Monday, 31 December 2012

Happy 2013

Only a few hours has left till the end of 2012 and start of the 2013. I have just got myself up from the bed, as I don't want to spend the final hours of the 2012 confined to a bed.
Firework has started somewhere near our house, and the sound of firework has put smile on my lips.

Happy 2013

تا پایان سال 2012 چند ساعتی بیشتر باقی نمانده سال 2012 میلادی بدون درد، غصه و مریضی نبوده. ولی این تنها خوبیها و خوشی ها نیست که آدم را می سازه: سختی ها، شکست ها و زمین خوردن ها هم جزئی از تجارب و آموخته های انسان میشن

چند نفر خیلی عزیز در سال 2012 بدنیا آمدند که برای همشون شادی و سلامتی آرزومندم. آنهایی هم که نیستند جاشون خیلی خالی خواهد بود. روحشون شاد
کتاب اولم به انگلیسی را در این سال به پایان رساندم و از این بابت خوشحالم. امیدوارم در 2013 بتوانم به چاپ برسونمش.  خواندن شاهنامه را در 2012 آغاز کردم.  سال 2012 سال باران های همیشگی، سالی که قرار بود دنیا بر طبق تقویم مایاها به پایان برسه رو به اتمامه و سال 2013 داره جای اونو میگیره
سالی پر از شادی، خوشی، موفقیت و آرامش برای همتون آرزومندم




© All rights reserved

Tuesday, 25 December 2012

یک آهنگ آرام

 در غوغای وحشت صدای او که می گوید "نترس" آرامم می کند 

© All rights reserved

Monday, 24 December 2012

Merry Christmas


Have a fantastic Christmas
and a prosperous New Year

کریسمس و سال نو پیشاپیش مبارک

© All rights reserved

Friday, 21 December 2012

فقط من دین دارم و بس

خیلی عجیبه که پیروان هر مذهب و فرقه ای فقط خودشان را برحق می دانند و بس
خیلی از این ایده ها که به بهشت و جهنم هم عقیده دارند، بهشت را فقط مخصوص هم فرقه ای های خود می دانند

 38 خرمگس، اتل لیلیان وینیچ، ترجمه خسرو همایون پور، انتشارات امیرکبیر، ص
"این دختری که دوستش داری، دختر کلیسای مقدس است؟"
" نه، یک دختر پروتستان است"
"یک مرتد؟"

+++

حالا که بحث کتاب خرمگس شد، بخشی دیگر از یک گفتگو در صفحه 99 را هم اضافه می کنم
".و اگر هم بخواهد قادر به اصلاح امور نیست. اصل نادرست است نه مش این و آن"
"کدام اصل؟ قدرت سیاسی پاپ؟"
"تنها همین؟ این جرئی از خطای کل است. اصل نادرست این است که هر مردی بتواند در بند کشیدن و آزاد ساختن، بر دیگری حاکم باشد. برقراری چنین رابطه ای میان دو نفر و همنوعانشان نادرست است"


© All rights reserved

خاطرات یلدا


تمام شب یک کوچولوی نازنین دورو برم می پلکید. گفتم برو با بچه ها بازی کن. ولی باز کنار من می ماند. بعد از مدتی گفت: خاله بذار کمکت کنم. منم کار خاصی نمی کردم ولی کمی از بلیت ها را دادم به او تا از دفترچه جدا کنه و بریزه توی جعبه. خاله گفتنش خیلی به دلم نشست اونم از کمک به من خیلی خوشحال به نظر می رسید
گمونم یک خواهرزاده نداشته پیدا کردم
:)

© All rights reserved

Wednesday, 19 December 2012

سرگیجه

 شب قبل از شب یلداست
امشب را به فال نیک می گیرم
و خودم را به فکری نه چندان معصومانه پای دیواری سبز مهمان می کنم
نمی دانم چرا تصور می کنم
یلدا پایان آشفتگی هاست

© All rights reserved

Monday, 17 December 2012

شاهنامه خوانی در منچستر - 8

در این قسمت دنباله مبارزه فریدون با ضحاک را خواندیم. نکاتی که برایم جالب بود یکی این بود که هنگامی که فریدون به کاخ ضحاک رسید و تاج و تخت او را گرفت پیشکار ضحاک به او خبر برد که چه نشسته ای کسی بجای تو فرود آمده ضحاک از قبول کردن این امر طفره می رفت و میلی به پیکار نداشت، شاید هم می ترسید. پیشکار وی گفت که این شخص حتی به شبستان تو هم راه یافته. ضحاک تا پای دو دختری که محبوب وی بودند در میان آمد به ناگهان برآشفت و سپاهی آراست. در تنگاتنگ جنگ، پنهانی به بام کاخ خود رفت. وقتی شهرناز را مشغول راز و نیاز با فریدون دید از جان خود و تاج و تخت فراموش کرد و به قصد کشتن شهرناز به ایوان فرود آمد ولی فریدون با گرز بر سر او زد. البته وی را نکشت و نهایتا مخفیانه به غاری در البرز برد و در آنجا به غل و زنجیرش کشید. بدین گونه سرزمین را از دست ستم ضحاک رهانید ولی با جان و ملت ملتی که بر آن پیروز شده بود کاری نداشت و بدون برداشتن غنائم و به سرعت شهر را ترک کرد و به دیار خود بازگشت

خروشی برآمد از آن آتشکده   که بر تخت اگر شاه باشد دده
همه پیر و برنا فرمان بریم    یکایک زگفتار او نگذریم
نخواهیم برگاه ضحاک را     مران اژدهاخیم ناپاک را
+++
دمادم برون رفت لشکر زشهر     وزان شهر نایافته هیچ بهر
+++
بیا تا جهان را به بد نسپریم      به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار      همان به که نیکی بود پادگار
+++
سخن ماند از تو همی یادگار     سخن را چنین خوارمایه مدار
+++
فریدون فرخ فرشته نبود       زمشک و ز انبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی    تو داد و دهش کن فریدون تویی


لغاتی که آموختم
آبزن = تشتی فلزی که دارو و آب گرم را در آن ریزد و بیمار را در آن نشانند
مسمار = میخ آهنین و زنجیر و هر چیزی که با آن کسی را سخت ببندند



قسمت های قبلی
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2012/11/blog-post_6.html
© All rights reserved

Friday, 14 December 2012

از جمله بازندگان

نیمه پایانی پاییز همیشه یکی از سخت ترین روزهای سال بوده. امسال هم استثنا نیست. در این دوران باورم می شود که خوشبختی چیزی نیست که بشود به دنبالش رفت و در پی یافتنش شتافت. خوشبختی امری است از پیش رقم زده شده یا نشده.  تاسی است که بنام تو ریخته شده، شماره ای که میاید فقط و فقط شانس است ... همه چیز به قماری بسته است

© All rights reserved

Wednesday, 12 December 2012

12/12/12

What a day!
 The Sakharov Prize was awarded to lawyer Nasrin Sotoudeh and film director Jafar Panahi from Iran
read more: http://www.europarl.europa.eu/news/en/pressroom/content/20121207IPR04404/html/2012-Sakharov-Prize-a-cry-for-justice-and-freedom-in-Iran

امروز تاریخ عجیب بود، دوازدهم ماه دوازدهم از سال دوهزارو دوازده

به کتابخانه جان رایلندز سری زدیم
عجیب این بود که ساعت دوتا از سالن ها دقیقا روی دوازده خوابیده بود

راستی امروز موفق شدم تا یک دوست مجازی را از نزدیک ببینم

جعفر پناهی،"فیلمساز ایرانی و نسرین ستوده، فعال حقوق بشر زندانی جایزه سال ۲۰۱۲ ساخاروف را که یک جایزه حقوق بشری است، به خود اختصاص دادند"
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2012/10/121026_l06_panahi_sotoodeh_sakharov_prize.shtml


