Friday, 20 April 2018

کلامی با استاد سخن


امروز روزی است که قلم هایمان با الهام از شاهنامه ی تو بر کاغذ خواهد لغزید

بارها بر کلام آغشته به مهرت چنگ زده و با اتکا به خرد نهفته در آن از سختی ها عبور کرده ایم. اینبار اما به قصد خلق اثری نو به تو و شاهنامه ات تکیه می کنیم. سپاس از همراهی بی دریغت و راهنمایی های بی هیچ چشمداشتت که چون جرقه ای بر براده های آتش زای خلاقیت و خرمن ابتکار آتشی می افشاند

به مناسب بزرگداشت فردوسی کارگاه خلاقیت و نوآوری با الهام از داستان های شاهنامه توسط دکتر شهیره شریف با همراهی گروه  کامن_ورد برگزار می شود

Friday 20th April 2018 18:30-20:30
Commonword Offices
Planetree House, Oldham Street, M1 1JG (Please ring buzzer 6)

© All rights reserved

The Lord of Words, Ferdowsi



As part of the celebration of the Commemoration Day of Ferdowsi, Friends of Shahnameh delivers a  creative workshop (in English) using stories in Shahnameh for creative sparks. 

Friday 20th April 2018 18:30-20:30
Commonword Offices
Planetree House, Oldham Street, M1 1JG (Please ring buzzer 6)
The event is free 

© All rights reserved

Monday, 16 April 2018

شاهنامه خوانی در منچستر 135

اسفندیار برای نجات خواهرانش که در چنگ تورانیان اسیرند به سمت رویین دژ راه افتاده و خطرات فراوانی را از سر گذرانده. از پنج مرحله ی هفت خوان با تکیه به نیروی زور و بازوی خود رد شده
اکنون باز گرگسار را آورده و از او کسب اطلاعات می کند تا بداند در منزل بعدی چه خطری در انتظارش نشسته. گرگسار هم می گوید از خطری که در مرحله ی بعد سر راهت است به زور و بازو نمی توانی عبور کنی. باید از جایی بگذری که برف تا سر نیزه ات بر زمین می نشیند و تازه از آنجا که بگذری به بیابانی بی آب و علف می رسی که گذر از آن ممکن نیست و تنها با گذر از این بیابان به رویین دژ می رسی و باز گرگسار سعی می کند که اسفندیار را از پیشروی منصرف و او را ترغیب به بازگشت کند. سپاه ایران به پیشروی ادامه می دهد به ناگاه ابر تیره همه ی آسمان را می گیرد و چند روز بارش مداوم برف، سپاه را از پیشروی باز می دارد. اسفندیار هم از همه می خواهد تا به درگاه خدا دعا کنند تا بارش برف متوقف شود. وقتی تمام سپاه با هم همدل می شوند و دست به درگاه خداوند برمی دارد هوا هم متغییر می شود و بارش برف متوقف

 چو خورشید تابان نهان کرد روی   
   همی رفت خون در پس پشت اوی
به منزل رسید آن سپاه گران 
    همه گرزداران و نیزه‌وران
بهاری یکی خوش‌منش روز بود
         دل‌افروز یا گیتی‌افروز بود
سراپرده و خیمه فرمود کی 
    بیاراست خوان و بیاورد می
هم‌اندر زمان تندباری ز کوه 
    برآمد که شد نامور زان ستوه
جهان سربسر گشت چون پر زاغ
                ندانست کس باز هامون ز زاغ
بیارید از ابر تاریک برف 
         زمینی پر از برف و بادی شگرف
سه روز و سه شب هم بدان سان به دشت
    دم باد ز اندازه اندر گذشت
هوا پود گشت ابر چون تار شد 
       سپهبد ازان کار بیچار شد
به آواز پیش پشوتن بگفت  
        که این کار ما گشت با درد جفت
به مردی شدم در دم اژدها 
        کنون زور کردن نیارد بها
همه پیش یزدان نیایش کنید 
        بخوانید و او را ستایش کنید
مگر کاین بلاها ز ما بگذرد  
     کزین پس کسی مان به کس نشمرد
پشوتن بیامد به پیش خدای 
      که او بود بر نیکویی رهنمای
نیایش ز اندازه بگذاشتند 
       همه در زمان دست برداشتند
همانگه بیامد یکی باد خوش 
      ببرد ابر و روی هوا گشت کش

