین   چرا بنددم چیست از منش کین
دلاور بدو گفت: اگر بخردی   کسی بی بهانه نسازد بدی  


© All rights reserved

قسمت های قبلی
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2012/11/blog-post_6.html

Sunday, 25 November 2012

تقلید

هیچ ... نیازی به تفکر نیست، سوال هایت را از من بپرس و جز به نشخوار جواب های تکراری من مکوش
 خداوند به تو عقل داد ولی از آن استفاده نکن. تلاش کن تا بدانچه من می جویم، من می خواهم و من به دنبالش هستم برسی. فرمانبردار من باش و به من اعتماد کن، پیرو خط من باش که من بهتر از میلیون ها انسان فکر می کنم، مقام من والاست به میمنت گمراه کردن مردم ساده لوح  و کاشتن بذر جهل، روزگار را غرق در لهو و لعب ولی زیر نقاب تقوا می گذرانم. اصطکاک منافع من با آنچه تو را بدان می خوانم مهم نیست. هیچ به آن فکر نکن. فقط به اقتضای خواست من عمل کن و به شیوه من خو بگیر، چراکه ماده خاکستری مغزت جز تلخکامی به بار نمی آورد و جز وزنه ای که محکوم به حمل آنی، نخواهد بود. دارای قدرت تفکر بودن همواره سرخورده ات خواهد کرد. پس همه افکار را واپس بزن، چرا که فکر جز مسموم کردن روحت حاصلی دیگر ندارد 
تسلیم شو. تو در محاصره قدرت من  هستی." ابلیس

© All rights reserved

Saturday, 24 November 2012

Coming to "The End" part

The first draft of my second book is now complete 
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2012/01/my-second-book.html

حکایتی بود و قصه ها داشت پر غصه ولی زنده ام نگه داشت، تکه چوبی شناور بود بر اقیانوس پر تلاطم غم  


© All rights reserved

Friday, 23 November 2012

سپاس

دیشب صدای پای بیماری در خانه می پیچید
تا صبح به  خس خس نفس ها گوش سپردم
صبح همه چیز بهتر بود

© All rights reserved

Thursday, 22 November 2012

LOVE season


Bramhall, Cheshire, UK
 
گمونم عشق فقط یک فصل داشته باشه

© All rights reserved

کم پیدا

هر چی درد بیشتر، درمان نادرتر 
به قول دوستی درد را از هرطرف که بخوانی همون درد میشه
اما تا حالا فکر کردین که درمان برعکسش میشه نامرد
و البته برعکس نامرد میشه درمان
 عجیبه، نه؟


© All rights reserved

Tuesday, 20 November 2012

آنقدر خسته ام که نوشته هایم هم بی معنی اند


ا
ش
ک

تنها دو کلمه معنی دار میشه با این 3 حرف نوشت: کاش و اشک
اینو الان کشف کردم

رابطه از این عمیق تر



© All rights reserved

اینگونه بیاموزیم

یکی از مباحثی که در برنامه کاری تدریسم در دانشگاه جای خاصی برای خودش داشت، امر یادگیری دانشجویان بود: چگونه خواندن مقالات علمی، ارزیابی و یادگیری آنها. امشب فرصتی پیش آمد و مادرم از خاطرات خود تعریف کرد. یکی از این خاطرات مربوط به نحوه یادگیری درسی بود که در دوران دبیرستان آموخته بودند: اسامی کشورهای مستعمره فرانسه _ الجزیره، مراکش، تونس، صحرا و ماداگاسکار. جالب اینجاست که این درس مربوط به بیشتر از پنجاه سال پیش می شد ولی او هنوز آنرا به وضوح خاطر داشت

نحوه به خاطر سپردن این اسامی در گفتگویی دو نفره خلاصه میشد

الجزیره
بله
مرا کشت
کی
تونس
کجا
تو صحرا
فحشش بده
ماداگاسکار

:)