© All rights reserved

Iranian Art & Culture in Manchester

سایت جدید کانون فرهنگی و هنری ایرانیان منچستر
http://www.arian.cc/

© All rights reserved

Monday, 10 December 2012

شاهنامه خوانی در منچستر - 7

در این قسمت دنباله داستان فریدون و ضحاک را خواندیم. داستان به آنجا رسیده بود که فریدون برای اینکه پدرش را بشناسد به پیش مادر می رود و او هم جریان کشته شدن آبتین (پدر فریدون) را به او می گوید. فریدون برای انتفام خون پدر می خواهد به جنگ ضحاک برود ولی فرانک (مادرش) وی را برحذر می دارد و می گوید که مبادا الان به چنین کاری اقدام کنی که او لشکری عظیم در اختیار دارد و ترا از پای درمیاورد
از طرف دیگر ضحاک هنوز ازجانب فریدون نگران بود و برای چاره جویی جمعیتی را خواند و به همه گفت که به عدالت من گواهی دهید جمعی از ترس و جمعی هم که پای همان سفره نشسته بودند مشغول امضا کردن شدند
در همان موقع سرو صدای دادخواهی در بارگاه ضحاک بلند شد. مشخص شد که کاوه به دادخواهی آمده تا فرزندش را که برای خوراک ماران روی دوش ضحاک آورده بودند نجات دهد. چون فرزندش را بدو برگرداندند از او خواستند تا گواهی دهد که ضحاک عادل است. ولی کاوه سرباز می زند و با عصبانیت از بارگاه خارج میشود
یکی بی زیان مرد آهنگرم
 زشاه آتش آید همی بر سرم  
تو شاهی و گر اژدها پیکری
بباید بدین داستان داوری
که گر هفت کشور به شاهی تراست
چرا رنج و سختی همه بهر ماست

ضحاک از چرم پرچمی می سازد و در جستجوی فریدون بپا می خیزد. مردم هم بدنبال وی راه میافتند. به فریدون می پیوندند و به سمت کاخ ضحاک می شتابند ولی ضحاک به هندوستان گریخته



لغاتی که یاد گرفتم
غو = فریاد، خروش
پرگار = بخت و اقبال
دژم = افسرده، خشمناک

قسمت های قبلی
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2012/11/blog-post_6.html

© All rights reserved

Saturday, 8 December 2012

سیاه

اصلا نمی فهمم چرا باید دولت ها زندانی سیاسی داشته باشند مگه قراره که همه با هر رژیمی که در کشوری روی کار آمد موافق باشند
نمی خواهند، مگه زوره. این دیگه زندان و شکنجه و اعدام نداره
دولت مردان هم بهتره حساب پاکی را پیشه کنند بجای نسل کشی هر کسی که صداش درمیاد

با آرزوی هر چه سریع تر آزادی زندانیان سیاسی در همه دنیا

آنهایی که همسن و سال من و یا بزرگتر از من هستند حتما یادشونه! سال 1357  وقتی ملت زندانی های سیاسی را از زندان اوین آزاد می کردند و دور گردن هر کدومشان یک حلقه گل می انداختند. چه زیبا بود سرزمینی بدون زندانیان سیاسی
روزهای انقلاب  یکی از پرشورترین شعارها این بود
زندانی سیاسی آزاد باید گردد
یادتونه؟

© All rights reserved

Friday, 7 December 2012

وای بر مسئولین کم فروش

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2012/12/121205_l23_iran_fire_school_azarbayjan_iran.shtml

در کمال تاسف باز هم شاهد یک آتش سوزی دیگر در یکی از مدارس ایران بودیم. فاجعه ای دیگر که طبق معمول هیچ درسی از آن گرفته نشد و هیچ مقام مسئولی ککش هم نگزید. به این باور رسیده ام که معنی کلمه مقام مسئول در فرهنگ رایج درست نیست.  شاید باید غلط مصطلح  "مسئول" را بهتر معنی کرد. امروزه گویا مسئول یعنی کسی که حضورش لرزه بر اندام زیردستان و کسانی که وی مسئول آنها قرار داده شده بیندازد. اوست که اجازه دارد از اموال مردم تا هرچقدر خودش صلاح بدانند در هر راهی بجز حفظ امنیت و آسایش کسانی که مسئول آنهاست خرج کند

نمی دانم دیگر چه باید گفت ولی فرصت مناسبی است که از اهمیت ایمنی صحبت کرد بگذریم از این سوال که آیا آقایان وزرا و دستیارانشان از چنین وسائل گرمازا در منازل خود و یا مدارس آقازادگانشان استفاده می کنند یا نه؟ ولی باید در مدرسه ای که برای گرم کردنش از بخاری استفاده می شده شیوه مشخصی برای مقابله با خطر آتش سوزی بخاری های نفت سوز از پیش اعلام شده باشد. چرا به احتمال خطر آتش سوزی و راه های جلوگیری و در صورت وقوع ان راههای فرار اضطراری از قبل پرداخته نشده 
البته گویا این رسم ماست، یادم میاید چند سال پیش در فرودگاه مشهد وقتی عده زیادی برای سوارشدن به هواپیما وارد سالن انتظار شدیم. خودم را داخل اتاقی شیشه ای تقریبا محبوس دیدم. تنها راه خروج یک در بود (از آنجا به فضای باز بیرون و نهایتا  به هواپیما سوار می شدیم) که آنهم با ققل و زنجیر بسته شده بود. با خودم گفتم طراح این سالن کیست که حتی در گذاشتن یک در خروج اضطراری هم چنین امساک ورزیده

اینهم چند خطی که از وبسایتی وابسته به دولت ایران کپی کردم. فقط می خواهم به ناشران این سایت بگویم: کم فروشی فقط در تعیین وزن سیب و انگور نیست

«وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمِیزانَ أَلَّا تَطْغَوْا فِی الْمِیزانِ؛


ترجمه:خداوند آسمان را برافراشت و میزان و حساب در همه چیز گذاشت، تا شما در وزن و حساب تعدى و طغیان نكنید» (سوره رحمن آیه 7 و 8).

اشاره به اینكه مساله رعایت عدالت در كیل و وزن مساله كوچك و كم اهمیتى نیست، بلكه جزئى از اصل عدالت و نظم است كه حاكم بر سراسر هستى است. در جایى دیگر با لحنى شدید و تهدید آمیز مى گوید:

« وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ الَّذِینَ إِذَا اكْتالُوا عَلَى النَّاسِ یَسْتَوْفُونَ، وَ إِذا كالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ، أَ لا یَظُنُّ أُولئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ لِیَوْمٍ عَظِیمٍ؛

واى بر كم فروشان! آنها كه به هنگام خرید، حق خود را بطور كامل مى گیرند، و به هنگام فروش از كیل و وزن كم مى گذارند، آیا آنها گمان نمى كنند كه در روز عظیمى برانگیخته خواهند شد، روز رستاخیز در دادگاه عدل خدا» (سوره مطففین آیات 1- 4). 
http://www.rasekhoon.net/article/show-7599.aspx

© All rights reserved

Tuesday, 4 December 2012

That's life


Life can sometimes be nothing more than a broken record; it doesn't need to make sense at all.

© All rights reserved

Monday, 3 December 2012

Sunday, 2 December 2012

هنر زن بودن، دکتر علی پریور

هنر زن بودن، دکتر علی پریور، شرکت سهامی انتشار، 1347

کتاب را فقط به خاطر عنوان آن از میان کتاب های کتابخانه انتخاب کردم. وقتی که به قصد خواندن کتاب آنرا ورق زدم، اولین واکنشم شوک و ناباوری در مورد طرز تفکر نویسنده بود.  ممکن است با خود فکر کنید که: اولا چطور از همان دقایق اول طرز تفکر  نویسنده اینچنین قاطعانه برایم مشخص شد؟ دوما  نویسنده هم انسانی است و مانند همه آدمها و حق دارد که تابع طرز تفکر و بینش خاص خود باشد. چرا طرز فکر این نویسنده اینقدر برایم مهم بوده؟ اجازه بدهید که با پاسخ پرسش دوم آغاز کنم. درست است که هر نویسنده ای بینش و ایدئولوژی خود را داراست ولی هیچ علاقه ای به خواندن تفکراتی که بر پایه تعصب باشد ندارم 

 حال بپردازیم به پاسخ سوال اول
 در اولین صفحه (بعد از صفحه تقدیمی) که نام کتاب، نویسنده و ناشر در آن درج شده، بر خلاف روی جلد عنوان کامل ذکر شده بود. هنر زن بودن: زن یا مرد کدام مقصرند

در ابتدا از اینکه قرار بود نگارنده کتاب به وضوح انگشت اتهام را به سوی مرد و یا زن به عنوان مقصر کلی در ناسازگاری های خانوادگی نشانه رود تعجب زده شدم. چراکه اولا چطور میشد که در این مورد یک قضاوت کلی داشت و در همه مناسبات یک نفر را مقصر دانست. در ثانی مانند هر ارتباط دیگری همواره یکی از طرفین نمی تواند به تنهایی مسئول پیروزی و یا شکست باشد. به قول انگلیسی ها