اسفندیار از سپاهش می خواهد که وسایلشان را آنجا بگذارند و جز ابزار جنگی و آب چیزی همراه نبرند چراکه گرگسار گفته بود در صورت عبور از برف بیابانی بی آب و  علف در پیش رو خواهید داشت

سپهبد گرانمايگان را بخواند
بسی داستانهای نيکو براند
چنين گفت کايدر بمانيد بار
مداريد جز آلت کارزار

جز آب و خوردنی و وسایل چنگی همه چیز را همانجا می گذارند 

هرانکس که هستند سرهنگ فش
که باشد ورا باره صد آب کش
به پنجاه آب و خورش برنهيد
دگر آلت گسترش بر نهيد
فزونی هم ايدر بمانيد بار
مگر آنچ بايد بدان کارزار
به نيروی يزدان بيابيم دست

راه می افتند ولی همینکه کمی می روند غرش رعد بلند می شود و مژده بارش باران می دهد.  اسفندیار عصبانی می شود و به گرگسار می گوید که تو که گفتی که اینجا از آب و علف خبری نیست.

بنه برنهادند گردان همه
برفتند با شهريار رمه
چو بگذشت از تيره شب يک زمان
خروش کلنگ آمد از آسمان
برآشفت ز آوازش اسفنديار
پيامی فرستاد زی گرگسار
که گفتی بدين منزلت آب نيست
همان جای آرامش و خواب نيست
کنون ز آسمان خاست بانگ کلنگ
دل ما چرا کردی از آب تنگ

گرگسار هم می گوید همه چشمه های آب اینجا شور یا آلوده به زهر است. اسفندیار به صحت حرف های گرگسار شک می کند خودش جلوتر راه میافتد تا به دریایی می رسد

چنين داد پاسخ کز ايدر ستور
نيابد مگر چشمه ی آب شور
دگر چشمه ی آب يابی چو زهر
کزان آب مرغ و ددان راست بهر
چنين گفت سالار کز گرگسار
يکی راهبر ساختم کينه دار
ز گفتار او تيز لشکر براند
جهاندار نيکی دهش را بخواند
چو يک پاس بگذشت از تيره شب
به پيش اندر آمد خروش جلب
بخنديد بر بارگی شاه نو
ز دم سپه رفت تا پيش رو
سپهدار چون پيش لشکر کشيد
يکی ژرف دريای بی بن بديد

به دریا  که می رسند شتری که جلودار کاروان بوده به دریا می زند ولی آب زیاد بوده و شتر نزدیک است که غرق شود. اسفندیار شتر را از آب بیرون می کشد. بعد عصبانی به گرگسار  می گوید تو که گفتی که اینجا بی آب و علف است و ما از بی آبی تلف می شویم. چرا همه سپاه را ترساندی. گرگسار هم می گوید من چشم به مرگ همه سپاه تو دارم. اسفندیار هم می گوید ولی اگر راست میگفتی من بعد از پیروزی تو را به فرمانروایی رویین دژ می رساندم. گرگسار هم پشیمان می شود و از اینکه صادق نبوده عذر می خواهد