یادم آمد که ما هم در درس زمین شناسی چرخه تغییرات سنگ ها را می خواندیدم و نمایش کوتاهی برای یادگیری اسم برخی از این سنگ ها داشتیم. مثلا الوین که به سرپانتین و سپس به تالک تبدیل میشد، اینگونه در خاطر ما ماند. یکی پادشاه بود و مقام شوالیه ای را به دیگران اهدا می کرد در ضمن این مراسم پادشاه می گفت: الوین سرپانتین تالک من به شما مقام شوالیه ای اهدا می کنم

:)

اگه شما هم خاطراتی اینگونه دارید ممنون میشوم با من هم شریک شوید



© All rights reserved

فال حافظ

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم

خم می دیدم و خون در دل و پا در گل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق

مفتی عقل درین مسئله لا یعقل بود

Monday, 19 November 2012

شاهنامه خوانی در منچستر - 5

مرداس پادشاهی دادگر بود، ابلیس بر پسر وی (ضحاک) وارد می شود و پیشنهاد می کند که چاهی سر راه پدرش بکند تا وی وقتی که برای نیایش صبحگاهی به باغ می رود در آن بیفتد. ضحاک اطاعت می کند و سرانجام به پادشاهی میرسد. برای بار دوم ابلیس بر ضحاک ظاهر می شود و در قالب آشپر انواع غذاها و خورش های گوشتی را برای وی آماده می کند. ضحاک که خیلی از او راضی بود گفت هر آرزویی داری بمن بگو تا برآورده کنم. آشپز گفت تنها آرزوی من بوسیدن شانه های شماست. ضحاک قبول کرد، به محض اینکه ابلیس شانه های ضحاک را بوسید دو مار بر شانه های ضحاک سبز شد. هر چه چاره جستند فایده نداشت، حتی وقتی مارها را بریدند دوباره سبز شدند. برای بار سوم ابلیس در ظاهر پزشکی ظاهر شد و پیشنهاد داد تا که تنها راه درمان آنها اینست که هر روز از مغز جوانان به آنها بدهند تا آرام بگیرند


نگر تا که ابلیس ازین گفت وگوی
چه کردوچه خواست اندرین جستجوی

مگر تا یکی چاره سازد نهان
که پردخته گردد ز مردم جهان

از آن پس برآمد ز ایران خروش
پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش

سیه گشت رخشنده روز سپید
گسستند پیوند از جمشید

برو تیره شد فره ی ایزدی
به کژی گرایید و نابخردی



لغاتی که آموختم
بیوراسپ = دارای ده هزار اسب، نام ضحاک
خوالیگر = آشپز
سگالش = اندیشیدن

قسمت های قبلی
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2012/11/blog-post_6.html

© All rights reserved

Sunday, 18 November 2012

یک بار کمه، دوبار غمه

بچه که بود هر وقت کارتون پینوکیو را می دید، از ساده لوحی این عروسک چوبی که همیشه گول روباه مکار و گربه نره را می خورد، لجش می گرفت. حالا که بزرگ شده می بیند که در فریفته شدن از پینوکیو هم بدتر است. راحت اعتماد می کند و باز هم همان داستان پشت خالی شدن ها و زمین خوردن ها! باز تا کی بتواند خودش را دوباره پیدا کند و تکه های خرد شده اعتماد را با جاروی زمان و خاک انداز بخشش جمع. البته نه اینکه از گذشته چیزی نیاموخته باشد، نه! ولی به دادن شانس دوباره اعتقاد دارد. شاید هم عیب کارش در همین جاست


© All rights reserved

باز هم کشتار در نوار غزه


Images arriving from Gaza are heartbreaking. How long must this go on?