It takes two to tango

  در صفحه بعد  به این مطلب برخوردم: "این کتاب حاوی سلسله مقالاتی است که دربارۀ علل ناسازگاریهای خانوادگی و راه علاج آن نگاشته شده و زن و مرد را در راه حل اینگونه اختلافات راهنمائی می کند." پس هدف فقط نام بردن مقصر نبوده و قرار بود که راه حل هایی نیز عنوان شود. که خب امری مثبت بود

در صفحه بعدی این متن درج شده بود:  "زن واقعی بودن صد بار به مرد ناقص و واجب الرعایه بودن برتری دارد." (بنا به لغت نامه دهخدا واجب الرعایه به کسی گفته میشده که مستحق رعایت و اعانت بوده). البته نگارنده مشخص نگرده بود که این گفته از کیست و این نوع مقایسه چه چیزی را می رساند. آیا منظور این بوده که زن مقام و مرتبه ای کمتر از مرد دارد ولی چنانچه نقصی در مرد باشد زن (البته به شرط کامل بودن) بر او برتری میابد 

 این همه که در بالا شرح داده شده قبل از فهرست مندرجات کتاب است. پس فکر کردم که این کتاب نمی تواند خالی از بدبینی و کینه جویی نسبت به جنس زن باشد. از آنجا که اهل اتلاف وقت نیستم، در صدد برامدم که کتاب را نخوانده به کتابخانه برگردانم. ولی بعد از کمی تامل از این پیش داوری پشیمان شدم. تصمیم گرفتم که برداشت اولیه ام از کتاب را فراموش کنم و کتاب را بخوانم

حال با من همراه شوید تا با هم این کتاب را بخوانیم. در مقدمه ص 9 در مورد علت نگارش کتاب اینگونه می خوانیم (مطالبی که در کتاب ملاحطه می کنید مجموعه سلسله مقالاتی است که در این باره نگاشته شده و حرمت زن را آنطور که لازم است نشان داده..." خب پس بنا به نوشته خود نگارنده حرمت زن آنگونه که لازمست نشان داده شده و نه آنگونه که هست. هر چند که در صفحه  12 همان مقدمه نگارنده اینطور می نویسد: " منظور اصلی هدف این کتاب تجلیل مقام زن و بخصوث تثبیت آنست. کمی پیش میروم تا حد لازم برای حرمت زن و را بشناسم و با نحوۀ تثبیت مقام زن آشنا شوم

ص 4 از متن اصلی: "... از نظر من اینهمه جنگ و جدال و ناسازگاری زناشوئیکه امروز نه در کشور ما بلکه در تمام دنیا روز افزون است و اغلب بجدائی می کشد و کودکان یتیم را در دنیای بی انتها یکه و تنها رها می کند بیشتر بعلت اینگونه تغییرات خلق و خوست که در اثر محیط نامناسب در زنان بوجود آمده است..."  تعبیر این جمله با خود شما... " به نظر من بمادرانی که خود را وظیفه دار تربیت فرزندانشان نمی شناسند و آنان را برای جلب منفعت خود رها می کنند باید بنظر جنایتکارانی نگریست که جنایت خود را با کمال دقت ... انجام می دهند و بخصوص باید جواز مادری را از دست آنان گرفت و بدست زن لایقتری سپرد..." وقتی به این قسمت رسیدم بسیار خوشحال شدم که جناب نگارنده در کار تحقیق پیش رفته اند و قضاوت را پیشه خود نساخته اند. بگذریم. باید کمی به عقب برمی گشتم تا به خودم یاداوری کنم این جانیان چگونه زنانی هستند 

ص14 "اگر مادری بعلل پوچ و بی معنی فرزندان خود را رها کند یا باستناد عشق و عشقبازی یا رفع عقده های روحی به تجدید فراش پردازد مثل اینست که از انجام دستور طبیعت و کودکان خود را در این دنیای بی انتها بیکس و تنها رها ساخته..." خب گویا در اینجا قصد زن از تجدید فراش به گونه ای تعصب آلود خلاصه شده و گویا این زنان تجدبد فراش یافته همان جنایتکارانی هستند که در صفحات بعدی از آنان نام برده می شود. .نمی دانم این درک من از نوشته درست است یا نه؟ باید به خواندن ادامه دهم

در صفحه 25 نگارنده با اشاره به نقش زنان در خانواده می پرسد: "اینهمه ریاست برای شما زنان کافی نیست؟ برای آنکه منظور نگارنده را از ریاست بدانیم به شرح خود ایشان در صفحه ماقبل اشاره می کنم. "... منزل با پول شوهر تان ولی طبق دلخواه شما انتخاب شده و با سلیقه شما تزئین یافته است، لباس و خوراک و پوشاک شما و شوهر و کودکانتان همه با سلیقه شما تهیه شده. رفت و آمد مهمانان و دید و بازدیدهای فامیلی همه با پول شوهرتان ولی طبق دلخواه شما انجام می گیرد. تنها شاید نام شوهرتان روی در نوشته شده و او در حقیقت مردی مسئول است که کلیه حوائج شما و فرزندانتان را بنحو احست فراهم می سازد تا خود نیز بر این خوان نعمت آسوده روزگار بگذراند...." عوامل مالی یکی از راه هایی است که به وسیله آن از زنان بهره برداری می شود به همین دلیل زنی که کار می کند و درآمد به خانه میاورد کمتر زیر تسلط شوهر سلطه جو به خاطر علل مادی قرار می گیرد. در ضمن  "پول شوهر را خرج کردن" دلیل ریاست نیست چه هیچ مستخدمی از اموال شخصی خود استفاده نمی کند و اتکا به اموال ارباب برای خرج خانه ارباب دارد. جالب آنکه نگارنده در اشاره به اینکه مرد خرج خانه را تقبل می کند، می نویسد: "خرج خانه و فرزندانتان". در اینجا منتی بر سر زن است و بچه ها به تنهایی فرزندان زن هستند  و پدر نه که مسئولیتی در قبال بچه ها داشته باشد، نه! ولی از سر ترحم  برای فرزندان  پوشاک تهیه می نماید. وه چه خوسبخت است این مادر که فرزندانش اینگونه مورد حمایت "مردی مسئول" هستند 

در بخشی دیگر می خوانیم که: "بنظر من زنانی که از شوهر خود شکایت دارند باید اول قدری بخود آیند و علت بی مهری شوهر را در اعمال خود جستجوکنند..." خب پس معلوم شد که تقصیرکار کیست. دیگرحتی لزومی به دادگاه و محکمه هم نیست و همه ما مدیون این قضاوت تیزهوشانه ایشان هستیم

ص 26 "... زنانی که خود در خارج مشغول کارند با اینکه هنوز مسئولیت های عمده ندارند..." این هم پیش فرضی دیگر از جانب نویسنده است و هزاران زن که به عنوان معلم و دکتر و مهندس و پرستار و محقق و آشپز و غیره مشغول  به کار هستند جز مسئولیت هایی غیر عمده ندارند. اصولا شغلشان مهم نیست که چیست، به خاطر زن بودند نمی توانند مسئولیتی عمده داشته باشند

ص33 "... بیهوده نیست که من مادر را حقیقتا رئیس دنیا می شمارم و او را همشان ملائک میشناسم..." قابل توجه است که ارزش زن شاید در مادر شدن به کمال برسد ولی در مادر بودن خلاصه نمی شود. در ثانی زن انسان است و نه از جنس ملائک در چنین لفافه گویی است که خیلی ها مکارانه لبه تیز دشنه تبعیض  را بر پیکر زن فرود میاودند و از قبول اینکه زنان با مردان از نظر حقوقی و قانونی  برابرند دوری می جویند

ص 34"... در زمان قدیم بعلت نادانی اکثریت مردم و عدم اطلاع از دانش روانشناسی و دیگر شوون علمی، فرد ایرانی در بردگی بسر میبرد ..." لازم دانستم در اینجا پرانتزی باز کنم و یادآورد شدم که زنان نه تنها در ایران باستان برده نبودند بلکه بر  پایه لیاقت های فردی خود به مقام های والایی نیز در جامعه رسیده بودند. اشاره به افسران زن در ارتش هخامنشیان دارم

 تا اینجا از نکاتی گفتم که چندان برایم گوارا نبود، ولی از قدیم گفته اند که: عیبش گفتی حسنش نیز بگو. بنابر این به عنوان مثال به دو نمونه اشاره می کنم که مطالب منصفانه تری درج شده مثلا در صفحه 36 نویسنده اقرار می کند که در مورد بررسی برخی از نابسامانی ها اشکال در تربیت و تعلیم هر دو جنس است و در صفحه 39  به این موضوع که بین زن و مرد فرق نیست اشاره دارد 