هيونی که بود اندران کاروان
کجا پيش رو داشتی ساروان
همی پيش رو غرقه گشت اندر آب
سپهبد بزد چنگ هم در شتاب
گرفتش دو ران بر گشيدش ز گل
بترسيد بدخواه ترک چگل
بفرمود تا گرگسار نژند
شود داغ دل پيش بر پای بند
بدو گفت کای ريمن گرگسار
گرفتار بر دست اسفنديار
نگفتی که ايدر نيابی تو آب
بسوزد ترا تابش آفتاب
چرا کردی ای بدتن از آب خاک
سپه را همه کرده بودی هلاک
چنين داد پاسخ که مرگ سپاه
مرا روشناييست چون هور و ماه
چه بينم همی از تو جز پا یبند
چه خواهم ترا جز بلا و گزند
سپهبد بخنديد و بگشاد چشم
فرو ماند زان ترک و بفزود خشم
بدو گفت کای کم خرد گرگسار
چو پيروز گردم من از کارزار
به رويين دژت بر سپهبد کنم
مبادا که هرگز بتو بد کنم
همه پادشاهی سراسر تراست
چو با ما کنی در سخن راه راست
نيازارم آن را که فرزند تست
هم آن را که از دوده پيوند تست
چو بشنيد گفتار او گرگسار
پراميد شد جانش از شهريار
ز گفتار او ماند اندر شگفت
زمين را ببوسيد و پوزش گرفت

اسفندیار هم می گوید  دروغ هایی که تابحال گفتی فراموش می کنم بگو چطور از این دریا بگذریم. گرگسار می گوید که محال است با این همه آهن و ابزار جنگی از آب بگذری. اسفندیار دستور می دهد که مشک های آبی که همراه داشتند خالی کنند و مشک های پر از هوا را به دو طرف اسب ها ببندهد و بدین طریق از آب عبور کنند

بدو گفت شاه آنچ گفتی گذشت
ز گفتار خامت نگشت آب دشت
گذرگاه اين آب دريا کجاست
ببايد نمودن به ما راه راست
بدو گفت با آهن از آبگير
نيابد گذر پر و پيکان تير
+++
سپهبد بفرمود تا مشگ آب
بريزند در آب و در ماهتاب
به دريا سبک بار شد بارگی
سپاه اندر آمد به يکبارگی

وفتی از آب می گذرند و از دور رویین دژ را می بینند اسفندیار دستور می دهد که بند دست و پای گرگسار را باز کنند و او را پیش آوردند. بعد می گویید خوب به رویین دژ رسیدیم به زودی ارجاسپ را از بین می برم و تو را پادشاه این دژ می کنم. گرگسار هم عصبانی می شود و می گوید از کشتن ارجاسپ نگو.  امیدوارم که خودت کشته شوی. اسفندیار عصبانی می شود و گرگسار را می کشد و جسو او را به دریا می اندازد

گشاده بفرمود تا گرگسار
بيامد به پيش يل اسفنديار
بدو گفت کاکنون گذشتی ز بد
ز تو خوبی و راست گفتن سزد
چو از تن ببرم سر ارجاسپ را
درخشان کنم جان لهراسپ را
چو کهرم که از خون فرشيدورد
دل لشکری کرد پر خون و درد
دگر اندريمان که پيروز گشت
بکشت از دليران ما سی و هشت
سرانشان ببرم به کين نيا
پديد آرم از هر دری کيميا
همه گورشان کام شيران کنم
به کام دليران ايران کنم
سراسر بدوزم جگرشان به تير
بيارم زن و کودکانشان اسير
ترا شاد خوانيم ازين گر دژم
بگوی آنچ داری به دل بيش و کم
دل گرگسار اندران تنگ شد
روان و زبانش پر آژنگ شد
بدو گفت تا چند گويی چنين
که بر تو مبادا به داد آفرين
بريده به خنجر ميان تو باد
به خاک اندر افگنده پر خون تنت
زمين بستر و گرد پيراهنت
ز گفتار او تير شد نامدار
برآشفت با تنگدل گرگسار
يکی تيغ هندی بزد بر سرش
ز تارک به دو نيم شد تا برش
به دريا فگندش هم اندر زمان
خور ماهيان شد تن بدگمان

دژ بسیار عظیم و غیر قابل نفود بوده

وزان جايگه باره را بر نشست
به تندی ميان يلی را ببست
به بالا برآمد به دژ بنگريد
يکی ساده دژ آهنين باره ديد
سه فرسنگ بالا و پهنا چهل
بجای نديد اندر او آب و گل
به پهنای ديوار او بر سوار
برفتی برابر بروبر چهار
چو اسفنديار آن شگفتی بديد
يکی باد سرد از جگر برکشيد
چنين گفت کاين را نشايد ستد
بد آمد به روی من از راه بد