© All rights reserved

Saturday, 17 November 2012

مرگ شاید که بالندگی زندگی است

 نقش سختی در جلوه بخشیدن به خوشی را منکر نیستم، ولی بیشتر باور دارم که سختی موثرترین معجون برای قبول مرگ است. چرا که بد مرگ را به ما آموخته اند: جز وحشت از پذیرش آن و حق زجه زدن پس از حضورش را یادمان نداده اند. پس خود مجبورم که از پایه بیاموزمش
گاه بی دلیل از مرگ می گریزم  حتی هنگامی که با قدم های پرتردید به سویش می شتابم. گاه غرقاب عدم می خوانمش حتی وقتی که مایه تسکین است. جذبه انکارناپذیرش هر عصیانی برعلیه خود را عاقبت در قالب تسلیم می گنجاند ولی باز هم  سودازده انکارش می کنم. هیج قدرتی بر او راجح نیست، ولی به میمنت حضورش آذین نمی بندم

نه! وجود مرگ هیچ ملولم نمی کند ولی کنجکاوی در تجربه  مرگ  را خیلی هم گستاخانه نمی دانم



© All rights reserved

Thursday, 15 November 2012

ملوس

 در پناه آفتابی پاییزی روی ایوان با هم صبحانه خوردیم. از زردی برگهایی که کف حیاط را پوشانده بودند و سوز بی جان هوا  نترسیدم. فقط به لیوان چایم نگریستم . همه رنگ بود و عطر. کسی در گوشم زمزمه می کرد: خوشبختی حس لحظه ای معمولی به شیوه ای متفاوت است 

© All rights reserved

Wednesday, 14 November 2012

وه چه سرمستم امروز

.خوشا به وقتی که در کمرکش دردهای ممتد و مزمن روح و جان، لحظه ای وقفه بیفتد

تقدیر گرامی ممنون که امروز "قفس را به باغ" بردی

© All rights reserved

Monday, 12 November 2012

شاهنامه خوانی در منچستر - 2

در این جلسه دوران اول پادشاهی جمشید را خواندیم. کسی که در ابتدا از روی عدل و داد فرمانروایی کرد و به همه اوضاع کشور رسیدگی. ولی بعدها منش وی تغییر یافت

جمشید کار را از رسیدگی به ابزار و الات جنگی و البسه رزم آغاز کرد، بافت جامه از ابریشم و خز، ساخت خشت از ترکیب آب و خاک و ساختمان سازی،  گرد آوردی گوهرهای ناب و جمع آوری انواع مشک و گلاب و عود نیز در دوران وی پا گرفت
جمشید مردم را به چهار طبقه تقسیم کرد و برای هر یک حد و مرزی قائل شد
کاتوزیان (پرستندگان؟)، نیساریان (جنگجویان)، بسودی (کشاورزان) و اهتوخوشی (پیشه وران) چهار طبقه مردم بودند
البته گفته می شود که اسامی ذکر شده چیزی نبوده که فردوسی بکار برده. کاتوزیان در اصل آموزیدن بوده ار فعل آموختن به  معنی آموزگار ... بحث کمی پیجیده میشود

پس از آن جمشید به تخت کیانی نشست. این همان مرحله منی کردن و غیر از خود در جهان چیزی و کسی را ندیدن بود


هنر در جهان از من آمد پدید     چو من نامور تخت شاهی ندید
 جهان را به خوبی من آراستم    چنان است گیتی کجا خواستم  
خور و خواب و آرامتان از منست    همان کوشش و کامتان از منست
بزرگی و دیهیم شاهی مراست     که گوید که جز من کسی پادشاست


لغاتی که یاد گرفتم
 بیجاده = گوهری سرخ رنگ شبیه یاقوت
پیغاره = سرزنش




قسمت های قبلی
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2012/11/blog-post_6.html

© All rights reserved

Saturday, 10 November 2012

An interview with John Siddique

There are people that I have met, but forgotten. And there are people whom are difficult to forget. John is one of the latter groups.