 رویهم رفته از انتخاب این کتاب و صرف وقت برای خواندن آن پیشمانم ولی خواندن آنرا به دیگران توصیه می کنم تا بدانند چه راه درازی داریم تا رسیدن به کمی انصاف

کسی چه م می داند شاید هم برداشت بنده کاملا اشتباه است و نیاز به اصلاح دارد، پس لطفا چنانچه تصمیم به خواندن کتاب کردید، بعد از خواندن آن دیدگاه خود را با منهم در میان بگذارید


© All rights reserved

Monday, 26 November 2012

شاهنامه خوانی در منچستر - 6

امروز از پادشاهی ضحاک و ابتدای داستان فریدون خواندیم. نحوه شرح فردوسی از دوران اختناق و اشاره به صفات حکمرانان خودکامه فوق العاده است: گرچه شاهنامه روایتی است که هزار سال پیش نوشته شده ولی انگار برای عصر ما و همین امروز نوشته شده. به راستی که تاریخ تکرار می شود

ضحاک به پادشاهی رسیده و خدمه او هر روز از مغز جوانان خوراک برای مارهای روی دوش ضحاک تهیه می کنند. دوران استبداد به زیبایی و فقط در سه بیت نوصیف شده  

نهان گشت کردار فرزانگان    پراکنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد، جادویی ارجمند   نهان راستی، آشکارا گزند
شد بر بدی دست دیوان دراز   به نیکی نبودی سخن جر براز  

++++

ندانست خود جز بد آموختن   جز از کشتن و غارت و سوختن
بدین بود بنیاد ضحاک شوم   جهان شد مرورا چو یک مهره موم

ارمایل و گرملایل دو نفر بودند که آشپزی آموختند و در دربار ضحاک رخنه کردند و به کار در آشپزخانه مشغول شدند بدین ترتیب از هر دو جوانی که برای کشتن به آشپزخانه میاوردند، یکی را نجات می دادند و بجای مغز وی مغز گوسفندی را با مغز جوان دیگر قاطی می کردند 

شهرناز و ارنواز دو خواهر از خاندان جمشید بودند که به دربار ضحاک میاورند و به او می سپارند. شبی که ضحاک در کنار ارنواز خواب بوده، خوابی پریشان می بیند و هراسان بلند می شود. ارنواز می گوید نترس، تو می توانی موبدان را بخوانی تا خواب را برایت معنی کنند و سپس چاره ای بیندیشی. وقتی یکی از موبدان خواب را تعبیر می کند که فریدون نامی بدنیا میاید و تو را با گرزی به شکل کله گاو می کشد ضحاک می پرسد چرا از من اینقدر کینه دارد. گویا به رسم دژخیمان تاریخ بر جور خود آگاه نیست! و بجای اصلاح منش خود در پی فریدون برمی خیزد تا او را بکشد

بدو گفت ضحاک ناپاک دین   چرا بنددم چیست از منش کین
دلاور بدو گفت: اگر بخردی   کسی بی بهانه نسازد بدی  


© All rights reserved

قسمت های قبلی
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2012/11/blog-post_6.html

Sunday, 25 November 2012

تقلید

هیچ ... نیازی به تفکر نیست، سوال هایت را از من بپرس و جز به نشخوار جواب های تکراری من مکوش
 خداوند به تو عقل داد ولی از آن استفاده نکن. تلاش کن تا بدانچه من می جویم، من می خواهم و من به دنبالش هستم برسی. فرمانبردار من باش و به من اعتماد کن، پیرو خط من باش که من بهتر از میلیون ها انسان فکر می کنم، مقام من والاست به میمنت گمراه کردن مردم ساده لوح  و کاشتن بذر جهل، روزگار را غرق در لهو و لعب ولی زیر نقاب تقوا می گذرانم. اصطکاک منافع من با آنچه تو را بدان می خوانم مهم نیست. هیچ به آن فکر نکن. فقط به اقتضای خواست من عمل کن و به شیوه من خو بگیر، چراکه ماده خاکستری مغزت جز تلخکامی به بار نمی آورد و جز وزنه ای که محکوم به حمل آنی، نخواهد بود. دارای قدرت تفکر بودن همواره سرخورده ات خواهد کرد. پس همه افکار را واپس بزن، چرا که فکر جز مسموم کردن روحت حاصلی دیگر ندارد 
تسلیم شو. تو در محاصره قدرت من  هستی." ابلیس

© All rights reserved

Saturday, 24 November 2012

Coming to "The End" part

The first draft of my second book is now complete 
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2012/01/my-second-book.html

حکایتی بود و قصه ها داشت پر غصه ولی زنده ام نگه داشت، تکه چوبی شناور بود بر اقیانوس پر تلاطم غم  


© All rights reserved

Friday, 23 November 2012

سپاس

دیشب صدای پای بیماری در خانه می پیچید
تا صبح به  خس خس نفس ها گوش سپردم
صبح همه چیز بهتر بود

© All rights reserved

Thursday, 22 November 2012

LOVE season


Bramhall, Cheshire, UK
 
گمونم عشق فقط یک فصل داشته باشه

© All rights reserved

کم پیدا

هر چی درد بیشتر، درمان نادرتر 
به قول دوستی درد را از هرطرف که بخوانی همون درد میشه
اما تا حالا فکر کردین که درمان برعکسش میشه نامرد
و البته برعکس نامرد میشه درمان
 عجیبه، نه؟


© All rights reserved

Tuesday, 20 November 2012

آنقدر خسته ام که نوشته هایم هم بی معنی اند


ا
ش
ک

تنها دو کلمه معنی دار میشه با این 3 حرف نوشت: کاش و اشک
اینو الان کشف کردم

رابطه از این عمیق تر



© All rights reserved

اینگونه بیاموزیم

یکی از مباحثی که در برنامه کاری تدریسم در دانشگاه جای خاصی برای خودش داشت، امر یادگیری دانشجویان بود: چگونه خواندن مقالات علمی، ارزیابی و یادگیری آنها. امشب فرصتی پیش آمد و مادرم از خاطرات خود تعریف کرد. یکی از این خاطرات مربوط به نحوه یادگیری درسی بود که در دوران دبیرستان آموخته بودند: اسامی کشورهای مستعمره فرانسه _ الجزیره، مراکش، تونس، صحرا و ماداگاسکار. جالب اینجاست که این درس مربوط به بیشتر از پنجاه سال پیش می شد ولی او هنوز آنرا به وضوح خاطر داشت

نحوه به خاطر سپردن این اسامی در گفتگویی دو نفره خلاصه میشد

الجزیره
بله
مرا کشت
کی
تونس
کجا
تو صحرا
فحشش بده
ماداگاسکار

:)

یادم آمد که ما هم در درس زمین شناسی چرخه تغییرات سنگ ها را می خواندیدم و نمایش کوتاهی برای یادگیری اسم برخی از این سنگ ها داشتیم. مثلا الوین که به سرپانتین و سپس به تالک تبدیل میشد، اینگونه در خاطر ما ماند. یکی پادشاه بود و مقام شوالیه ای را به دیگران اهدا می کرد در ضمن این مراسم پادشاه می گفت: الوین سرپانتین تالک من به شما مقام شوالیه ای اهدا می کنم

:)

اگه شما هم خاطراتی اینگونه دارید ممنون میشوم با من هم شریک شوید



© All rights reserved

فال حافظ

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم

خم می دیدم و خون در دل و پا در گل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق

مفتی عقل درین مسئله لا یعقل بود

Monday, 19 November 2012

شاهنامه خوانی در منچستر - 5

مرداس پادشاهی دادگر بود، ابلیس بر پسر وی (ضحاک) وارد می شود و پیشنهاد می کند که چاهی سر راه پدرش بکند تا وی وقتی که برای نیایش صبحگاهی به باغ می رود در آن بیفتد. ضحاک اطاعت می کند و سرانجام به پادشاهی میرسد. برای بار دوم ابلیس بر ضحاک ظاهر می شود و در قالب آشپر انواع غذاها و خورش های گوشتی را برای وی آماده می کند. ضحاک که خیلی از او راضی بود گفت هر آرزویی داری بمن بگو تا برآورده کنم. آشپز گفت تنها آرزوی من بوسیدن شانه های شماست. ضحاک قبول کرد، به محض اینکه ابلیس شانه های ضحاک را بوسید دو مار بر شانه های ضحاک سبز شد. هر چه چاره جستند فایده نداشت، حتی وقتی مارها را بریدند دوباره سبز شدند. برای بار سوم ابلیس در ظاهر پزشکی ظاهر شد و پیشنهاد داد تا که تنها راه درمان آنها اینست که هر روز از مغز جوانان به آنها بدهند تا آرام بگیرند