اسفندیاربه پشوتن می گوید به عنوان بازرگان راهی دژ می شوم. تو همواره کسی را برای دیدبانی اینجا بگذار اگر از دژ دود اتش بلند شد بدان کار من است سپاه را بردار و برای جنگ بیار. پرچم مرا هم برافشان و چنین وانمود کن که تو اسفندیار هستی

چو بازارگانی بدين دژ شوم
نگويم که شير جهان پهلوم
+++
تو بی ديده بان و طلايه مباش
ز هر دانشی سست مايه مباش
اگر ديده بان دود بيند به روز
شب آتش چو خورشيد گيتی فروز
چنين دان که آن کار کرد منست
نه از چار هی هم نبرد منست
سپه را بيارای و ز ايدر بران
زره دار با خود و گرز گران
درفش من از دور بر پای کن
سپه را به قلب اندرون جای کن
بران تيز با گرزه ی گاوسار
چنان کن که خوانندت اسفنديار

بعد به ساربان می گوید صد شتر بردار و آنها را بار دینار، پارچه  دیبای چینی و جواهر بکن. همچنین هشتاد جفت  صندوق بیاور و 160 تا مرد جنگی را در صندوق ها پنهان کن. بعد بیست نفر از بزرگان و چنگاورانش را می خواهد تا گلیم بر تن کنند و همراه او  به عنوان بازرگان راه بیفتند

بدو گفت صد بارکش سرخ موی
بياور سرافراز با رنگ و بوی
ازو ده شتر بار دينار کن
دگر پنج ديبای چين بارکن
دگر پنج هرگونه يی گوهران
يکی تخت زرين و تاج سران
بياورد صندوق هشتاد جفت
همه بند صندوقها در نهفت
صد و شست مرد از يلان برگزيد
کزيشان نهانش نيايد پديد
تنی بيست از نامداران خويش
سرافراز و خنجرگزاران خويش
بفرمود تا بر سر کاروان
بوند آن گرانمايگان ساروان
به پای اندرون کفش و در تن گليم
به بار اندرون گوهر و زر و سيم

آنها به عنوان بازرگان به دژ نزدیک می شوند. خریداران همه میایند تا ازبازرگان خرید کنند. اسفندیار هم به بهانه اینکه چیزی مناسب برای شاه کنار بگذارد به دیدار ارجاسپ می رود تا آنچه مناسب اوست به او تقدیم کند

بپرسيد هريک ز سالار بار
کزين بارها چيست کايد به کار
چنين داد پاسخ که باری نخست
به تن شاه بايد که بينم درست
توانايی خويش پيدا کنم
چو فرمان دهد ديده دريا کنم

همراه خود کاسه ای پر از جواهر و مقداری پول طلا با اسب و دو جامه ی ابریشمی برمی دارد و به نزد ارجاسپ می رود. در مقابل ارجاسپ دینارها را به زمین می ریزد و می گوید من بازرگانی هستم که پدرم از توران هست، کالا از ایران به توران می برم و میاورم. کاروان و بارهایم را بیرون دژ تو گذاشتم اگر اجازه بدی آنها را بیاورم داخل دژ تا در پناه تو امن و ایمن باشم

يکی طاس پر گوهر شاهوار
ز دينار چندی ز بهر نثار
که بر تافتش ساعد و آستين
يکی اسپ و دو جامه ديبای چين
بران طاس پوشيده تايی حرير
حرير از بر و زير مشک و عبير
به نزديک ارجاسپ شد چار ه جوی
به ديبا بياراسته رنگ و بوی
چو ديدش فرو ريخت دينار و گفت
که با شهرياران خرد باد جفت
يکی مردم ای شاه بازارگان
پدر ترک و مادر ز آزادگان
ز توران به خرم به ايران برم
وگر سوی دشت دليران برم
يکی کاروانی شتر با منست
ز پوشيدنی جامه های نشست
هم از گوهر و افسر و رنگ و بوی
فروشنده ام هم خريدار جوی
به بيرون دژ کاله بگذاشتم
جهان در پناه تو پنداشتم
اگر شاه بيند که اين کاروان
به دروازه ی دژ کشد ساروان
به بخت تو از هر بد ايمن شوم
بدين سايه ی مهر تو بغنوم