Below is one of his interviews.
http://www.godisinthetvzine.co.uk/2012/10/09/interview-john-siddique/


Wednesday, 7 November 2012

فرصت های داده نشده

 انتظار طولانی زیر باران، رطوبت را حتی تا مغز استخوان رسوخ داده بود 

رز سرخ وسط دسته گل همراهش زیر باران پژمرده شده بود و دیگر رایحه مست کننده خود را به اطراف نمی افشاند. با این حال باز هم منتظر شد، برای کمتر حس کردن سرما شروع به قدم زدن در امتداد کوچه کرد. بارها و بارها از جلوی کنتور آبی که از سطح زمین بالاتر آمده بود رد شد. هر باز چشمانش را بست و سخت آرزو کرد تا وقتی دوباره جلو خانۀ او می رسد، برگشته باشد. ولی مکرر مجبور شد که پایش را با احتیاط از بالای کنتور عبور دهد و باز هم آرزو کند

کم کم هوا رو به تاریکی می گذاشت. هر جا که بود تا الان باید به خانه بر می گشت. ناگهان بند دلش پاره شد، نگران شد و تشویش در او جان گرفت. مبادا...! نه، نه، حتی احتمال آنرا هم نمی توانست بدهد. دیگر سرما را نفهمید و باران را ندید. باید خبری از او میافت. تصمیم گرفت به خانه دوست او که در همان نزدیکی ها بود سری بزند. یقه کتش را کمی بالاتر کشید. خیسی لبه یقه به جانش هجوم آورد، اهمیت نداد و با قدم های تند به راه افتاد

  نزدیکی های خانه دوست او همین طور که از جلو پیتزا فروشی رد می شد تصویری را از گوشه چشم دید،  ایستاد! نگاه کرد، باورش نمی شد . نزدیک تر رفت، دست هایش را به شیشه پیتزافروشی چسباند و پیشانیش را بر دستانش تکیه داد. او را دید که پشت میزی نشسته و کیک تولدش را می برد.  دوستانش که تمام صندلی های اطراف میز را اشغال کرده بودند می خندیدند و بشقاب های برش کیک را دست به دست می کردند

از شیشه باران زده فاصله گرفت و دسته گل را به گوشه ای انداخت. صبح زود عازم بود. تازه فهمید چه آسان فرصت تبریک تولد و خداحافظی را باخته بود. کمی سرگردان در خیابان راه رفت و دوباره به جلوی پیتزا فروشی برگشت. پشت تیر چراغ برقی پناه گرفت و از دور به صورت او که با تاریک تر شدن هوا در تلالو چراغ های پیتزا فروشی واضح تر می درخشید خیره شد

به ندای تولدت مبارک که با صدای بلندی گفت عابری به سمت او نیم نگاهی انداخت، اخمی کرد و با عجله گذشت




© All rights reserved

Alas!

همه حرف من امروز این است: آه

© All rights reserved

Tuesday, 6 November 2012

شاهنامه خوانی در منچستر - 1

حدود هزار سال پیش ابرمرد فرهنگ و هنر ایران زمین ابوالقاسم فردوسی گوشه هایی از معرفت و تاریخ اساطیری نیاکانمان را به نظم کشید و اکنون بعد از گذشت یک هزاره از خلق این اثر، جمعی در منچستر (انگلستان) گرد هم آمده ایم تا این شاهکار هنری و ادبی ایران زمین را با هم مرور کنیم و از آن پند بگیریم. در اینجا قصد دارم که چکیده ای از آنچه در هر جلسه میاموزم را ثبت کنم

برای این جلسات از چند نسخه مختلف شاهنامه استفاده می کنیم
شاهنامه چاپ سنگی بمبئی، به سرمایه حسین شرف الدین، بخط و دقت عبادالله محمد ابراهیم، شانه العزیز، 1272 هجری
تهران، انتشارات پدیده (کلاله خاور) گوتنبرک، 1375
نیویورک، بکوشش احسان یارشاطر، جلال خالقی مطلق، 1366
شاهنامه الکترونیکی http://www.youtube.com/watch?v=dJK5sy8Llds

شاید اولین نکته قابل توجه اختلاف در ابیات بین نسخه ها است که البته وقتی پای متنی به قدمت هزار سال در بین است، مسلما اختلافات جزئی بین متون چندان هم دور از انتظار نیست. ضمن اینکه در آن زمان، کتب دستی نوشته میشده و امکان جابجایی حروف و کلمات و دست بردن در لغاتی که شاید چندان واضح و یا مصطلح نبوده، هم میرود. البته در برخی از چاپهای اخیر شاهنامه غرض ورزی و مصلحت اندیشی در حذف برخی ابیات واضح بود. بنابراین سعی خواهیم کرد بیشتراز چاپ های قدیمی استفاده کنیم