نگر تا که ابلیس ازین گفت وگوی
چه کردوچه خواست اندرین جستجوی

مگر تا یکی چاره سازد نهان
که پردخته گردد ز مردم جهان

از آن پس برآمد ز ایران خروش
پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش

سیه گشت رخشنده روز سپید
گسستند پیوند از جمشید

برو تیره شد فره ی ایزدی
به کژی گرایید و نابخردی



لغاتی که آموختم
بیوراسپ = دارای ده هزار اسب، نام ضحاک
خوالیگر = آشپز
سگالش = اندیشیدن

قسمت های قبلی
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2012/11/blog-post_6.html

© All rights reserved

Sunday, 18 November 2012

یک بار کمه، دوبار غمه

بچه که بود هر وقت کارتون پینوکیو را می دید، از ساده لوحی این عروسک چوبی که همیشه گول روباه مکار و گربه نره را می خورد، لجش می گرفت. حالا که بزرگ شده می بیند که در فریفته شدن از پینوکیو هم بدتر است. راحت اعتماد می کند و باز هم همان داستان پشت خالی شدن ها و زمین خوردن ها! باز تا کی بتواند خودش را دوباره پیدا کند و تکه های خرد شده اعتماد را با جاروی زمان و خاک انداز بخشش جمع. البته نه اینکه از گذشته چیزی نیاموخته باشد، نه! ولی به دادن شانس دوباره اعتقاد دارد. شاید هم عیب کارش در همین جاست


© All rights reserved

باز هم کشتار در نوار غزه


Images arriving from Gaza are heartbreaking. How long must this go on?

© All rights reserved

Saturday, 17 November 2012

مرگ شاید که بالندگی زندگی است

 نقش سختی در جلوه بخشیدن به خوشی را منکر نیستم، ولی بیشتر باور دارم که سختی موثرترین معجون برای قبول مرگ است. چرا که بد مرگ را به ما آموخته اند: جز وحشت از پذیرش آن و حق زجه زدن پس از حضورش را یادمان نداده اند. پس خود مجبورم که از پایه بیاموزمش
گاه بی دلیل از مرگ می گریزم  حتی هنگامی که با قدم های پرتردید به سویش می شتابم. گاه غرقاب عدم می خوانمش حتی وقتی که مایه تسکین است. جذبه انکارناپذیرش هر عصیانی برعلیه خود را عاقبت در قالب تسلیم می گنجاند ولی باز هم  سودازده انکارش می کنم. هیج قدرتی بر او راجح نیست، ولی به میمنت حضورش آذین نمی بندم

نه! وجود مرگ هیچ ملولم نمی کند ولی کنجکاوی در تجربه  مرگ  را خیلی هم گستاخانه نمی دانم



© All rights reserved

Thursday, 15 November 2012

ملوس

 در پناه آفتابی پاییزی روی ایوان با هم صبحانه خوردیم. از زردی برگهایی که کف حیاط را پوشانده بودند و سوز بی جان هوا  نترسیدم. فقط به لیوان چایم نگریستم . همه رنگ بود و عطر. کسی در گوشم زمزمه می کرد: خوشبختی حس لحظه ای معمولی به شیوه ای متفاوت است 

© All rights reserved

Wednesday, 14 November 2012

وه چه سرمستم امروز

.خوشا به وقتی که در کمرکش دردهای ممتد و مزمن روح و جان، لحظه ای وقفه بیفتد

تقدیر گرامی ممنون که امروز "قفس را به باغ" بردی

© All rights reserved

Monday, 12 November 2012

شاهنامه خوانی در منچستر - 2

در این جلسه دوران اول پادشاهی جمشید را خواندیم. کسی که در ابتدا از روی عدل و داد فرمانروایی کرد و به همه اوضاع کشور رسیدگی. ولی بعدها منش وی تغییر یافت

جمشید کار را از رسیدگی به ابزار و الات جنگی و البسه رزم آغاز کرد، بافت جامه از ابریشم و خز، ساخت خشت از ترکیب آب و خاک و ساختمان سازی،  گرد آوردی گوهرهای ناب و جمع آوری انواع مشک و گلاب و عود نیز در دوران وی پا گرفت
جمشید مردم را به چهار طبقه تقسیم کرد و برای هر یک حد و مرزی قائل شد
کاتوزیان (پرستندگان؟)، نیساریان (جنگجویان)، بسودی (کشاورزان) و اهتوخوشی (پیشه وران) چهار طبقه مردم بودند
البته گفته می شود که اسامی ذکر شده چیزی نبوده که فردوسی بکار برده. کاتوزیان در اصل آموزیدن بوده ار فعل آموختن به  معنی آموزگار ... بحث کمی پیجیده میشود

پس از آن جمشید به تخت کیانی نشست. این همان مرحله منی کردن و غیر از خود در جهان چیزی و کسی را ندیدن بود


هنر در جهان از من آمد پدید     چو من نامور تخت شاهی ندید
 جهان را به خوبی من آراستم    چنان است گیتی کجا خواستم  
خور و خواب و آرامتان از منست    همان کوشش و کامتان از منست
بزرگی و دیهیم شاهی مراست     که گوید که جز من کسی پادشاست


لغاتی که یاد گرفتم
 بیجاده = گوهری سرخ رنگ شبیه یاقوت
پیغاره = سرزنش




قسمت های قبلی
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2012/11/blog-post_6.html

© All rights reserved

Saturday, 10 November 2012

An interview with John Siddique

There are people that I have met, but forgotten. And there are people whom are difficult to forget. John is one of the latter groups.

Below is one of his interviews.
http://www.godisinthetvzine.co.uk/2012/10/09/interview-john-siddique/


Wednesday, 7 November 2012

فرصت های داده نشده

 انتظار طولانی زیر باران، رطوبت را حتی تا مغز استخوان رسوخ داده بود 

رز سرخ وسط دسته گل همراهش زیر باران پژمرده شده بود و دیگر رایحه مست کننده خود را به اطراف نمی افشاند. با این حال باز هم منتظر شد، برای کمتر حس کردن سرما شروع به قدم زدن در امتداد کوچه کرد. بارها و بارها از جلوی کنتور آبی که از سطح زمین بالاتر آمده بود رد شد. هر باز چشمانش را بست و سخت آرزو کرد تا وقتی دوباره جلو خانۀ او می رسد، برگشته باشد. ولی مکرر مجبور شد که پایش را با احتیاط از بالای کنتور عبور دهد و باز هم آرزو کند

کم کم هوا رو به تاریکی می گذاشت. هر جا که بود تا الان باید به خانه بر می گشت. ناگهان بند دلش پاره شد، نگران شد و تشویش در او جان گرفت. مبادا...! نه، نه، حتی احتمال آنرا هم نمی توانست بدهد. دیگر سرما را نفهمید و باران را ندید. باید خبری از او میافت. تصمیم گرفت به خانه دوست او که در همان نزدیکی ها بود سری بزند. یقه کتش را کمی بالاتر کشید. خیسی لبه یقه به جانش هجوم آورد، اهمیت نداد و با قدم های تند به راه افتاد

  نزدیکی های خانه دوست او همین طور که از جلو پیتزا فروشی رد می شد تصویری را از گوشه چشم دید،  ایستاد! نگاه کرد، باورش نمی شد . نزدیک تر رفت، دست هایش را به شیشه پیتزافروشی چسباند و پیشانیش را بر دستانش تکیه داد. او را دید که پشت میزی نشسته و کیک تولدش را می برد.  دوستانش که تمام صندلی های اطراف میز را اشغال کرده بودند می خندیدند و بشقاب های برش کیک را دست به دست می کردند

از شیشه باران زده فاصله گرفت و دسته گل را به گوشه ای انداخت. صبح زود عازم بود. تازه فهمید چه آسان فرصت تبریک تولد و خداحافظی را باخته بود. کمی سرگردان در خیابان راه رفت و دوباره به جلوی پیتزا فروشی برگشت. پشت تیر چراغ برقی پناه گرفت و از دور به صورت او که با تاریک تر شدن هوا در تلالو چراغ های پیتزا فروشی واضح تر می درخشید خیره شد

به ندای تولدت مبارک که با صدای بلندی گفت عابری به سمت او نیم نگاهی انداخت، اخمی کرد و با عجله گذشت




© All rights reserved

Alas!