ارجاسپ هم قبول می کند و جایی برای کاروان اسفندیار که در لباس مبدل به عنوان بازرگان وارد دژ شده در نظر می گیرد و می گوید در امان ما هستی

بفرمود پس تا سرای فراخ
به دژ بر يکی کلبه در پيش کاخ
به رويين دژاندر مر او را دهند
همه بارش از دشت بر سر نهند
بسازد بران کلبه بازارگاه
همی داردش ايمن اندر پناه
برفتند و صندوقها را به پشت
کشيدند و ماهار اشتر به مشت
يکی مرد بخرد بپرسيد و گفت
که صندوق را چيست اندر نهفت
کشنده بدو گفت ما هوش خويش
نهاديم ناچار بر دوش خويش

روز بعد اسفندیار تختی برمی دارد و راهی کاخ ارجاسپ می شود و می گوید که گوهرهای گرانبها دارم که سزاوار توست. دستور بده تا خزانه دارت بیاید و هر چه می خواهد بردارد. ارجاسپ هم خوشش میاید و پایگاه بالاتری به اسفندیار می دهد. اسمش را می پرسد و اسفندیار می گوید خرداد هستم. ارجاسپ می گوید که هر وقت خواستی مرا ببینی آزادی و اجازه هم نمی خواهد.

ببود آن شب و بامداد پگاه
ز ايوان دوان شد به نزديک شاه
ز دينار وز مشک و ديبا سه تخت
همی برد پيش اندرون نيکبخت
+++
بدو اندرون ياره و افسرست
که شاه سرافراز را در خورست
بگويد به گنجور تا خواسته
ببيند همه کلبه آراسته
اگر هيچ شايسته بيند به گنج
بيارد همانا ندارد به رنج
+++
بخنديد ارجاسپ و بنواختش
گرانمايه تر پايگه ساختش
چه نامی بدو گفت خراد نام
جهانجوی با رادی و شادکام
به خراد گفت ای رد زاد مرد
به رنجی همی گرد پوزش مگرد
ز دربان نبايد ترا بار خواست
به نزد من آی آنگهی کت هواست

بعد از او در مورد ایران و اسفندیار می پرسد که چه خبر داری. اسفندیار می گوید که عده ای می گویند که اسفندیار از پدرش رو برگردانده و عده ای دیگر می گوید راهی هفت خوان شده. ارجاسپ می گوید حتی کرکس هم نمی تواند از راه هفت خوان به اینجا برسد

ازان پس بپرسيدش از رنج راه
ز ايران و توران و کار سپاه
چنين داد پاسخ که من ماه پنج
کشيدم به راه اندرون درد و رنج
بدو گفت از کار اسفنديار
به ايران خبر بود وز گرگسار
چنين داد پاسخ که ای نيک خوی
سخن راند زين هر کسی بارزوی
يکی گفت کاسفنديار از پدر
پرآزار گشت و بپيچيد سر
دگر گفت کو از دژ گنبدان
سپه برد و شد بر ره هفتخوان
که رزم آزمايد به توران زمين
بخواهد به مردی ز ارجاسپ کين
بخنديد ارجاسپ گفت اين سخن
نگويد جهانديده مرد کهن
اگر کرکس آيد سوی هفتخوان
مرا اهرمن خوان و مردم مخوان


حال چه اتفاقی برای اسفندیار می افتد می ماند برای جلسه ی بعدی شاهنامه خوانی در منچستر. ممنون از همراهی شما