به نام خداوند جان و خرد         کزین برتر اندیش بر نگذرد


جلسه اول

شاهنامه با ستایش خرد شروع می شود و تفاوت بین انسان و دیگر جانداران را در خرد بشر می داند

ستایش خرد
وصف آفرینش عالم
آفرینش مردم
آفرینش آفتاب و ماه
ستایش پیغمبر

یکی از قابل تامل ترین ابیات در قسمت آفرینش مردم بیت زیر بود

ترا از دو گیتی برآورده اند        به چندین میانجی بپرورده اند

با شنیدن این بیت به تئوری تکامل و خلقت بشر فکر کردم. این بیت هزار سال پیش سرایده شده یعنی هشتصد سال قبل از اینکه داروین نظریه تکامل زیست شناختی خود را اعلام کند. میانجی همچنین می تواند اشاره به معلمان پرورش روان و فکر (بزرگان علم و دین) هم باشد 

لغتی که آموختم: سریر= تخت

عنوان بخش "در ستایش پیغمبر" در نسخه خطی قدیمی "در ستایش پیغمبر و یارانش" نوشته شده. متن قدیمی همچنین این ابیات را اضافه داشت
که خورشید بعد از رسولان مه        نتابید بر کس ز بوبکر به
عمر کرد اسلام را آشکار        بیاراست گیتی چو باغ بهار
پس از هر دوان بود عثمان گزین        خداوند شرم و خداوند دین
چهارم علی بود جفت بتول       که او را بخوبی ستاید رسول


جلسه دوم

فراهم آوردن شاهنامه
داستان ابو منصور دقیقی
داستان دوست مهربان
امیرک منصور
سلطان محمود

این قسمت از شاهنامه شاید بهترین بخش برای آشنایی با فردوسی به عنوان یک عالم و دانشمند باشد. چرا که سبکی که وی به کار برده، دقیقا همان است که امروزه در معتبرترین دانشگاه ها و مراکز تحقیق جهان دنبال می شود. وی با بیان شیوه جمع آوردی اطلاعات و دانسته های ماقبل خود و اعلام منابع تحقیقش در واقع ارزش و اعتبار شاهنامه را افزوده و این نکته ای است بس درخور تامل که کمتر بدان توجه شده. هم چنین بدون دخل و تصرف داستان ها را منتقل کرده. ضمن اینکه توجه به خواننده خود و نحوۀ نگارش مناسب حال عام و خاص نیز بوده
سخن هر چه گویم همه گفته اند        بر باغ دانش همه رفته اند
...
تو این را دروغ و فسانه نخوان        به یکسان روشن ِ زمانه مدان
دگر بد که ناچار بایست گفت        همان به که دارم سخن در نهفت
...
تو این نامور نامه از نیک و بد        چنان دان که تصدیقش آرد خرد
سخن هست بعضی که معقول نیست        ولیکن مبر ظن که منقول نیست
اگر از پی خاص رفتی سخن         نبودی یکی حشو سرتا به بن
وگر سربسر بودی از بهر عام        شدی قصه ناچیز و گفتار خام
ازآن طبع را نفرتی خاستی        بدو هر کسی دل نیاراستی
درآن جهد کردم که تا نیک و بد        خردمند والا و اندک خرد
بیابند ارین نامۀ دلپذیر        ز معقول بهره ز منقول پیر
بنزدیک دانشوران روشن است        که حشو و دروغش نه جرم من است
...
یکی نامه بد از گه باستان        فراوان بدو اندرون داستان
پراکنده در دست هر موبدی        ازو بهره یی نزد هر بخردی
یکی پهلوان بود دهقان نژاد        دلیر و بزرگ و خردمند و راد
پژوهنده ی روزگار نخست        گذشته سخنها همه باز جست
زهر کشوری موبدی سالخورد        بیاورد کین نامه را گرد کرد
بپرسیدشان از کیان جهان        وزان نامداران و فرخ مهان
که گیتی بآغاز چون داشتند        که ایدون به ما خوار بگذاشتند
چگونه سر آمد به نیک اختری        بریشان بر آن روز کندآوری
بگفتند پیشش یکایک مهان        سخنهای شاهان و گشت جهان
چو بشنید از ایشان سپهبد        سخن یکی نامور نامه افکند بن
چنین یادگاری شد اندر جهان        برو آفرین از کهان ومهان