همه حرف من امروز این است: آه

© All rights reserved

Tuesday, 6 November 2012

شاهنامه خوانی در منچستر - 1

حدود هزار سال پیش ابرمرد فرهنگ و هنر ایران زمین ابوالقاسم فردوسی گوشه هایی از معرفت و تاریخ اساطیری نیاکانمان را به نظم کشید و اکنون بعد از گذشت یک هزاره از خلق این اثر، جمعی در منچستر (انگلستان) گرد هم آمده ایم تا این شاهکار هنری و ادبی ایران زمین را با هم مرور کنیم و از آن پند بگیریم. در اینجا قصد دارم که چکیده ای از آنچه در هر جلسه میاموزم را ثبت کنم

برای این جلسات از چند نسخه مختلف شاهنامه استفاده می کنیم
شاهنامه چاپ سنگی بمبئی، به سرمایه حسین شرف الدین، بخط و دقت عبادالله محمد ابراهیم، شانه العزیز، 1272 هجری
تهران، انتشارات پدیده (کلاله خاور) گوتنبرک، 1375
نیویورک، بکوشش احسان یارشاطر، جلال خالقی مطلق، 1366
شاهنامه الکترونیکی http://www.youtube.com/watch?v=dJK5sy8Llds

شاید اولین نکته قابل توجه اختلاف در ابیات بین نسخه ها است که البته وقتی پای متنی به قدمت هزار سال در بین است، مسلما اختلافات جزئی بین متون چندان هم دور از انتظار نیست. ضمن اینکه در آن زمان، کتب دستی نوشته میشده و امکان جابجایی حروف و کلمات و دست بردن در لغاتی که شاید چندان واضح و یا مصطلح نبوده، هم میرود. البته در برخی از چاپهای اخیر شاهنامه غرض ورزی و مصلحت اندیشی در حذف برخی ابیات واضح بود. بنابراین سعی خواهیم کرد بیشتراز چاپ های قدیمی استفاده کنیم

به نام خداوند جان و خرد         کزین برتر اندیش بر نگذرد


جلسه اول

شاهنامه با ستایش خرد شروع می شود و تفاوت بین انسان و دیگر جانداران را در خرد بشر می داند

ستایش خرد
وصف آفرینش عالم
آفرینش مردم
آفرینش آفتاب و ماه
ستایش پیغمبر

یکی از قابل تامل ترین ابیات در قسمت آفرینش مردم بیت زیر بود

ترا از دو گیتی برآورده اند        به چندین میانجی بپرورده اند

با شنیدن این بیت به تئوری تکامل و خلقت بشر فکر کردم. این بیت هزار سال پیش سرایده شده یعنی هشتصد سال قبل از اینکه داروین نظریه تکامل زیست شناختی خود را اعلام کند. میانجی همچنین می تواند اشاره به معلمان پرورش روان و فکر (بزرگان علم و دین) هم باشد 

لغتی که آموختم: سریر= تخت

عنوان بخش "در ستایش پیغمبر" در نسخه خطی قدیمی "در ستایش پیغمبر و یارانش" نوشته شده. متن قدیمی همچنین این ابیات را اضافه داشت
که خورشید بعد از رسولان مه        نتابید بر کس ز بوبکر به
عمر کرد اسلام را آشکار        بیاراست گیتی چو باغ بهار
پس از هر دوان بود عثمان گزین        خداوند شرم و خداوند دین
چهارم علی بود جفت بتول       که او را بخوبی ستاید رسول


جلسه دوم

فراهم آوردن شاهنامه
داستان ابو منصور دقیقی
داستان دوست مهربان
امیرک منصور
سلطان محمود

این قسمت از شاهنامه شاید بهترین بخش برای آشنایی با فردوسی به عنوان یک عالم و دانشمند باشد. چرا که سبکی که وی به کار برده، دقیقا همان است که امروزه در معتبرترین دانشگاه ها و مراکز تحقیق جهان دنبال می شود. وی با بیان شیوه جمع آوردی اطلاعات و دانسته های ماقبل خود و اعلام منابع تحقیقش در واقع ارزش و اعتبار شاهنامه را افزوده و این نکته ای است بس درخور تامل که کمتر بدان توجه شده. هم چنین بدون دخل و تصرف داستان ها را منتقل کرده. ضمن اینکه توجه به خواننده خود و نحوۀ نگارش مناسب حال عام و خاص نیز بوده
سخن هر چه گویم همه گفته اند        بر باغ دانش همه رفته اند
...
تو این را دروغ و فسانه نخوان        به یکسان روشن ِ زمانه مدان
دگر بد که ناچار بایست گفت        همان به که دارم سخن در نهفت
...
تو این نامور نامه از نیک و بد        چنان دان که تصدیقش آرد خرد
سخن هست بعضی که معقول نیست        ولیکن مبر ظن که منقول نیست
اگر از پی خاص رفتی سخن         نبودی یکی حشو سرتا به بن
وگر سربسر بودی از بهر عام        شدی قصه ناچیز و گفتار خام
ازآن طبع را نفرتی خاستی        بدو هر کسی دل نیاراستی
درآن جهد کردم که تا نیک و بد        خردمند والا و اندک خرد
بیابند ارین نامۀ دلپذیر        ز معقول بهره ز منقول پیر
بنزدیک دانشوران روشن است        که حشو و دروغش نه جرم من است
...
یکی نامه بد از گه باستان        فراوان بدو اندرون داستان
پراکنده در دست هر موبدی        ازو بهره یی نزد هر بخردی
یکی پهلوان بود دهقان نژاد        دلیر و بزرگ و خردمند و راد
پژوهنده ی روزگار نخست        گذشته سخنها همه باز جست
زهر کشوری موبدی سالخورد        بیاورد کین نامه را گرد کرد
بپرسیدشان از کیان جهان        وزان نامداران و فرخ مهان
که گیتی بآغاز چون داشتند        که ایدون به ما خوار بگذاشتند
چگونه سر آمد به نیک اختری        بریشان بر آن روز کندآوری
بگفتند پیشش یکایک مهان        سخنهای شاهان و گشت جهان
چو بشنید از ایشان سپهبد        سخن یکی نامور نامه افکند بن
چنین یادگاری شد اندر جهان        برو آفرین از کهان ومهان

جلسه سوم

پادشاهی گیومرت - سی سال
پادشاهی هوشنگ - چهل سال
پادشاهی طهمورت - سی سال

سیامک پسر گیومرت بوده که دیو او را می کشد. پدر به خونخواهی بلند می شود و انتقام پسر را می گیرد. بعد از گیومرت هوشنگ (پسر سیامک) جانشین پدربزرگ می شود. در دوران او کشاورزی، دام پروری و علم کار با ابزار و فلزات پرورش میابد. لباس مردم در آن دوره از چرم بوده. همچنین فردوسی پدید آمدن آتش از برخورد دو سنگ را به این زمان نسبت می دهد. پس از هوشنگ طهمورت به پادشاهی می رسد. در این دوران نخ ریسی و بافندگی آغاز می شود. خط و علم نوشتن را طهمورت از دیوی که از او امان خواسته بود میاموزد

http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2012/11/5.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2012/11/6.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2012/12/7.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2012/12/7_17.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/01/9.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/01/10.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/01/11.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/02/12.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/02/13.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/03/14.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/03/15.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/03/16.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/04/17.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/04/18.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/04/19.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/05/20.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/05/21.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/06/22.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/09/23.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/09/24.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/09/25.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/10/26.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/10/27.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/10/28.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/10/29.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2013/11/30.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/01/31.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/01/32.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/01/33.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/02/34.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/02/35.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/02/36.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/03/37.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/03/37_10.html
http://sharp-pencils.blhttp://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/12/50.htmlogspot.co.uk/2014/03/38.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/03/39.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/06/40.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/09/41.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/09/42.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/09/43.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/09/44.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/10/44.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/10/45.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/11/46_10.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/11/48.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/12/49.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/12/50.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/12/51.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/12/52.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/01/53.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/01/55.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/02/56.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/02/57.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/02/56.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/02/59.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/03/60.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/03/61.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/03/62.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/03/63.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/04/64.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/04/65.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/05/66.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/05/67.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/05/68.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/05/69.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/06/70.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/06/71.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/07/72.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2015/07/73.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/01/75.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/02/76.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/02/77.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/02/78.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/02/79.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/04/80.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/04/81.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/04/82.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/04/83.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/05/84.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/06/86.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/08/87.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/09/89.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/09/91.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/09/92.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/10/93.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/10/95.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/10/95_31.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2016/11/96.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/01/97.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/01/98.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/01/99.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/02/100.html
https://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/03/101.html
https://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/03/102.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/04/103.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/04/104.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/04/105.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/05/106.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/05/107.html
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/06/108.html
https://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/06/109.html
https://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/07/110.html
https://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2017/07/101.html
© All rights reserved