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

لغاتی که آموختم
ماهار = مهار شتر

ابیانی که خیلی دوست داشتم
چو نومید گردد ز یزدان کسی
ازو نیک بختی نیاید بسی

چو خور چادر زرد بر سرکشید 
ببد باختر چون گل شنبلید 

به جايی فريب و به جايی نهيب
گهی فر و زيب و گهی در نشيب

قسمت های پیشین

ص 1044 آمدن خواهران نزد اسفندیار
© All rights reserved

Tuesday, 10 April 2018

The Persian style wedding, aghd



When my friend asked me to write the wedding vows for her daughter’s wedding I hesitated. I was honoured that she asked me, but I was not qualified to deliver the official and religious vows. She reassured me that the official ceremony will be conducted in a private event before the wedding. My part is just for the benefit of guests who are not attending the private ceremony.

I gathered some information and came up with the Persian wedding vows with a modern twist. when for the second time I was asked to help out with the ceremony in another wedding, I thought others would probably benefit from the information below; so I am putting it here for others who might be interested.

The wedding tradition, Persian style

Depending on which city you are from and which religion or ideology you follow, there are slight variations to the Persian wedding ceremony. However, generally speaking a Persian wedding celebration consists of a sofrey aghd. Sofreh means the throw and aghd means wedding.

The sofreh is a specially decorated piece of fabric with a collection of symbolic items displayed before the bride and groom.

The couple to be are seated facing the sofrey aghd, which traditionally is laid out facing the East, the direction in which the sun rises. The significance of this is that the bride and groom are facing the direction from which the light appears as they become man and wife.

To begin a shawl is held above the couple’s head by female friends and family throughout the ceremony, the women take turns to grind the two sugar cones together to signify the showering of sweetness on to the couple.

As the sugar cones are ground, a few stitches are also sewn into the cloth to signify the union of the bride and groom.

The centrepiece of the sofrey aghd is the mirror. It is positioned in such a manner that the groom would only see the reflection of his bride. In the modern times the mirror is positioned so the bride and groom can see their reflection as a couple; a reminder that they are one and reflected in one another

The two candelabras on either side of the mirror symbolise light and fire, two very important elements in the traditional Persian culture.

Shakhe nabat, a decorative item made of sugar candy promotes sweetness of life as a married couple.

Non Panir Sabzi, is bread, cheese and herbs which together are a symbol of prosperity.

The decorated almonds, walnuts and hazelnuts in their shells symbolise fertility.

The main part of the ceremony, the declarations (made by the couple) of love and commitment to each other.

The wording that has been chosen is a loose interpretation of what is said historically in Iran. Although in the older references, such as Shahnameh it is the woman who chooses her groom and declares her love first but we go with the more common way which is the groom asking first.

The groom says:
“I have chosen you amongst others. In front of all these witnesses, I promise to be loyal, devoted and faithful to you, forever and always. Do you accept my love and agree to share your life with me?”

According to the present Persian tradition the bride does not respond until the question has been asked three times. 

So the groom repeats:
“I have chosen you amongst others. In front of all these witnesses, I promise to be loyal, devoted and faithful to you, forever and always. Do you accept my love and agree to share your life with me?”

Still the bride does not respond. The groom repeats for the third time:
“I have chosen you amongst others. In front of all these witnesses, I promise to be loyal, devoted and faithful to you, forever and always. Do you accept my love and agree to share your life with me?”

To which the bride finally responds:
I do.

This marks the end of the exchange of the wedding vows. At this point the shawl which was kept over the couple heads is taken away and the rings are exchanged. Usually the bride's sister (or another young female family member) brings the wedding rings. The rings are exchanged then the couple feed each other honey, which signifies the sweetness of married life. Usually the groom's sister (or another young female family member) picks up the honey dish and offer it to the groom and then the bride. Each one uses the tip of their little figure to collect a small amount of honey and put it in the other’s mouth.

Gol be sararoos yallah damad to beboos yallah is then chanted by guests. By which, the bride id encouraged to kiss the groom. After which all the guests come up one by one and congratulate the newly wedded couple and wish them a happy, long and prosperous life together.
  

© All rights reserved