جلسه سوم

پادشاهی گیومرت - سی سال
پادشاهی هوشنگ - چهل سال
پادشاهی طهمورت - سی سال

سیامک پسر گیومرت بوده که دیو او را می کشد. پدر به خونخواهی بلند می شود و انتقام پسر را می گیرد. بعد از گیومرت هوشنگ (پسر سیامک) جانشین پدربزرگ می شود. در دوران او کشاورزی، دام پروری و علم کار با ابزار و فلزات پرورش میابد. لباس مردم در آن دوره از چرم بوده. همچنین فردوسی پدید آمدن آتش از برخورد دو سنگ را به این زمان نسبت می دهد. پس از هوشنگ طهمورت به پادشاهی می رسد. در این دوران نخ ریسی و بافندگی آغاز می شود. خط و علم نوشتن را طهمورت از دیوی که از او امان خواسته بود میاموزد

http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2012/11/5.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2012/11/6.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2012/12/7.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2012/12/7_17.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/01/9.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/01/10.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/01/11.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/02/12.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/02/13.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/03/14.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/03/15.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/03/16.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/04/17.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/04/18.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/04/19.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/05/20.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/05/21.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/06/22.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/09/23.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/09/24.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/09/25.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/10/26.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/10/27.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/10/28.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/10/29.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/11/30.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/01/31.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/01/32.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/01/33.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/02/34.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/02/35.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/02/36.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/03/37.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/03/37_10.html
http://sharp-pencils.blhttp://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/12/50.htmlogspot.co.uk/2014/03/38.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/03/39.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/06/40.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/09/41.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/09/42.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/09/43.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/09/44.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/10/44.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/10/45.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/11/46_10.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/11/48.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/12/49.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/12/50.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/12/51.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/12/52.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/01/53.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/01/55.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/02/56.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/02/57.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/02/56.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/02/59.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/03/60.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/03/61.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/03/62.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/03/63.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/04/64.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/04/65.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/05/66.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/05/67.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/05/68.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/05/69.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/06/70.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/06/71.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/07/72.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/07/73.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/01/75.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/02/76.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/02/77.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/02/78.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/02/79.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/04/80.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/04/81.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/04/82.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/04/83.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/05/84.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/06/86.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/08/87.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/09/89.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/09/91.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/09/92.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/10/93.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/10/95.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/10/95_31.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/11/96.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/01/97.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/01/98.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/01/99.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/02/100.html
https://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/03/101.html
https://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/03/102.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/04/103.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/04/104.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/04/105.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/05/106.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/05/107.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/06/108.html
https://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/06/109.html
© All rights reserved

Sunday, 4 November 2012

سقوط آزاد از بلندای رویا به آشپزخانه

 نیرویی با جدیت مرا از خواب پراند. از لای پلک های نیمه بسته ام که هنوز تمایل به پذیرایی از روز را نداشتند سیلاب نوری به جانم فرو غلطید. به ساعت نگاه کردم. خیلی دیر شده بود. روزی تعطیل بود، ولی در فصل امتحانات بچه ها. با جهشی کوتاه از تخت پایین پریدم. اندکی مکث کردم تا سرگیجه گنگی که به سراغم آمده بود مهار شود