Sunday, 4 November 2012

سقوط آزاد از بلندای رویا به آشپزخانه

 نیرویی با جدیت مرا از خواب پراند. از لای پلک های نیمه بسته ام که هنوز تمایل به پذیرایی از روز را نداشتند سیلاب نوری به جانم فرو غلطید. به ساعت نگاه کردم. خیلی دیر شده بود. روزی تعطیل بود، ولی در فصل امتحانات بچه ها. با جهشی کوتاه از تخت پایین پریدم. اندکی مکث کردم تا سرگیجه گنگی که به سراغم آمده بود مهار شود

دقایقی بعد ماهی تابه چدنی را روی گاز می گذاشتم. پنج دری خانه  قدیمی ای را که اندکی پیش در رویا دیده بودم پیش چشمانم ظاهر شد. از یخچال تره فرنگی، فلفل دلمه ای  و چند قارچ  برداشتم. روغن داغ شده بود و جلیز و ولیز می کرد. تره فرنگی را خرد کردم و داخل تابه ریختم. هنوز آرامش آبی حک شده بر کاشی های منزل قدیمی  جلوی چشمان بود. مطمئن بودم که کاشی ها را جایی دیده ام. باید به خاطر میاوردم. رنگ تند فلفل دلمه ای زرد را اندکی نظاره کردم و دوباره به آبی کاشی ها برگشتم. تکه های درشت فلفل و قارچ را به حلقه های تره فرنگی که کم کم پوسته ای از آب طلا در حصار می گرفتشان و از تردیشان می کاست اضافه کردم

یادم آمد! همین دیروز کاشی ها را در گالری هنر منچستر دیدم. حدود سی کاشی از قرن نوزدهم میلادی کنار هم قرارگرفته بودند. این مجموعه تابلوی مستطیل شکلی را پدید میاورد که  طرح های قدیم ایرانی را یادآور می شد. شاید به همان دلیل آنها را در رویا جزئی از خانه قدیمی دیدم. چطور از پنج دری به دالن های تو در تو رسیدم، نمی دانم. آه! نزدیک بود ذرت های پخته را فراموش کنم. دوباره در یخچال را باز کردم. پله های مارپیچ و پرده های نفیس قلمکاری که جلوی همه درها آویزان بود را از خاطر گذراندم

 ذرت و نمک و فلفل را هم به معجون داخل تابه اضافه کردم. پرده قلمکاری را با احتیاط کنار زدم و به جمعی که در سکوت ایستاده بودند و به نقاشانی که سخت به خلق اثری بر بوم های مقابلشان مشغول بودند، پیوستم. دستم را پس کشیدم! پوست دستم در تماس با رنده آزرده شده بود.  انگشتم را پیش از یک معاینه سریع زیر آب گرفتم، مورد خاصی نبود. دایره اندیشه هایم را تنگ کردم و همه حواسم را به ماهی تابه محدود کردم.  رنگ قرمز و زرد  گوجه و فلفل دلمه ای، صدای آرام ناله تخم مرغ ها که یکی یکی به تابه اضافه می شدند و بوی دارچین و زعفران که در فضای اطراف اجاق گاز پراکنده شده بود، احساس رضایتی را در من برانگیخت

 کاش می دانستم آن نقاشان (که در میانشان بانویی هم بود) با آن جامه های قدیمیشان  چه کسانی بودند و چرا در آن دالن های متروک به نقاشی می پرداختند؟ آهسته از شخصی که کنارم ایستاده بود در مورد آنها سوال کردم ولی پاسخ  را به خاطر نمیاورم. همین قدر می دانم که پشت میزی نشسته بودم و نام مریم را در دفترچه ای می نوشتم تا بعدا در مورد او تحقیق کنم

 دلم می خواست بیشتر به تفکر در مورد رویای شب قبل می پرداختم، شاید می توانستم جزئیات بیشتری از آن را به خاطر بیاورم. ولی بوی نان تست شده و بخاری که از لیوان های چای بلند می شد زمان فراموشی رویا را حکم می کرد

 میز چیده شده صبحانه می توانست بهانه خوبی برای ایجاد وقفه در تماشای تلویزیون و نزدیک شدن زمان مرور درس ها برای بچه ها باشد


© All rights reserved

Friday, 2 November 2012

آغشته به باور تو ام

 به یقین رسیده ام
 یقینی مطلق
شاید از همین رو از خواب رو گردانده ام
می ترسم. می ترسم اگر از امروز ببرم
وقتی خورشید پنجه های زرینش را در تاریکی آسمان فرو برد
قلبم شک واپس زده اش را در روشنایی فردا
 باز یابد
و من از نو
مرعوب تردید شوم

29 اکتبر

© All rights reserved

Tuesday, 30 October 2012

سرمد کاشانی

 به مطلبی در مورد سعید سرمد  کاشانی برخوردم. در مقدمه مطلب درج شده بود که سرمد کاشانی از کیش یهود به مسیحیت و  سپس به اسلام گراییده. وقتی در مورد این شاعر ایرانی شروع به تحقیق کردم به عناوین عجیبی چون شاعر شیطان پرست و حنی شاعر محبوب شیطان پرستان هم  رسیدم. باری بنظر میاید که وی به چند دین نسبت داده شده و بعد هم شیطان پرست خوانده شده. به تحقیق در مورد او ادامه دادم
 
 گویا وی که سالیان سال به علم و حکمت  پرداخته بود بحدی رسید که بر خودش معلومش شد که هیچ نمی داند. خانه و دکان بتاراج داد و راهی بیابان شد. رفت تا به هند رسید. در هند داراشکوه سر ارادت بنزد وی فرود می اورد. وقتی که داراشکوه بدست برادرش برای تاج و تخت کشته میشود، مریدان و مرادان وی نیز تخت آزار قرار میگیرند. سلطان جدید کمر به قتل سمد می بندد
 
 سرمد کاشانی روزی چنان چاکی بگریبان خود زد که پیراهنش پاره شد و به یکسو افتاد. از کارهای او این بوده که برهنه هم رفت وآمد می کرده
روزی قاضی القضات از وی میپرسد: تو که اهل ذوق و جمال و فضل و کمالی از چه رو مکشوف العورتی
او در جواب میگوید: چه کنم؟ شیطان قوی است، آنگاه این رباعی را خواند
خوش بالائی کرده چنین پست مرا
چشمی بدو جام برده از دست مرا
او در بغل من است و من در بغلش
دزد عجبی برهنه کرده است مرا

شاید شعر زیر را هم به همین نسبت سروده
آنكس كه ترا تاج جهان‌باني داد
ما را همه اسباب پريشاني داد
پوشيد لباس هر كه را عيبي ديد
بي‌عيبيان را لباس عرياني داد

رفتار عجیب وی بهانه ای میشود که تصمیم قتل او عملی گردد ولی سلطان هنوز هم از قتل سرمد بجرم عریانی تشویش داشته

در همین حین خبر میرسد که سرمد شهادت را تا لا الله بیشتر نمی گوید. او را احضار کردند و بدو گفتند که کاملش را بگو. گقت من در نفی مستغرقم و هنوز باثبات نرسیده ام. چرا دروغ بگویم؟ این سخن دلیل کفر وی  و بهانه ای قتلش که سلطان در پی آن بود، شد

در راه قتلگاه بیست و چهار رباعی سرود. از مشهورترین آنها رباعی زیر است

در مسلخ عشق جر نکو را نکشند
روبه صقتان زشتخو را نکشند
گر عاشق صادقی زکشتن مگریز
مردار بود هر آنکه او را نکشند




© All rights reserved

Monday, 29 October 2012

منتظر برگشتت

شوق سفرداشتی 
و شاید
 این بود که صدای
ترک خوردن بلور تمنایم را نشنیدی
شاید هم فراموش کردی که رد پای حضورت
 بر موم وجودم نقشی جاوید بسته
 شاید این بود که آغوشت را 
 زود به روی حس حزینی
 که پشت لبخندی مات مستور بود
 بستی
عجولانه بدرودی گفتی و رفتی
...
ناگهان از حس امنیت تهی شدم
و از آرزوی به سلامت برگشتنت اشباع


© All rights reserved

Sunday, 28 October 2012

پای صحبت احمد پوری


فرصتی پیش آمد تا لختی پای صحبت آقای پوری بنشینیم. چند سطر زیر اشاره ای است به صحبت های ایشان

آقای پوری در توضیح اینکه آیا تمام اشعار قابل ترجمه شدن هستند یا نه، شعر را به سه نوع تقسیم نمودند. شعر قرمز، شعر زرد و شعر سبز. ایشان شعر قرمز را شعری دانستند که ترجمه ناپذیر است و اصولا نباید آنرا ترجمه کرد. به عنوان مثال از اشعار زیریاد کردند



نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا
نور تویی سور تویی دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا
 مولانا


I live in the capital
that's my punishment
Roger McGough

 این نوع اشعار بیشتر از آنکه شعر باشند، آهنگ هستند و اشاره به معانی دو پهلوی کلمات. شعر زرد شعری است که قابل ترجمه است ولی نیاز به تعویض برخی از کلمات دارد (به عنوان مثال در یکی از ترجمه های خودشان جایگزینی کلمه بانو بجای کلمه ای مترادف ملکه را نام بردند). شعر سبز شعری است که راحت تر از بقیه اشعار ترجمه می شود 


سپس در توضیح اینکه آیا شعر نو نقص شعر است و یا محصول تکامل شعر کلاسیک (وزن و قافیه دار)، شرح دادند که شعر دارای موسیقی درونی و موسیقی بیرنی است. موسیقی بیرونی شعر در قالب های شناخته شده برای گوش عادت شده . این اوزان ضمن اینکه دلنشین هستند ولی خاصیت منفی هم دارند و آن این است که خواننده را از معنی دور می کنند. علاوه بر آن، این قالب ها می تواند دست و پا گیر هم باشد، همچنین گاهی خیلی از واژه ها باید به شعر اضافه بشوند و یا از آن کم بشوند تا وزن و قافیه جور آید. البته عناصر دیگری نیز در شعر هستند که باعث می شوند ما به شعر گرایش پیدا کنیم. آقای پوری از شعریت به عنوان یکی از این عناصر نام بردند. شعری دارای عنصر شعریت است که تصویر و خیال برانگیز باشند. به عنوان مثال شعر زیر را خواندند

از اندوه پر درآوردم به قیچی لبخندی
 سفر حزن مرا کوتاه کن
فرشته ساری

 پرسیدم چه عاملی بیشتر شما را به ترجمه یک اثر ترغیب می کند: شعر یا شاعر؟ پاسخ دادند که البته شعر. تا شعری شما را تکان ندهد شما نمی توانید با ترجمه خود خواننده را تکان دهید. تا با شاعر هم افق نشوید نمی توان شعری را ترجمه کرد چرا که نتیجه کاری خشک و بی روح خواهد بود

پرسیدم آیا ترجمه شعر سبز را ترجیح می دهید و یا زرد؟ پاسخ دادند شعر سبز

پرسیدم آیا ترجمه از زبان های مختلف به زبان فارسی را بیشتر ترجیح می دهید و یا ترجمه از فارسی به زبان های دیگر
پاسخ دادند که چون با فرهنگ ایران آشنا تر هستم  و در آن زندگی کردم ترجمه از زبان های دیگر به فارسی را ترجیح می دهم. ترجمه رمانم به انگلیسی را نیز به کس دیگری داده ام و خودم آنرا ترجمه نکردم

در فواصل بین سخنانشان، آقای پوری از ترجمه های خودشان برایمان خواندند. وقتی شاعر یا مترجم شعر (که درواقع نقشی مشابه با شاعر دارد) از اشعار خود می خواند پرواز با واژه ها لذتبخش تر می شود. آقای پوری در ابتدا ما را با زندگی نامه کوتاهی از ناظم حکمت آشنا کردند و سپس چند شعر از ترجمه های خودشان از آثار ناظم حکمت و رسول یونانی  را خواندند


امروز یکشنبه
برای نخستین بار بیرونم می برند
و برای نخستین بار است که آسمان را
چنین آبی، چنین فراح و چنین دور می بینم
مبهوت و حیران
نرم، بر خاک می نشینم
پشت به دیوار
در این لحظه
نه پنجه در پنجه امواج
نه جنگ، نه آزادی، نه همسرم
خاک، آفتاب و من
سعادتمندم 
تو را دوست دارم چون نان و نمک، نشر چشمه. شعر ناظم حکمت، ترجمه احمد پوری

© All rights reserved




Tuesday, 23 October 2012

پلو دو دمه

 یکی از مزایای روز بعد (یا روزهای بعد) از مهمانی (مخصوصا اگر مهمانی بزرگ باشد) آماده بودن انواع اطعمه و اشربه است. این حسن بزرگ همراه آرامش وظیفه انجام شده و لذت دیدار فامیل و دوستان گاهی می تواند روز بعد از مهمانی را حتی به نشاط خود مهمانی برساند

البته روز بعد از مهمانی جنبه منفی هم دارد و آن باقی مانده خستگی مهمانداری و درد کمر و پا است که میزان آن رابطه مستقیم با سن میزبان دارد. همچنین از آنجا که روز قبل از روز بعد از مهمانی (برای آن دسته از خوانندگان که حوصله حساب و کتاب ندارید، باید بگویم روز مهمانی) بیشتر دقایق با برنامه ریزی، کار و گاهی حتی دلشوره پر شده،  خلاء ناشی از نبود تمام این دغدغه ها می تواند حالت افسردگی خفیفی را هم در میزبان (یا میزبان ها) القا کند
  

© All rights reserved

بعضی شبها چه دیر سپیده می زنه

دیشب تاریک رودی بود خروشان که در چین و شکن خطوط مواج سطحش جز اضطراب و بی تابی صیدی به دام نمی افتاد


© All rights reserved

Wednesday, 17 October 2012

وقتی که مرا نقاشی می کنی



قالی نگاهت را بر ایوان صورتم پهن می کنی، ترنج قالی از جنس عشق است و زمینه تند لاکی آن بیرقی را می ماند که سرخی فتحی خونین را یادآور می شود. با نظاره ای گلهای قالی را در جهت خوابشان نوازش می کنم.

نگاه های بهم پیچیده شده مان متروک ترین حس رسوب کرده در کنج سینه ام را منقلب می سازد. بر سطح چوبی صیقل خورده ای رنگ ها مشوش در هم می آمیزند و حاصل ترکیب آنها آویخته به قلم مو و مماس با بوم با کمترین تماسی سرازیر شده و سطوح ناصاف بوم را می پوشاند. لایه های زیرین رنگ تسلیم قشرهای بالایی ولی نه بی تاثیر بر آنها به آرامی خشک می شوند و تاریک و روشن های حجمی از رنگ های مختلف را پدید می آورند که نقش مرا خلق می کند.

 پراکندگی ریتم نفس هایم با بوی رنگ روغن در هم می پیچد و عطر آزادی در حصار بوم را در ریه هایم می ریزد. در کارگاه نقاشی تو که نه غم راغب به ورود به آن است و نه شوق مایل به خروج از آن، از دنیای مهمل و غرق پریشانی واقعیت دور می شوم و به تسکین نزدیک.

خسته از سکون، گردن کرخ شده ام را تکانی می دهم. گله اسب های وحشی تارموهایم از این حرکت ناگهانی می رمد و فرار را تا قوس کمر ادامه می دهد. برمی خیزی و با کمند انگشتانت گله را به پشت کوه شانه ها سوق می دهی. وقتی طره مویی که پیچه چشم شده را پس می زنی، دستپاچه و شتابزده بر صندلیم میخکوب می مانم و با همه تحرک درون، سکون اختیار می کنم تا انگشتانت با پیوند مجموعه ای از خطوط منحنی و صاف وجودم را ثبت کنند. 

در این دگردیسی تبدیل بقای موقت به نقشی جاودانه شقاوت تقدیر فراموش می شود و من در پناه دنیای بوم با لبخند پیمانی ناگسستنی می بندم



© All rights reserved

Tuesday, 16 October 2012

With Maz Jobrani

A 30 minutes broadcast (first broadcast on BBC Radio 4 at 10:30AM Sat, 29 Sep 2012)

Maz Jobrani's  journey through Tehrangeles - home to the largest Iranian community outside Iran