دقایقی بعد ماهی تابه چدنی را روی گاز می گذاشتم. پنج دری خانه  قدیمی ای را که اندکی پیش در رویا دیده بودم پیش چشمانم ظاهر شد. از یخچال تره فرنگی، فلفل دلمه ای  و چند قارچ  برداشتم. روغن داغ شده بود و جلیز و ولیز می کرد. تره فرنگی را خرد کردم و داخل تابه ریختم. هنوز آرامش آبی حک شده بر کاشی های منزل قدیمی  جلوی چشمان بود. مطمئن بودم که کاشی ها را جایی دیده ام. باید به خاطر میاوردم. رنگ تند فلفل دلمه ای زرد را اندکی نظاره کردم و دوباره به آبی کاشی ها برگشتم. تکه های درشت فلفل و قارچ را به حلقه های تره فرنگی که کم کم پوسته ای از آب طلا در حصار می گرفتشان و از تردیشان می کاست اضافه کردم

یادم آمد! همین دیروز کاشی ها را در گالری هنر منچستر دیدم. حدود سی کاشی از قرن نوزدهم میلادی کنار هم قرارگرفته بودند. این مجموعه تابلوی مستطیل شکلی را پدید میاورد که  طرح های قدیم ایرانی را یادآور می شد. شاید به همان دلیل آنها را در رویا جزئی از خانه قدیمی دیدم. چطور از پنج دری به دالن های تو در تو رسیدم، نمی دانم. آه! نزدیک بود ذرت های پخته را فراموش کنم. دوباره در یخچال را باز کردم. پله های مارپیچ و پرده های نفیس قلمکاری که جلوی همه درها آویزان بود را از خاطر گذراندم

 ذرت و نمک و فلفل را هم به معجون داخل تابه اضافه کردم. پرده قلمکاری را با احتیاط کنار زدم و به جمعی که در سکوت ایستاده بودند و به نقاشانی که سخت به خلق اثری بر بوم های مقابلشان مشغول بودند، پیوستم. دستم را پس کشیدم! پوست دستم در تماس با رنده آزرده شده بود.  انگشتم را پیش از یک معاینه سریع زیر آب گرفتم، مورد خاصی نبود. دایره اندیشه هایم را تنگ کردم و همه حواسم را به ماهی تابه محدود کردم.  رنگ قرمز و زرد  گوجه و فلفل دلمه ای، صدای آرام ناله تخم مرغ ها که یکی یکی به تابه اضافه می شدند و بوی دارچین و زعفران که در فضای اطراف اجاق گاز پراکنده شده بود، احساس رضایتی را در من برانگیخت

 کاش می دانستم آن نقاشان (که در میانشان بانویی هم بود) با آن جامه های قدیمیشان  چه کسانی بودند و چرا در آن دالن های متروک به نقاشی می پرداختند؟ آهسته از شخصی که کنارم ایستاده بود در مورد آنها سوال کردم ولی پاسخ  را به خاطر نمیاورم. همین قدر می دانم که پشت میزی نشسته بودم و نام مریم را در دفترچه ای می نوشتم تا بعدا در مورد او تحقیق کنم

 دلم می خواست بیشتر به تفکر در مورد رویای شب قبل می پرداختم، شاید می توانستم جزئیات بیشتری از آن را به خاطر بیاورم. ولی بوی نان تست شده و بخاری که از لیوان های چای بلند می شد زمان فراموشی رویا را حکم می کرد

 میز چیده شده صبحانه می توانست بهانه خوبی برای ایجاد وقفه در تماشای تلویزیون و نزدیک شدن زمان مرور درس ها برای بچه ها باشد


© All rights reserved

Friday, 2 November 2012

آغشته به باور تو ام

 به یقین رسیده ام
 یقینی مطلق
شاید از همین رو از خواب رو گردانده ام
می ترسم. می ترسم اگر از امروز ببرم
وقتی خورشید پنجه های زرینش را در تاریکی آسمان فرو برد
قلبم شک واپس زده اش را در روشنایی فردا
 باز یابد
و من از نو
مرعوب تردید شوم

29 اکتبر

© All rights reserved